X
تبلیغات
دیالوگ

دیالوگ

دیالوگ

زن      داره فيلم نگاه مي‌كنه.

مرد      صبر مي‌كنيم تا چراغش خاموش بشه.

زن        مي‌خواي درو ببندم؟

مرد      نه، اينجوري بهتره.

زن        بذار درو ببندم زودي تموم كنيم.

مرد      اگه وسط كار بياد در بزنه چي؟

زن        اون حالا حالاها از اتاقش بيرون نمي‌آد.

مرد      كاش دست‌شويي اون‌ور بود.

زن        كجا مثلاً؟

مرد      نزديك اتاق اون. اون‌وقت...

زن        هيچ‌وقت از كنار اتاق ما رد نمي‌شد بره دست‌شويي.

مرد      من براي همين مي‌گفتم اونجا براي ما بهتره.

زن        خب اونجا هم پنجره‌اش بزرگه.

مرد      بزرگ باشه، مگه پرده نداره؟

زن        منظورم اينه كه از روبرو...

مرد      مي‌دونم از روبرو ديد داره. ولي خب پنجره... پنجره‌رو يه‌كاريش مي‌شه كرد. پرده داره ديگه، مگه نه؟

زن        آره، ولي... اينجا پنجره‌اش كوچيكه. بهتره. پرده هم نزنيم از هيچ‌جا ديد نداره. ولي...

مرد      فكر مي‌كني الان داره چي‌كار مي‌كنه؟

زن        حق با توئه. بهتر بود اون اتاق‌رو ما برمي‌داشتيم و اينجارو مي‌داديم به اون. الان كه دارم فكر مي‌كنم...

مرد      سردمه. پنجره‌رو ببند.

زن        من دارم از گرما مي‌ميرم. مي‌خواي زيرپوشتو دربيار.

مرد      نه، مهم نيست. صبر مي‌كنم تا بخوابه. من...

زن        فكر مي‌كني الان داره چي‌كار مي‌كنه؟

مرد      حرفمو پس گرفتم. اين اتاق برا ما بهتره. اونجا همه‌چي تابلو مي‌شه.

زن        مي‌خواي يه‌كم بخوابيم؟

مرد      من بخوابم ديگه بيدار نمي‌شم!

زن        من بيدارت مي‌كنم.

مرد      مث اينكه چراغش خاموش شد.

زن        چنددقيقه ديگه صبر مي‌كنيم.

مرد      ساعت چنده؟

زن        نمي‌دونم، بذار نگاه كنم. چراغو روشن مي‌كني؟

مرد      نه، نمي‌خواد... هيس! چي بود؟

زن        هيچي‌ بابا، سرفه كرد. هنوز بيداره...

مرد      آروم.

زن        ...

مرد      ...

زن        مي‌خواي يه چيزي بيارم بخوريم؟

مرد      نه، سر و صدا مي‌شه.

زن        راست مي‌گي. تازه آشپزخونه هم كه اون‌وره!

مرد      به‌نظر من جاي آشپزخونه و دست‌شويي بايد عوض بشه!

زن        يعني چي بايد... هيس! چي بود؟

مرد      آبو باز كرد. رفت تو آشپزخونه.

زن        نه، اينجاست، تو دست‌شويي.

مرد      اشتباه مي‌كني، صدا دوره. تو آشپزخونه‌ست.

زن        خوب گوش كن...

مرد      ها...؟ آره، حق با توئه... هيس!

زن        داره در يخچالو باز مي‌كنه.

مرد      ديدي گفتم؟

زن        نه، از دست‌شويي دراومد رفت آشپزخونه! مگه صداي درو نشنيدي؟

مرد      الان تو آشپزخونه‌ست؟

زن        صبر كن... الان رفت تو اتاقش.

مرد      ببين من...

زن        هيس!

مرد     تشنمه.

زن        بذار بخوابه، مي‌رم آب مي‌آرم.

مرد      چندتا ميوه هم بيار!

