تبليغاتX
دیالوگ

دیالوگ

دیالوگ

 

مرد     واي خداي من! يعني كي مي‌تونه باشه؟! توي اين شب دلگير، درحالي‌كه من پشت ميزم توي يه اتاق اجاره‌اي كه خيلي هم به‌هم ريخته‌ست و شتر با بارش توش گم مي‌شه و يه لامپ صد وات كه نور زرد دل‌مرده‌اي داره بالاي سرم روشنه، اين شبح كه مثل نسيم بهاري كه به يه درخت خزان‌زده مي‌وزه، كي مي‌تونه باشه؟ من اسباب پذيرايي ندارم چون تنها زندگي مي‌كنم و پرده‌ي چرك و چروك آويزون به پنجره‌اي كه رو به يه كارخونه‌ي كوچيك سنگ‌بري باز مي‌شه، حسابي تو ذوق مي‌زنه.

پري     سلام. من يه پري‌ام!

مرد     پري؟ دريايي؟

پري     نه، هوايي! مگه بال‌هاي سفيد منو كه به طرفينم چسبيدن نمي‌بيني؟ و نمي‌بيني كه چقدر خوشگل هستم؟ مي‌خواي بگي متوجه نشدي كه چه مِهي فضاي اتاقت‌رو پوشونده و چه حالت روحاني و فراطبيعي به‌وجود آورده؟

مرد     آه... سلام پري! مي‌دونستم كه بالاخره يه‌روز مياي. من مدت‌هاست منتظر تو بودم. من يه جوون سرخورده و نااميد هستم و موهاي تُنُك سرم و چهره‌ي چروكيده‌ام و چشم‌هاي گود‌اُفتاده‌ام و ته‌ريشي كه دارم منو چهل‌ساله نشون مي‌ده درحالي‌كه فقط بيست‌و‌شيش‌ سالمه، بله! من مدت‌هاست منتظر تو بودم. پس بالاخره اومدي...؟

پري     اوهوم.

مرد     منو ببخش كه به‌جز همين چند استكان لب‌پر جرم‌گرفته، وسايل پذيرايي ديگه‌اي ندارم.

پري     مسأله‌اي نيست. هيچ‌كس از يه جوون كه هشت‌سال پيش يه شكست عشقي وحشتناك خورده و از اون به بعد تنها زندگي مي‌كنه و رو به شاعري آورده، ولي شعراش جز تو چندتا مجله‌ي زرد چاپ نمي‌شه، انتظار پذيرايي مفصل نداره. ضمن اينكه من براي كار ديگه‌اي اينجا اومدم.

مرد     خوشحالم كه منو درك مي‌كني، ولي اميدوارم منو ترك نكني! اين بيت‌رو في‌البداهه به مناسبت ورود تو گفتم.

پري     شعر خوبي بود. گرچه يه هوا وزنش اشكال داشت، ولي صداقتش قابل تحسينه! خوب من چيكار مي‌تونم واست بكنم؟

مرد     آه...! پس تو  اومدي كه آرزوهاي منو برآورده كني؟ من كه سرشار از آرزو هستم و سال‌هاست به‌جز متوسل شدن به روياها و آرزوهاي فروخورده‌ام دليل ديگه‌اي براي زندگي كردن ندارم، اول بايد از كجا شروع كنم؟!

پري     بهتره خودتو كنترل كني. مگه همين عجله‌ات نبود كه هشت‌سال پيش باعث شد پيامكي‌رو كه برادر معشوقه‌ات براش فرستاده بود فكر كني دوست‌پسرش فرستاده و به اون مشكوك بشي و كتكش بزني و بعد دختره ول كنه بره، بدكاره بشه و تو شكست عشقي بخوري و دانشكده‌ي تئاترو ول كني؟ ها؟!

مرد     آره، درسته. بهتره كمي صبر داشته باشم و نيازها و آرزوهامو طبقه‌بندي كنم. بهتره يه نگاهي به «هرم مِزلُو» بندازم! بايد كتاب «شناخت عوامل نمايش» نوشته‌ي «ابراهيم مكّي»‌رو كه انتشارات سروش چاپ كرده پيدا كنم... آها... ايناهاش... صفحه‌ي صد‌و‌پنج... درسته! اول بايد نيازهاي فيزيولوژيكيم‌رو برطرف كنم. گشمنه! اونقدر كه مي‌تونم يه گاو‌رو درسته قورت بدم!

پري     يعني الان يه گاو مي‌خواي؟

مرد     نه، من چون يه شاعرم؛ از تمثيل، استعاره، تشبيه و كلاً از صناعات و آرايه‌هاي ادبي براي بيان مقصودم استفاده مي‌كنم. درنتيجه منظورم اين بود كه خيلي گرسنه‌ام! دلم املت مي‌خواد!

پري     املت فرانسوي؟

مرد     نه، از همون املت‌هايي كه توي ميدون راه‌آهن با رب‌گوجه درست مي‌كنن.

پري     بگير. مواظب باش دستت نسوزه.