زن        باشه، فعلاً آروم باش. بذار بخوابه... كجا؟

مرد      مي‌رم آشپزخونه.

زن        آب بخوري؟

مرد      آره.

زن        مي‌خواي چيز كن... تو دست‌شويي نمي‌توني بخوري؟! مي‌ترسم سروصدات بيدارش كنه.

مرد      ميوه نمي‌خواي تو؟

زن        بيا بشين. اصلاً خودم مي‌رم ميارم.

هردو    هيس!

زن        تختو بايد عوض كنيم. خيلي جيرجير مي‌كنه!

مرد      ببين، من ميوه نمي‌خوام. برا خودت بيار.

زن        منم نمي‌خوام! مي‌خواستم برا تو بيارم!

مرد      ولش كن. بشين، من مي‌رم دستشويي آب مي‌خورم.

زن        آره، اينجوري بهتره.

مرد      تو تشنه‌‌ات نيست؟

زن        چرا، ولي... ولش كن!

مرد      مي‌خواي برا تو هم بيارم؟

زن        اون‌وقت بايد بري آشپزخونه. نه، ولش كن، سروصدا راه مي‌ندازي.

مرد      تو دست‌شويي يه ليوان بذار ديگه!

زن        آخه تو دست‌شويي هم ليوان مي‌ذارن؟!

مرد      مي‌خواي تو ليوان مسواكا...

زن        نه، اون كثيفه!

مرد      خب مي‌شورمش.

زن        نه بابا چي‌چي‌رو مي‌شورمش؟ صداي آب بيدارش مي‌كنه.

مرد      خب پس چي‌كار كنم...؟ بيا با هم بريم بخوريم، بيايم.

زن        نه، تو برو. من تشنه‌ام نيست.

مرد      بابا اون ديگه خوابه، اينقد...

زن        هيس!

مرد      چيه؟ صدايي شنيدي؟

زن        نه، فكر كردم...

مرد      اصلاً ولش كن منم تشنه‌ام نيست!

زن        فكر مي‌كني ساعت چنده؟

مرد      ها؟

زن        ساعت.

مرد      ها... نمي‌دونم. فكر كنم دو، سه بايد باشه.

زن        ...

مرد      ...

زن        مي‌گم كاش جوون بوديم، نه؟

مرد      جوون بوديم ديگه، مگه نه؟

زن        الان‌رو مي‌گم.

مرد      خوش به حال اون!

زن        آره، اوج جوونيشه!

مرد      هم‌سن اون كه بودم...

زن        هيس!

مرد      چي شد؟

زن        هيس!

مرد      ...

زن        ...

مرد      چي‌كار مي‌كنه اين وقت شب؟

زن        انگار داره با يكي حرف مي‌زنه.

مرد      نه!

زن        گوش كن... مي‌شنوي؟!

مرد      با كي حرف مي‌زنه؟

زن        صبر كن الان مي‌فهميم.

مرد      هيس! اينقد جيرجير تختو درنيار! كجا؟

زن        هيس!

مرد      درو باز نكني ها!

زن        نه، همين‌جام.

مرد      ...

زن        ...

مرد      چي مي‌گه؟

زن        صبر كن...

مرد      خب؟

زن        مي‌گه انگار خوابيدن.

مرد      كيا؟

زن        ها؟

مرد      كيا خوابيدن؟

زن        چه مي‌دونم، اون مي‌گه ديگه.

مرد      به كي‌ مي‌گه؟

زن        هيس!

مرد      مگه كسي باهاشه؟!

زن        نه بابا، با تلفن صحبت مي‌كنه.

مرد      آها! خب چي مي‌گه؟

زن        حرف نمي‌زنه.

مرد      چي؟

زن        هيس! ... عزيزم نمي‌شه!

مرد      چي نمي‌شه؟

زن        با تو نبودم.

مرد      پس با كي بودي؟

زن        ها؟

مرد      گفتي نمي‌شه!

زن        من...؟ ها... نه بابا، اون داره مي‌گه. صبر كن... مي‌گه نمي‌تونم بلندتر حرف بزنم؛ بيدار مي‌شن.

مرد      بيدار مي‌شن؟ كيا...؟ ها... مارو مي‌گه ها!

زن        اِ... ساكت باش ببينم چي مي‌گه... مي‌گه بذار بخوابن، بهت زنگ مي‌زنم!

مرد      ...

زن        ...

مرد      ...

زن        ...

مرد      ...

زن        ...

مرد      بيا چند روز بريم مسافرت. نظرت چيه؟

زن        ...

مرد      موافقي؟

زن        ...

مرد      با توام!

زن        ...

مرد      ...

 

پايان

علي پوريان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 20:10  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

مرد 1  اي واي... اي واي... بازم كه سر و كلّت پيدا شد. آخه من چه خاكي به سرم بريزم از دست تو؟ باباجون من كار دارم. مي‌فهمي؟ كار! حاليت مي‌شه؟ كار! چرا دست از سر كچل من بر‌نمي‌داري آخه؟

مرد 2  آقا فرامرز...

مرد 1   آقا فرامرز و زهرمار... برو بيرون باباجون. برو بذار به كارم برسم. اصلاً كي تورو راه داد؟ چرا حاليت نمي‌شه؟ اينجا اداره‌ست. مي‌فهمي؟ اداره! حاليت مي‌شه؟ اداره! من كار دارم. چندبار بهت بگم؟ نمي‌تونم كارمو ول كنم بشينم پاي مزخرفات تو...

مرد 2 باور كنيد عرض دارم خدمتتون...

مرد 1  اي لعنت به هرچي عرض! اين عرضاي تو منو... استغفرالله... هي مي‌گم خره، تو مي‌گي بدوش! چندبار بهت بگم به من مربوط نيست؟ مي‌فهمي؟ مربوط نيست! حاليت مي‌شه؟ مربوط نيست! حالا تو هي موي دماغ من شو. عجب گيري كرديم ها...

مرد 2  قصد مزاحمت ندارم فقط...

مرد 1 اگه قصد داشتي چيكار مي‌كردي؟ هرروز هرروز پامي‌شي مياي اينجا، يه فصل مخ منو مي‌ذاري تو هونگ هي مي‌كوبي، هي مي‌كوبي، هي مي‌كوبي، هي‌ مي‌كوبي...

مرد 2   شما فقط چنددقيقه به حرف من گوش بدين...

مرد 1  مگه ندادم؟ مگه يه هفته هرروز نيومدي اينجا مِنبرتو علم كردي كه من دوسش دارم، بدون اون نمي‌تونم زندگي كنم و يه مشت مزخرف ديگه؟ منم كه جوابتو دادم. گفتم نمي‌خواد. مي‌فهمي؟ نمي‌خواد! حاليت مي‌شه؟ نمي‌خواد! تازه اصلاً به من چه ربطي داره؟ ولي مگه تو مخت فرو مي‌ره؟ والله نمي‌‌‌‌‌‌ره! آخه پدر من، برادر من، عزيز من، من كه نمي‌تونم تا ابد بشينم و تو واسم ننه‌من‌غريبم دربياري و سوز عاشقانه سر بدي...

مرد 2   ببينيد آقافرامرز، من رفتم دكتر...

مرد 1  بله، رفتي دكتر اونم گفته خوب مي‌شي ايشالا...

مرد 2  نه...

مرد 1   پس چي؟

مرد 2   آخه شما اجازه نمي‌دين كه... من رفتم پيش يه دكتر ديگه... دكتر متخصّص... آزمايش دادم. ايناها، ببينين. دكتر گفت كه من هيچ مشكلي ندارم. فقط يه مشكل عصبيه، مثل سردرد! يه مدت مي‌گيره، بعد خودش ول مي‌كنه...