مرد     واي خداي من! يعني باور كنم كه اين يه پرس املت واقعيه؟!

پري     چرا كه نه؟

مرد     فكر كنم كم‌كم نيازهاي فيزيولوژيكيم داره برطرف مي‌شه!

پري     گمونم تو به يه خونه‌ي اشرافي هم احتياج داري! چراكه مدت‌هاست داري تو اين اتاق محقر با اون پيرزن بدعنق و فضول صاحب‌خونه زندگي مي‌كني.

مرد     درسته! يه خونه با مبل‌هاي اشرافي و پرده‌هاي گرون‌قيمت و يه تختخواب با تشك خوشخواب...

پري     اين چطوره؟

مرد     واي خداي من! عاليه! هيچ‌وقت خونه‌اي به اين زيبايي نديده بودم. چون ما خانواده‌ي فقيري داشتيم و پدرم يه كارگر ساده‌ي راه‌آهن بود و همواره اجاره‌نشين بوديم، حتي تصور همچين خونه‌اي‌ برام يه روياي بعيد بود.

پري     خب فكر كنم كم‌كم نيازهاي فيزيولوژيكيت برطرف شده باشه.

مرد     خب... آره... ولي راستش... انگار هنوز يه‌نَمه فيزيولوژيكم درد مي‌كنه!

پري     هرچي هست بگو.

مرد     احساس مي‌كنم مهم‌ترين نياز فيزيولوژيكي من نياز جنسي باشه!

پري     اوه...! به‌كلي فراموش كرده بودم كه تو هشت‌ساله كه ارتباط جنسي نداري. بگو چه‌جور دختري مي‌خواي؟

مرد     يه دختر سكسي، داغ و قدبلند و ...مثلاً مثل... مثل... خودت! آره، مثل خودت!

پري     يعني خودم؟

مرد     اگه بي‌ادبي نباشه.

پري     نه... اصلاً! اجازه بده لباسمو دربيارم...

پيرزن   آهاي... پاشو... لنگ ظهره هنوز خوابي... پاشو درو باز كن... الان چندماهه اجاره‌ت عقب افتاده...

مرد     آه... فرشته‌ي مهربون كجا رفتي؟ پيرزن لعنتي! يعني اينا همش خوابي بيش نبود و من درست مثل «جك نيكلسون» تو فيلم «شاينينگ»، آيا دچار پاره‌اي توهّمات شده‌ام؟!  آيا به‌راستي كه من توي خواب اين‌همه خوشبخت بودم و دوباره به زندگي مسكنت‌بار گذشته برگشته‌ام؟ آخه چرا؟!

پيرزن   بيا درو باز كن... اين چرت‌و‌پرتا چيه مي‌گي؟ امروز اجاره‌تو دادي دادي، ندادي وسايلت تو خيابونه...

مرد     اي پيرزن ملعون!

پايان

مهدي شفيعي زرگر

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 16:12  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

 

نگين    از كي سيگار مي‌كشي؟

ساناز   مگه تو ترك كردي؟

نگين    شرايط من فرق مي‌كنه.

ساناز   مي‌خواي بگي افسرده‌اي؟

نگين    تو چته؟

ساناز   فندك داري؟

نگين    بازم مي‌خواي بكشي؟

ساناز   نداري؟

نگين    مي‌شه به حرفام گوش بدي؟

ساناز   تموم نشد مگه؟

نگين    فكر مي‌كني خيلي روشنفكري؟

ساناز   از اينا كشيدي؟

نگين    چرا وانمود مي‌كني كه هيچي برات مهم نيست؟

ساناز   عذاب وجدان گرفتي؟

نگين    چرا بايد عذاب وجدان بگيرم؟ از اولشم مي‌دونستم كه مي‌دوني. اما ديگه نمي‌تونم به اين وضعيت ادامه بدم. اگه حوصله‌اش‌رو داري مي‌خوام...

ساناز   مي‌خواي براي منم تصميم بگيري؟

نگين    نه، مي‌خوام تكليف خودم‌رو بدونم. اين حق‌رو دارم يا نه؟

ساناز   من شكايتي ندارم، دوست دارم همين‌جوري ادامه بدم.

         اين حق‌رو دارم يا نه؟

نگين    نه، نداري! امير يا مال توئه يا مال من.

ساناز   امير مال تو.

نگين    دروغ مي‌گي!

ساناز   پووووووففففف...

نگين    تو مزاحمي.

ساناز   اِ...؟ من فكر مي‌كردم تو وارد زندگي من شدي.

نگين    به‌هرحال امير منو بيشتر از تو دوست داره.

ساناز   شكي نيست. واسه همينم هفته‌اي پنج روز با توئه.

نگين    من همه‌ي اميررو مي‌خوام.

ساناز   بخواه، كسي جلوتو گرفته؟

نگين    آره، تو!

ساناز   تو اعصابت خرابه، بهتره يه سيگار روشن كني.

نگين    دارم باهات جدي حرف مي‌زنم.

ساناز   ...

نگين    من با امير صحبت كردم. گفت اگه تو بخواي طلاق بگيري حاضره مهريه‌تو تمام و كمال پرداخت كنه.