مرد 1   بعد خودش ول مي‌كنه! اومديم ول نكرد! شوخي نيست كه. ببين عزيز من، نه اينكه حالا اون قراره زن من بشه و من بخوام پشتش دربيام، اينو قبلاً هم بهت گفتم، ولي زن دلش به همين لامصًب خوشه! اگه يه ذره بلنگه، پريده رفته رو بوم يكي ديگه! مخصوصاً اگه شوهرش مث تو مفلس هم باشه! تازه من كه صدبار بهت گفتم، اون مي‌گه تورو دوست نداره. نمي‌تونه باهات زندگي كنه. مي‌فهمي؟ نمي‌تونه! حاليت مي‌شه؟ نمي‌تونه! زور كه نيست آخه! اين همه زن و شوهر جدا مي‌شن، شما هم روش. از همه‌ي اين حرفا گذشته اصلاً به من چه دخلي داره؟ به من چه؟ من چي‌كارَم؟

مرد 2   منم حرفي ندارم. شما راست مي‌گين، حتما ديگه دلش نمي‌خواد با من زندگي كنه. زور كه نيست!

مرد 1   خدا پدرتو بيامرزه! منم كه مي‌بيني، دلم واسش مي‌سوزه. مي‌گم زن جوونيه، بالاخره اونم دلش مي‌خواد كيف دنيارو ببره! وگرنه من اگه به فكر اينجور چيزا بودم، همون شيش‌ماه پيش كه زنم مرد مي‌رفتم زن مي‌گرفتم. ولي نگرفتم! حالا هم فقط مي‌خوام كمك كنم به اين زن بيچاره...

مرد 2   دستتون درد نكنه! ولي راستش من امروز اومدم خدمتتون تا چيزايي ديگه بهتون بگم...

مرد 1   خيالت راحت باشه باباجون. خودم حسابي هواشو دارم كه بهش بد نگذره! بالاخره من يكي‌دوتا پيرهن از تو بيشتر جر دادم. مي‌دونم... دوسش داري، به فكرشي... ولي چاره چيه؟ روزگاره ديگه. باز خدارو شكر كن بدنت سالمه!

مرد 2   بله، من هميشه خدارو شكر مي‌كنم!

مرد 1   آفرين! ناشكري از هرگناه ديگه‌اي بدتره! آدم بايد هميشه شكرگزار باشه...

مرد 2   بله، ولي من مي‌خواستم چيز ديگه‌اي به شما بگم...

مرد 1   آها... لابد پول مي‌خواي؟ چرا از همون اول...

مرد 2   نه آقا فرامرز. شما نمي‌ذاريد من حرف بزنم. دكتر چيزايي ديگه هم بهم گفت.

مرد 1   چيزايي ديگه؟

مرد 2   بله.

مرد 1   چي مثلاً؟

مرد 2   گفت مشكل من يه علتي داره كه بايد پيداش كنم...

مرد 1   حالا اومدي كه من علتشو بهت بگم؟ آخه من از كجا بايد بدونم؟!

مرد 2   نه... مي‌دونين آقافرامرز... من همه‌چي‌رو واسه دكتر تعريف كردم.

مرد 1   همه‌ي چي‌رو؟

مرد 2   همه‌ي روابط خودم و زنم‌رو... يا بهتره بگم زن شما!

مرد 1   الان پا‌مي‌شم دَهن‌مَهنتو خورد مي‌كنم ها...

مرد 2   سوءتفاهم نشه، من مي‌خوام كمكتون كنم.

مرد 1   لازم نكرده. تو اگه چيزي داشتي به خودت كمك مي‌كردي كه زنت... استغفرالله!

مرد 2   ولي يه چيزايي هست كه شما نمي‌دونيد.

مرد 1   درباره‌ي چي؟ زنت؟

مرد 2   زنتون!

مرد 1   بازم گفت... همچي مي‌كوبم تو سرت...

مرد 2   منظوري نداشتم آقا فرامرز، فقط مي‌خواستم...

مرد 1   خيلي خب، چي مي‌خواي بگي؟ بگو و دست از سرم بردار.

مرد 2   اون به شما نظر داشت!

مرد 1   كي؟

مرد 2   زنتو... ببخشيد، زنم!