ساناز   ...

نگين    خُب؟ چي مي‌گي؟

ساناز   ها؟

نگين    گوشت با منه؟

ساناز   يه پك بزن، واسه اعصابت خوبه.

نگين    الاغ دارم باهات جدي حرف مي‌زنم!

ساناز   چي‌ گفتي؟ يه بار ديگه تكرار كن.

نگين    امير مي‌گه اگه تو حاضر باشي طلاق بگيري مهريه‌تو ...

ساناز   نه... الان چي گفتي؟

نگين    كي؟

ساناز   همين الان... گفتي چي‌چي دارم باهات جدي حرف مي‌زنم؟

نگين    ديوونه نشو ساناز. من زندگيم‌رو دوست دارم، اميررو دوست دارم، مي‌خوام زندگيم فقط و فقط مال خودم باشه... زهرمار! اينقد نخند... ساناز با توام. بي‌شعور مگه تو حاليت نيست امير محل سگم بهت نمي‌ذاره؟ هنوزم مي‌خواي به پاش بسوزي...؟ گفتم نخند...

ساناز   عصباني‌ كه مي‌شي خوشگل‌تر مي‌شي. منم جاي امير بودم، تورو به خودم ترجيح مي‌دادم.

نگين    ساناز من ديگه نمي‌تونم اين وضعيت‌رو ادامه بدم. چرا حاليت نيست؟

ساناز   تو دقيقاً مشكلت چيه؟ مگه نمي‌خواي امير فقط و فقط مال تو باشه؟

نگين    چرا.

ساناز   خب تلاشت‌رو بكن، به دستش بيار. چرا انتظار داري من از حقّم بگذرم؟

نگين    ...

ساناز   من هيچ مشكلي با اينكه امير مال تو باشه ندارم، فقط طلاق نمي‌گيرم. اين‌رو آويزه‌ي گوشت كن.

نگين    نه، تو مثل اينكه زبون خوش حاليت نمي‌شه. نذار كاري بكنم به گُه خوردن بيفتي.

ساناز   تو بايد سيگار بكشي، حالت خوب نيست.

نگين    كاري مي‌كنم دمبتو بذاري رو كولت و درري.

ساناز   ...

نگين    من نمي‌خواستم كار به اينجا بكشه. خودت خواستي...

ساناز   ...

نگين    ها؟ لالموني گرفتي

ساناز   ...

نگين    داري لگد به بختت مي‌زني بدبخت! خيلي راحت مي‌توني مهريه‌تو تمام و كمال بگيري و واسه خودت حال كني. من نمي‌دونم چي تو امير ديدي كه حاضري هر خفّتي‌رو تحمل كني.

ساناز   ...

نگين    با اين سكوتت ديوونم كردي.يه چيزي بگو احمق.

ساناز   دوسش داري؟

نگين    ...

ساناز   گريه نكن، فهميدم‌.

نگين    دست خودم نيست.

ساناز   خري ديگه... چي تو امير ديدي كه حاضري به خاطرش گريه كني؟

نگين    ...

ساناز   از زندگيت مي‌رم بيرون، درواقع از زندگي خودم...

نگين    ها؟!

ساناز   به يه شرط.

نگين    هرشرطي باشه قبول مي‌كنم.

ساناز   بابا عاشق دل‌سوخته!

نگين    شرطت‌رو بگو.

ساناز   مهريه‌مو مي‌بخشم، در ازاش مهريه‌ي ‌تورو مي‌خوام.

نگين    چي؟!

ساناز   آره.

نگين    مي‌خواي اميررو به خاك سياه بنشوني؟

ساناز   مگه چقدره مهريه‌ات؟

نگين    همه‌ي دارايي امير.

ساناز   بشينين فكراتون‌رو بريزين روهم، اگه معامله‌رو قبول كردين من حاضرم برم كنار.

نگين    براي من مقدور نيست.

ساناز   چرا؟

نگين    يه جورايي... بهش بخشيدم.

ساناز   اين ديگه مشكل خودته.

نگين    ...

ساناز   ...

نگين    امير‌رو چند مي‌فروشي؟

ساناز   گفتم كه...

نگين    مبلغ بگو.

ساناز   خريداري؟

نگين    پول نقد مي‌دم. بگو.

ساناز   ويلا، خونه و ماشينت.

نگين    تو گلوت گير مي‌كنه!

ساناز   تو نگران نباش. عادت دارم به لقمه‌هاي بزرگ!

نگين    ...

ساناز   منم جاي تو بودم قبول نمي‌كردم.اون اينقد نمي‌ارزه.

نگين    براي من بيشتر از اين مي‌ارزه، ولي...

ساناز   ولي چي؟

نگين    تو عملاً همه‌ي زندگي‌مو مي‌خواي.

ساناز   مگه تو همه‌ي زندگي امير‌رو نخواستي؟

نگين    فقط خواستم، نگرفتم كه.

ساناز   خريت كردي، مي‌تونستي بگيري.