مرد 1   به من؟!

مرد 2   بله، قبل از اينكه از هم جدا بشيم.

مرد 1   اشتباه مي‌كني.

مرد 2   باور كنيد راست مي‌گم. با چشماي خودم ديدم.

مرد 1   با چشماي خودت؟ چي ديدي؟

مرد 2   همون اوايلي كه خونه‌رو از شما اجاره كرديم. همون روز مي‌ديدم كه چه‌جوري به شما نگاه مي‌كنه...

مرد 1   زده به سرت باباجون! قاطي كردي، داري همه‌چي‌رو به هم ربط مي‌دي! مي‌دونم بهت سخت مي‌گذره ولي...

مرد 2   نه آقا فرامرز، چيزاي ديگه‌اي هم هست.

مرد 1   ...

مرد 2   مثلاً چندبار شنيدم كه پشت تلفن به شما گفت عزيزم مواظب خودت باش! يه‌بارم ديدم ماچتون كرد!

مرد 1   ماچ؟! مطمئني؟!

مرد 2   بله... خودم ديدم. يه روز كه اومده بودين خونه‌ي ما، موقع رفتن تا تو حياط باتون اومد. من از تو پنجره ديدم...

مرد 1   حتماً اشتباه مي‌كني يا...

مرد 2   نه... دوسه‌بار ديگه هم ديدم...

مرد 1   دوسه‌بار ديگه؟!

مرد 2   شايدم بيشتر... مي‌دونيد آقا فرامرز... دكتر گفت به خاطر همين من نمي‌تونستم باهاش... يعني تا مي‌خواستم... همش ياد شما مي‌افتادم و... نمي‌تونستم...

مرد 1   ببين تو يه كمي بدبين شدي. اينم طبيعيه! چون...

مرد 2   اون زن خوبي نيست آقا فرامرز... اگه با شما ازدواج كنه، بازم چشش دنبال يكي ديگه‌ست! اون‌وقت شما هم مثل من مي‌شين! آبروتون همه‌جا مي‌ره. همه بهتون مي‌خندن. تو محل پيچيده كه من مرد نيستم، زنا و دخترا يه جوري نيگام مي‌كنن. شما مرد خوبي هستين، حيفين. نبايد بذارين اون زن آبروتونو ببره...

مرد 1   عجب...! حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم راست مي‌گي. بايد ازت تشكر كنم. ولي خوب بود همون موقع كه متوجه شدي به من مي‌گفتي!

مرد 2   راستش روم نشد آقافرامرز. شما مث برادر بزرگ من مي‌مونيد. در حق من خيلي لطف كرديد. خونه‌تون‌رو به ما اجاره داديد، ازمون اجاره كم گرفتين. من آدم نمك‌به‌حرومي نيستم آقافرامرز. چطور مي‌تونستم وايسم تو روتون بگم زنم بهتون نظر داره؟! اونم زني كه اونهمه دوسش داشتم؟! اون‌وقت شما درمورد من چه فكري مي‌كردين؟!

مرد 1   عجب...!

مرد 2   هزاربار بهش گفتم آقافرامرز مرد خوبيه، به ما لطف داره، اگه بفهمه بهش نظر داري ناراحت مي‌شه...!

مرد 1   تو واقعاً منو متأثر كردي! من در موردت اشتباه مي‌كردم!

مرد 2   من همش مي‌خواستم يه‌جوري به شما بگم كه با اون عروسي نكنيد. مي‌خواستم بگم اون به خاطر مريضي من طلاق نگرفت... اون زن خوبي نيست...

مرد 1   من به تو مديونم! تو آدم پاك و خوبي هستي! خدا حفظت كنه! ممنونم از اينكه منو متوجه مسايلي كردي كه روحمم ازشون خبر نداشت!

مرد 2   وظيفه‌ام بود آقا فرامرز...

مرد 1   خيلي خب... من واقعاً ازت ممنونم... حالا ديگه برو، برو تا من يه‌ذره فكر كنم! برو به سلامت...

مرد 2   آقا فرامرز...

مرد 1   ديگه چيه؟

مرد 2   خواهش مي‌كنم بهش بگيد برگرده...

مرد 1   يعني چه... مگه الان نمي‌گفتي زن خوبي نيست؟!

مرد 2   آخه من دوسش دارم  آقافرامرز... بدون اون نمي‌تونم زندگي‌كنم... مي‌ميرم...

مرد 1   اي بابا چرا گريه مي‌كني؟ لااله‌الي‌الله! خيلي خب... من باهاش حرف مي‌زنم. گريه نكن عزيزم...!

مرد 2   شما خيلي به من لطف دارين... بدارين دستتونو ببوسم!

مرد 1   اِ... اين‌ چه كاريه... ول كن آقاجون...

مرد 2   نمي‌دونم چطوري از شما تشكر كنم...

مرد 1   تشكر لازم نيست... برو... برو خيالت راحت باشه. برو به سلامت. برو عزيزم... برو...

مرد 2   جبران مي‌كنم آقا فرامرز...

مرد 1   دِبرو ديگه!

مرد 2  يااجازه... خداحافظ...

مرد 1   خدا به همرات!

پايان

مهدي شفيعي زرگر           

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 17:30  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

مرد     سلام. خوش اومدين! كاملاً درست اومدين. اين پيچم رد كنين مسافرخونه مشخصه. صداي ماشينتونو كه شنيدم به خانومم گفتم يه مسافر داريم. اگه ببيندتون شاخ درمياره. هرچي بهش مي‌گم اينجا بالاخره رونق مي‌گيره باور نمي‌كنه كه نمي‌كنه. مي‌گه اينجا طلسم شده. داره پير مي‌شه ديگه، چيكار مي‌شه كرد؟ هرچي پيرتر خرافاتي‌تر. شمارو ببينه به من ايمان مياره.البته سوءتفاهم نشه ها، من معمولاً پيشواز مسافرا نميام. ولي چون صداي ماشينتون يهويي قطع شد گفتم بيا ببينم اتفاق متفاقي نيافتاده باشه. اونورو نيگا نكنين، همين نزديكه. پشت همين تپه‌. بريم. البته سوءتفاهم نشه ها، من اصولاً به كسي دستور نمي‌دم. اگه گفتم بريم به خاطر اينه كه راهو گم نكنين. اصلاً... شما بشينين تو ماشين آروم پشت سر من بياين. من جلو مي‌افتم... چرا نمياين؟

زن       من رانندگي بلد نيستم.

مرد      چي؟!

زن       ماشين پنچره.

مرد      نه... پنچر نيست. يه‌خورده كم‌باده. مشكلي نيست. سوار شين، تا مسافرخونه راهي نيست. اونجا يه فكري براش مي‌كنيم.

زن       مگه نشنيدين؟ گفتم رانندگي بلد نيستم.

مرد      منو دست انداختي خانم؟ ممكنه گوشام سنگين شده باشه، ولي هنوز عقلو از دست ندادم. زود باشين. زنم الان دل تو دلش نيست كه شمارو ببينه. البته حق هم داره بيچاره. سال‌هاست اين جاده شده قبرستون.

زن       قبرستون؟!

مرد      نه كسي مياد، نه كسي مي‌ره...

زن       بيچاره‌ها!

مرد      بله؟ كي؟

زن       چي؟

مرد      بيچاره‌ها. كي‌ بيچاره‌ها؟ كدوم بيچاره‌ها؟

زن       مرده‌ها.

مرد      مرده‌ها؟!

زن       شوهرمو نديدين؟

مرد      مرده؟

زن       كي؟

مرد      شوهرتون.

زن       ...

مرد      خودتون گفتين بيچاره شوهرم.

زن       گفتم شوهرمو نديدين؟

مرد      شوهرتونو؟ نه. كجا؟

زن       اومد طرف قهوه‌خونتون.

مرد      قهوه‌خونه؟ منظورتون مسافرخونست؟!