نگين    خود امير برام بس بود.

ساناز   الان كه داريش. ترديدت واسه چيه؟

نگين    تخفيف نمي‌دي؟

ساناز   قيمتامون مقطوعه!

نگين    ...

ساناز   هيچ اجباري تو معامله نيست. مي‌توني...

نگين    اگه چيز ديگه‌اي هم واسه فروختن داري، من مشتري‌شو دارم!

ساناز   تو مشتري خودتو بچسب!

نگين    مشتري نيست، شوهرمه. بفهم چي‌ مي‌گي.

ساناز   چه فرقي مي‌كنه؟! زياد جوش نيار. معامله‌رو بچسب.

نگين    ويلارو خط بزن.

ساناز   گفتم كه، مقطوعه!

نگين    ...

ساناز   امير بيشتر از اينا مي‌ارزه.

نگين    ...

ساناز   خوب فكراتو بكن. يه هفته هم بهت فرصت مي‌دم. مي‌توني تو اين يه هفته مهريه‌تو زنده كني، بعد بياي پاي معامله.

نگين    من عاشق امير شدم، باهاش معامله نكردم.

ساناز   من ديگه هيچ حرفي ندارم. فكراتو بكن و بهم خبر بده.

نگين    ...

ساناز   قرارمون هفته‌ي ديگه، همين‌جا. مياي؟

نگين    آره. 

پايان

علي پوريان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:42  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

 

بازجو1  جات تنگ نيست؟

مرد       نه، خوبه.

بازجو1  خوبه؟!

مرد       بالاخره اينجام جاييه واسه خودش...

بازجو1  عجب! آماده‌اي؟

مرد       اگه بگم نه، چي مي‌شه؟

بازجو1  هيچي... راستش زياد مهم نيست. آماده بودنتو مي‌گم.

مرد       پس آره، آماده‌ام.

بازجو1  لابد مي‌دوني كه اين بازپرسي واسه تشكيل پرونده‌ست. بعدش مي‌ري دادگاه و ماجراهايي كه حتماً شنيدي. پس خوب حواستو جمع كن. اون فُرمارو بده به آقا.

بازجو2  فُرما... آره... وايسا ببينم كجا گذاشتم... آها... ببين تو كيف تو نيست؟

بازجو1  نه، همش پيش خودته.

بازجو2  حالا يه نيگا بكن...

بازجو1  گير دادي ها...!

بازجو2  نيست. بايد كپي بگيريم.

بازجو1  حوصله‌مو سر مي‌بري... حالمو به‌هم مي‌زني... گاوي، گاو!

مرد       حالا زيادم مهم...

بازجو1  شما دخالت نكن آقا! كاغذ سفيد داري؟

بازجو2  آره.

بازجو1  بردار بنويس. بعداً منتقل مي‌كنيم تو فُرما... گُه بزنن به اين كار... خوب... رئيست كيه؟

مرد       جان؟ با من بودين؟

بازجو1  آقا تورو خدا سربه‌سرم نذار. زود جواب بده، بايد بريم، هزارتا بدبختي داريم...

مرد       قصد جسارت نداشتم. مي‌شه سؤالتونو...

بازجو2  رئيست كيه؟

مرد       رئيسم؟

بازجو2  آدمه، سنگه، گاوه، ستاره‌ست...؟

مرد       من رئيس ندارم.

بازجو1  جونت بالا بياد، خوب همون اول بگو. هرروز بايد از صدنفر سؤال بپرسيم. كاقيه دوتاشون مثل تو بدقلق باشن... به‌خدا همين‌روزا مي‌زنم زير همه‌چي ول مي‌كنم مي‌رم... هرغلطي مي‌خوان بكنن... گور پدر همشون...

مرد       خيلي‌خب داداش چرا عصباني مي‌شي؟ خب رئيس ندارم ديگه...

بازجو2  كي از رئيست واست دستور مي‌آره؟

مرد       گفتم كه من رئيس ندارم، پس كسي هم واسم دستور نمي‌آره.

بازجو2  واسه رئيست چاپلوسي مي‌كردي؟

مرد       عجب گيري افتادم ها... آقاجون من رييس... اصلاً ولش كن... آره... بله... كردم!

بازجو1  دروغ مي‌گي. ما مي‌دونيم نكردي...

مرد       خوب پس واسه چي‌ مي‌پرسين؟

بازجو1  قاعده‌ا‌ش اينه كه بپرسيم...

مرد       تو زحمت مي‌افتين بابا...

بازجو1  ببين تخم‌سگ، مزه بريزي همچين با كلّه مي‌زنم تو...

مرد       يقه‌رو ول كن...

بازجو2  تو چه مرگت شده؟ ولش كن...

بازجو1  همچين كه بردنت ناكجاآباد و ارّه كردن تو ماتحتت مي‌فهمي مسجد جاي...

بازجو2  ولش كن... زده به سرت؟ مي‌خواي اين يه لقمه نون كوفتي هم ديگه گيرمون نياد؟

بازجو1  به‌درك! سگ تو اين نون خوردن! آخه اينم شد كار؟ شب تا صبح با يه مشت الدنگ سر و كّله بزن، آخرشم هشتت گرو نُهته...

بازجو2  تو يه طوريت مي‌شه. همين روزاس كه ارّه‌هه نصيب تو هم مي‌شه...

بازجو1  تو خفه! چهارتا برگه عرضه نداري كپي كني...

بازجو2  بدو، بدو بذار كف دست رييس!

بازجو1  آها... دست پيشو گرفتي كه پس نيفتي. فكر كردي حاليم نيست هركاري من مي‌كنم آمارش نعل به نعل پيش رييسه؟

بازجو2  لابد مي‌خواي بگب من آنتنم؟!

بازجو1  نه بابا... زبونم لال... حتماً ايشون مي‌ره مي‌گه.

مرد       آقايون خواهش مي‌كنم. در شأن شما نيست كه مثل سگ و گربه به هم بپرين!

بازجو2  به اين بگو. همين چند لحظه پيش داشت با كلّه مي‌زد تو دماغ شما...

مرد       اشكالي نداره. من كه فراموش كردم. بالاخره آدم گاهي كنترل اعصابشو از دست مي‌ده.

بازجو1  خوردي؟

بازجو2  خاك تو سرت كه نفهميدي چي بارت كرد!

مرد       اي آقا شمام دنبال دردسر مي‌گردي ها... بار كدومه؟

بازجو1  من ديگه با تو كار نمي‌كنم. رييس هم هر غلطي دلش مي‌خواد بكنه.

بازجو2  نه عزيزجان... اين منم كه ديگه با تو كار نمي‌كنم!

مرد       آقايون يه‌ذره آروم باشين... يعني چي كه ديگه با هم كار نمي‌كنين؟! اين‌همه سال همه شمارو با هم مي‌شناسن. هيچ فكر كردين اگه اين كارو بكنين اون بيرون چه بلوايي مي‌شه؟ هنوزم خيليا هستن كه از شما مي‌ترسن...

بازجو2  به من چه كه اون بيرون چي مي‌شه؟ ديگه نمي‌تونم ، نمي‌كشم... آخه اين چه كاريه؟ هرشب سؤالاي تكراري، جواباي تكراري... منم مي‌خوام زندگي كنم. بگردم، بچرخم، برم مسافرت... آخه اين چه‌جور كاريه كه مرخصي نداره؟

بازجو1  به‌هرحال اين وظيفه‌ايه كه به عهده‌ي ما گذاشتن.

بازجو2  كدوم وظيفه؟ اين حماليه! حماليه مُفت!

مرد       رسم روزگار همينه. منم قبل از اينكه بيام اينجا يه عمر مثل سگ جون كندم. آخرش چي شد؟ هيچي! مي‌بينيد كه در خدمت شمام... همينه ديگه، بايد ساخت...

بازجو2  آقاي عزيز تو هرچي هم جون كنده باشي، بالاخره يه اول و آخري داشته. من نه يادم مي‌آد كي اين كار نكبتي‌رو شروع كردم، نه اصولاً مي‌دونم تا كي بايد ادامه بدم. بابا من به كي بگم دلم مي‌خواد نيم‌ساعت واسه خودم باشم؟

مرد       ببين عزيز من، شما لطف كن اون برگه‌رو بده به من، خودم هرچي لازمه توش مي‌نويسم. شما هم بريد با هم همين دور و برا يه قدمي بزنيد، يه‌ذره اعصابتون آروم بشه...

بازجو2  آخه نمي...

مرد       ديگه آخه نداره. طوري نمي‌شه كه. شمام زيادي سخت مي‌گيرين...

بازجو1  آخه اين برگه...

مرد       چشم، همه‌شو پر مي‌كنم.

بازجو1  يعني واقعاً مي‌شه...

مرد       آره كه مي‌شه. شما اگه با هم خوب باشيد خيلي كاراي ديگه هم مي‌شه كرد!

بازجو2  پس اون برگه‌رو...

مرد       اي بابا... گفتم كه همه‌شو پر مي‌كنم... چشم، چشم! بريد به

           سلامت...

بازجو1  ببين...

مرد       چي شد باز؟ چرا برگشتي؟

بازجو1  اگه دروغم نوشتي، نوشتي! ما صداشو درنمي‌آريم!

مرد       دستتون درد نكنه. من كاري نكردم كه ازش بترسم. حالا برين كه زود برگردين... برين به سلامت...

پایان

مهدی شفیعی زرگر

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 20:23  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

فريد     انگار آب شده رفته تو زمين.

نازنين  همه‌جارو گشتي؟

فريد     تا زير اون پل رفتم. دستي نديدم. فقط يه تيكه استخون كهنه زير پل بود، كه معلوم بود مال خيلي‌وقت پيشه.

نازنين  حالا چيكار كنيم؟

فريد     بايد دست‌‌‌رو بي‌خيال شيم.

نازنين  فقط دست‌رو نمي‌گم. كلاً چيكار بايد بكنيم؟

فريد     كاري نمي‌تونيم بكنيم. بايد صبر كنيم يكي بياد دنبالمون.