زن       آره، همون. نديدينش؟

مرد      ...

زن       آقا! با شمام! گفتم شوهرمو...

مرد      داد نزنين خانوم! شنيدم ديگه. گفتم كه نه نديدم. تازشم، اگه مي‌ديدم محلش نمي‌ذاشتم. كسي كه فرق مسافرخونه‌رو با قهوه‌خونه نمي‌دونه، همون بهتر كه مرده باشه!

زن       چي؟! يعني... يعني... شوهرمو... قاتل...! قاتل...! قاتل...! چرا اين كارو كردي قاتل؟! دربارش چي فكر كردي كه زدي كشتيش؟! فكر كردي ميخواد دخلتو بچاپه؟! يا فكر كردي به زنت نظر داره؟! مگه لاستيك زاپاس‌رو تو دستش نديدي؟ قاتل...! قا...

مرد      چي داري مي‌گي خانوم؟! لاستيك زاپاس چيه؟ دخل كدومه؟ قاتل كيه؟ هيچ معلومه چي داري مي‌گي؟! نمي‌خواي بياي مسافرخونه نيا، چرا بهتون مي‌زني؟ جل‌ّالخالق! اين ديگه كيه بابا...؟!

زن       هي‌ آقا! آقا با شمام! لطفاً چند لحظه صبر كنيد. خواهش مي‌كنم.

مرد      بله؟ فرمايش؟!

زن       يه چيزي ازتون بپرسم عصباني نم‌شين؟

مرد      نه!

زن       قسم بخورين!

مرد      قسم خوردم!

زن       بگين به جون زنم حقيقتو مي‌گم!

مرد      درباره‌ي چي؟

زن       قتل شوهرم!

مرد      باز شروع كردي؟ باب تو مخت تاب برداشته! خودتو به يه دكتر نشون بده! خداحافظ... اي بابا... خانوم عزيز اينقد ننه‌من‌غريبم‌بازي درنيار! اگه نمي‌خواي بياي مسافرخونه، هيچ اصراري نيست، ديگه واسه چي آبغوره مي‌گيري؟ سوءتفاهم نشه ها، لياقت شما همون غذاخورياي كنار اتوبانه كه هرچي آت‌‌وآشغاله به خوردتون بدن! شمارو چه به غذاي خونگي؟ برين به سلامت. برين تا آشغالاشون ته نكشيده! اتوبان لعنتي مارو از نون خوردن انداخته هيچ، مردمم آشغال‌خور كرده! من خرو بگو كه تا صداي ماشينتونو شنيدم به زنم گفتم دوسه‌جور غذا درست كنه كه با هر مزاجي سازگار باشه! هي روزگار...! خداحافظ...

زن       خواهش مي‌كنم نرين! من از تنهايي مي‌ترسم. هرچي شما بگين همون كارو مي‌كنم. فقط منو تنها نذارين.

مرد      شما كه تنها نيستين. مگه نگفتبن شوهرتون لاستيك زاپاس رو برده پنچريشو بگيره؟ خب صبر كنين بياد.

زن       كي مياد؟!

مرد      من چه مي‌دونم؟

زن       پنچري كجاست...؟ چرا مي‌خندين...؟ حرف خنده‌داري زدم؟

مرد      پنچري؟! اونم تو اين برهوت؟!

زن       ...

مرد      ببينم شما از كجا مياين؟

زن       از... از اون‌ور...!

مرد      اون‌ور؟!

زن       ...

مرد      به كجا مي‌رين؟

زن       ...

مرد      لابد اين‌ور؟!

زن       نه... مي‌رم... مي‌رم قهوه‌خونه... نه... يعني... گفتين اين‌ور به كجا مي‌خوره؟

مرد      من چيزي نگفتم.

زن       هيچي؟!

مرد      ته جاده مسدوده.

زن       خوب؟

مرد      اون‌ورتر اتوبان زدن سگ‌مصّبا! ديگه نيازي به اين جاده ندارن.

زن       آره، همينو گفتين.

مرد      كي گفتم؟!