نازنين  اگه كسي نيومد...؟

فريد     اِ... سر من كو؟!

نازنين  ها؟

فريد     سرم!

نازنين  اِ... همين‌جا بود!

فريد     ...

نازنين  به‌خدا همين‌جا بود. چرا اينجوري نيگام مي‌كني؟

فريد     اينجوري هوامو داري ديگه...!

نازنين  به‌خدا...

فريد     من خر واسه پيدا كردن دست كوفتي سركار عِلّيه همه‌ي درّه‌رو زير پا گذاشتم، ‌اون‌وقت بر‌مي‌گردم مي‌بينم خانوم سر منو به باد دادن.

نازنين  فريد به‌خدا من...

فريد     آره، برو، من هواتو دارم، مواظبتم، نگران نباش... اين بود مواظبتت؟

نازنين  به خدا مواظب بودم. فقط يه لحظه...

فريد    يه لحظه چي؟ ها، يه لحظه چي؟

نازنين  سردم شد، يه لحظه رفتم تو ماشين نشستم.

فريد     اينو بگو! منو فرستادي دنبال نخود سياه كه خودت تو ماشين لم بدي و...

نازنين  دوباره شروع نكن فريد. هرچي مي‌كشم از دست اين...

فريد     بگو، چرا ساكت شدي؟! هرچي مي‌كشي از دست من خر مي‌كشي كه بهت اعتماد كردم. درسته؟

نازنين  تو‌ رو‌ خدا دوباره از سر نگير.

فريد     از روز اول ازدواجمون مي‌دونستم كه فقط تن و بدنت با منه؛ دلت پيش يكي ديگه‌س.

نازنين  وقت گير اوردي؟ بگرد دستمو پيدا كن.

فريد     هروقت سر خودمو پيدا كردم دست تورو هم پيدا مي‌كنم.

نازنين  خيلي نامردي!

فريد     آره، نامردم. نامردم كه تو اين چهارسال زندگي‌مون هيچ‌وقت نگفتم بالاي چشت ابروئه. نامردم كه اجازه دادم هرجور دوست داري زندگي كني، با هر كس‌و‌ناكسي معاشرت كني. نامردم كه حرفايي‌رو كه پشت سرت مي‌زدن نشنيده گرفتم. وقتي دستت رو شد، وقتي معلوم شد با سعيد رابطه داري، نامردي كردم كه جلوي فك‌و‌فاميل دراومدم و گفتم من زنمو دوس دارم، زندگي ما به هيچ‌كس ربطي نداره. آره، من خيلي نامردم.

نازنين  تو نه‌تنها نامردي، بلكه بي‌غيرت هم هستي. تو كه مي‌دونستي من با سعيد رابطه دارم، چرا طلاقم ندادي؟ ها؟ چرا؟

فريد     ...

نازنين  چرا سكوت كردي؟ جواب بده ديگه. تو كه مي‌دونستي دلم يه جاي ديگه‌س، چرا نذاشتي برم پي كارم؟

فريد     ...

نازنين  ها؟ چيه؟ باز كه زل زدي تو چشام!

فريد     ...

نازنين  گفتم اينجوري نيگام نكن! بيزارم از اين نگاهات! چهارسال آزگاره فقط برّ و بر نيگام كردي. هيچ‌وقت نفهميدم ته دلت چيه... آره، راست مي‌گي. من بهت خيانت مي‌كردم. من با سعيد رابطه داشتم. به ‌هواي كوه رفتن مي‌رفتم خونه‌ي سعيد. مي‌دوني چرا؟ چون مي‌خواستم بهت بفهمونم كه دوست ندارم.

فريد     يعني تو سعيدرو واقعا دوست داشتي؟

نازنين  نه، سعيد هم يكي بود مثل تو. تنها فرقش با تو اين بود كه اون دلمو نمي‌خواست، تن‌و‌بدنم راضيش مي‌كرد.

فريد     ...

نازنين  ...

فريد     سردمه.

نازنين  برو تو ماشين.

فريد     ماشين كه درب‌و‌داغون شده...

نازنين  لااقل يه سقف داره كه بشه زيرش پناه گرفت.

فريد     كجا مي‌ري؟

نازنين  مي‌خوام بگردم دنبال سرت.

فريد     ولش كن. سر مي‌‌خوام چيكار؟ تازه دارم يه نفس راحت مي‌كشم.

نازنين  ...

فريد     اگه مي‌خواي بگردي، دنبال دست خودت بگرد. من از خير سرم گذشتم... چرا وايسادي؟ نمي‌ري دنبال دستت؟

نازنين  قبل از تصادف دستم زير سر تو بود. يادته؟

فريد     خب...؟

نازنين  من كاملاً يادمه. تو با آخرين سرعت مي‌رفتي. من ترسيده بودم. دستمو بردم زير سرت و آروم شدم. اين تصوير هيچ‌وقت يادم نمي‌ره.

فريد     خب...؟

نازنين  حالا دست من و سر تو هردو گم شدن.

فريد     ...؟

نازنين  سردت نيست؟

فريد     چرا.

نازنين  بريم تو ماشين؟

فريد     دستت...؟

نازنين  فداي سرت.

فريد     ...

نازنين  ...

فريد     مي‌گم... حالا كه هيچ قيد و بندي نداريم، چرا چپيديم تو اين ماشين درب‌و‌داغون؟

نازنين  تو گفتي سردمه.

فريد     دروغ گفتم.

نازنين  راس مي‌گي؟ منم دروغ گفتم.

فريد     بريم؟

نازنين  كجا؟

فريد     همه‌جا.

نازنين  اينارو چيكار كنيم؟

فريد     به‌ ما‌ چه؟ بالاخره يكي پيدا مي‌شه خاكشون كنه.

نازنين  آخه... اينجا... ته دره... تو فكر مي‌كني كسي بياد...؟

فريد     به درك! ولشون كن. ما كه ديگه نبايد فكر چال كردن خودمون هم باشيم.

نازنين  آخه مي‌ترسم، سگي، گربه‌اي، جونوري...

فريد     ديگه بهتر. اينجوري حداقل مفيد واقع مي‌شيم!

نازنين  راس مي‌گي؟

فريد     بهتر از زير خاك موندن و پوسيدنه كه...

نازنين  يه چيزي بگم ناراحت نمي‌شي؟

فريد     نه.

نازنين  من دروغ گفتم. سرتو دوتا سگ با خودشون بردن.

فريد     ...

نازنين  به‌خدا خيلي تلاش كردم از دستشون بگيرم. ولي نتونستم.

فريد     نوش جونشون. اتفاقاً منم مي‌خوام يه اعترافي بكنم... اون استخون زير پل كهنه نبود. دست تو بود. وقتي رسيدم اونجا چندتا بچه گربه داشتن با ولع مي‌خوردن. خواستم از دستشون بگيرم، ولي وقتي بهشون نزديك شدم دلم به حالشون سوخت. انگار خيلي‌وقت بود چيزي نخورده بودن.

نازنين  بهترين كارو كردي. نوش جونشون...! بريم؟

فريد     كجا؟

نازنين  همه‌جا.

فريد     بدو كه رفتيم.

نازنين  دوسِت دارم فريد.

فريد     من برات مي‌ميرم نازنين. البته اگه بتونم بازم بميرم.

نازنين  بيا از مرگ حرف نزنيم. اُكي؟

فريد     ديگه نگو اُكي. باشه؟

نازنين  اُك... باشه... يوهووووو! پرنده‌ها چه حالي مي‌كردن ما نمي‌دونستيم.

فريد     آره. پست‌فطرتا اين بالا هَمش تو عشق‌و‌حال بود‌ن!

نازنين  اون پايين‌رو مي‌بيني؟

فريد     آره. سگارو مي‌گي؟

نازنين  نيگا! دارن تورو مي‌خورن!

فريد     سراغ تو هم مي‌رن عزيزم. صبر كن... آها... ديدي، ديدي!

هر‌دو   بخوريد جونورا! تن‌ و ‌بدن مارو ببلعيد! نوش جونتون!  

پايان

 علي پوريان

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 19:27  توسط علی پوریان  | 

 

بابك     من مي‌گم تو بي‌خود باهاش جر‌وبحث كردي...

نويد      بازم مي‌گه جروبحث... آخه بابا...

بابك     مي‌دونم چي مي‌گي، ولي خوب كه چي؟ آخرش كه چي؟

نويد      هيچ غلطي نمي‌تونه بكنه...

مينا      ميندازدت، بايد ترم ديگه دوباره بشيني سر همين كلاس مزخرف. تازه ممكنه ترم  بعد هم درسو بدن به همين.

آرش     يه ضرب‌المثل هست كه مي‌گه: ريشت تو، ببخشيد ميناجان، كون خر گِرو، وقتي درش آوردي با يه دست آب‌صابون پاك مي‌شه!

نويد      خوب كه چي؟

آرش     يعني يه جاهايي آدم يه چيزايي مي‌شنوه كه خوشش نمي‌آد، ولي نباس به روي خودش بياره. مگه من چيكار مي‌كنم؟ اصلاً...

نويد      توروخدا تو يكي ديگه بس كن. اون روزي كه من بخوام مثل تو باشم، سرمو مي‌ذارم مي‌ميرم!

آرش     به‌درك! اصلاً به، ببخشيد ميناجان، فلانم!

بابك     حالا بس كنين شمام، دوباره شروع شد؟

مينا      بچه‌ها چي مي‌خورين من برم سفارش بدم؟

آرش     نه‌بابا، تو چرا؟ بشين من مي‌رم. چي مي‌خورين؟

نويد      من يه ميلك‌شك مي‌خورم.

بابك     يه قهوه‌تركم واسه من بگو.

مينا      منم شير‌قهوه مي‌خورم.

آرش     پس شد دوتا شير‌قهوه، يه قهوه‌ترك، يه شيلك‌مك...