زن       چي؟ شما نگفتين، شوهرم گفت. آره... شوهرم گفت ته جاده مسدوده. گفت پشت يه تپه يه قهوه‌خونست.

مرد      مسافرخونه!

زن       نه، گفت قهوه‌خونه.

مرد      مطمئنين؟

زن       چي؟

مرد      مطمئنين گفت قهوه‌خونه؟

زن       آره... يعني نه... حالا چه فرقي مي‌كنه؟ خلاصه اون گفت...

مرد      نه خانوم، مال ما قهوه‌خونه نيست. مسافرخونه‌ايه كه قهوه‌خونه هم داره. شما اگه سه‌سال پيش اينجا ميومدين و رونق مسافرخونه‌ي مارو مي‌ديدين به هيچ‌وجه به خودتون اجازه نمي‌دادين اينجوري تحقيرش كنين. البته هنوزم كه هنوزه مسافرخونست. درسته يه‌خورده گرد و غبار گرفته، ولي شكي نيست كه مسافرخونست. باور نمي‌كنين خودتون بياين ببينين. البته سوءتفاهم نشه ها... اصرار نمي‌كنم. شما مي‌تونين برين غذاخورياي كنار اتوبان غذا بخورين. ولي اگه بخواين شب بمونين، دوباره مجبورين برگردين مسافرخونه‌ي ما؛ چون اونا فقط يه غذاخورين نه مسافرخونه... حواستون با منه؟

زن       ...

مرد      خانوم!

زن       بازم بگين!

مرد      از چي؟

زن       شوهرم!

مرد      اي بابا... شما كجايين؟!

زن       گفتين شب موند؟

مرد      آره گفتم شب مي‌تونين بمونين. مسافرخونه خوبيش همينه ديگه! تازه خانومم براي مسافراي خانوم احترام خاصي قائله!

زن       پس شبم پيش خانومتون بود...

مرد      كي؟

زن       شوهرم!

مرد      يعني چي؟! زده به سرت؟! اين چرت‌و‌پرتا چيه مي‌گي؟

زن       صبح پا شد رفت؟

مرد      ...

زن       شوهرمو مي‌گم، بعد از اون شب، صبح پا شد رفت؟

مرد      ديوونه شدي؟! كي صبح پا شد رفت؟! كجا رفت؟ كي رفت؟

زن       سه سال پيش... اومد اينجا... همين‌جا... همين‌جايي كه من پنچر كردم... اِ... اين كه هنوز پنچره! گفتين پنچري كجاست؟

مرد      ...

زن       ...

مرد      مي‌شه من يه نگاهي به ماشي بندازم؟

زن       براي چي؟

مرد      همين‌جوري، مي‌خوام ببينم مشكل ديگه‌اي نداره؟

زن       نه! آره... يعني... مشكلي نيست.. مي‌تونين!

مرد      شما چند‌تا زاپاس داشتين؟

زن       يه‌دونه.

مرد      مطمئنين؟

زن       آره.

مرد      پس اين چيه تو صندوق عقب؟

زن       يواش... انداختي رو پام... سالمه؟

مرد      ظاهراً.

زن       كِي آورد؟ خودش كجاست؟

مرد      شوهرتون؟

زن       آره، كجاست؟

مرد      خوب... اِ... تو قهوه‌خونه...

زن       منظورتون مسافرخونست؟

مرد      آره... همون...

زن       جدي مي‌گي؟!

مرد      آره. مي‌خواين خودتون بياين ببينين.

زن       باشه بريم. شما جلو بيافتين راهو نشون بدين.

مرد      مگه رانندگي بلدين؟

زن       آره... مگه شما بلد نيستين؟

مرد      من؟! نه... نه... من بلد نيستم. لاستيكو چيكار مي‌كنين؟

زن       پنچر نيست، كم‌باده! از اون سر جاده همين‌جوري اومدم. مشكلي نيست. راه بيافتين.

پايان

علي پوريان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 19:41  توسط مهدی شفیعی زرگر  |