نويد      ميلك‌شك!

آرش     همچينم خنده نداشت مينا خانوم، زبونم نچرخيد! 

مينا      به شما نخنديدم... ببخشيد.

بابك     قاطي كرد ها!

نويد      شيلك‌مك! احمق...

بابك     انقد سربه‌سرش نذار. نمي‌بيني نمي‌تونه جلوي دهنشو بگيره؟

نويد      جدي نگير بابا...

بابك     مي‌خواي من و چندتا از بچه‌ها بريم باهاش صحبت كنيم؟

نويد      باكي؟

بابك     سعيد‌پور ديگه...

نويد      نه‌بابا، ولش كن. فوقش ميندازتم ديگه...

مينا      آخه نمي‌ارزه...

بابك     راست مي‌گه، ارزششو نداره.

نويد      اصلاً من خودم ديگه سر كلاس اين مردك نمي‌آم. معلوم نيست چيكاره‌س...

مينا      يعني چي؟

آرش     ميناجان شير‌قهوه نداشت، واسه شما و خودم نسكافه سفارش دادم.

مينا      مرسي.

نويد      فكر كنم اطلاعاتيه.

آرش     كي؟

بابك     بعيدم نيست.

مينا      چطور؟

آرش     كي؟

نويد      آخه هرچي دلش مي‌خواد مي‌گه، راحت فحش مي‌ده. ديدين هفته‌ي پيش درباره‌ي انتخابات چي‌ مي‌گفت؟

آرش     آقا ما، ببخشيد ميناجان، دسته‌خريم اينجا؟!

بابك     صحبتِ سعيد‌پوره ...

آرش     كي گفته اطلاعاتيه؟

نويد      داد نزن بابا!

مينا      هرچي كه مي‌خواد باشه، يه نمره بگير بره...

آرش     راست مي‌گه ميناجان!

بابك     با اين حساب اصلاً نبايد باهاش جروبحث مي‌كردي.

نويد      چيزي نگفتم كه...

مينا      يه‌كم تند رفتي.

آرش     صندلياش چرا اينجوريه؟!

نويد      غلط مي‌كنه سر كلاس فلسفه، حديث مي‌گه. كلاس معارف كه نيست.

مينا      تو نبايد مي‌گفتي مزخرفات...

آرش     ميناجان درست مي‌گه، منم يه‌ذره بهم برخورد.

نويد      تو چرا؟

آرش     بالاخره هركسي يه اعتقاداتي داره...

نويد      بفرما... مملكت پر از سعيد‌پوره!

آرش     اوني كه به ما نريده بود، كلاغ، ببخشيد ميناجان، كون‌دريده بود! تو فكر مي‌كني خيلي آدمي مثلاً؟!

نويد      حرف دهنتو بفهم ها...

بابك     باز شروع شد. بس كنين تورو‌خدا...

مينا      بچه‌ها من برم كم‌كم...

آرش     كجا مينا‌جان؟

بابك     نسكافه‌تو بخور خودم مي‌رسونمت. داره مياره...

آرش     آره، خودم مي‌رسونمت مينا‌جان!

نويد      دست شما درد نكنه آقا. قهوه مال كي بود؟

بابك     مال منه... چطوره بريم با ثابتي حرف بزنيم.

نويد      ثابتي كيه؟

بابك     مدير گروه جديد...

مينا      آره، آدم خوبيه.

آرش     خيلي مرد نازنينيه! تا حالا باهاش صحبت كردي مينا جان؟! اينقد...

نويد      كه چي بشه؟

بابك     بالاخره يه طوري مي‌شه ديگه. مي‌ترسم واست پاپوش درست كنه.

مينا      منم موافقم. تو اين اوضاع و احوال بي‌ريخت دانشگاه بهتره بهونه دست كسي ندي.

آرش     خيلي بي‌ريخته...!

نويد      اگه قرار به صحبت باشه، خودم مي‌رم.

بابك     اي ناكس! به‌خاطر منشيه؟!

آرش     ايول، راهش همينه، من خودم منشيه‌رو مي‌پزم!

نويد      ها چيه؟ چِشتو گرفته؟!

آرش     اصلاً من، ببخشيد ميناجان، يه جاييم خُله كه به فكر توام!

بابك     حالا جدي چيزي ازش شنيدين؟

مينا      دخترا يه چيزايي مي‌گن، اما فكر نكنم...

بابك     اصلاً باشه، به ما چه؟

آرش     بيخودم پشت‌سرش حرف زديد...

نويد      چيه؟ معصيت داره؟

آرش     تو حرف نزني مي‌گن لالي؟

بابك     حالا دخترا چي مي‌گن؟

مينا      دخترا پشت سر همه يه چيزي مي‌گن!

بابك     آخه حتماً يه چيزي مي‌دونن...

آرش     راستي دخترا در مورد من چي مي‌گن؟!

نويد      دخترا يا ميناجان؟!

آرش     پا مي‌شم دهنتو... ببخشيد ميناجان!

نويد      ببينم كي‌گفت تو با ما بياي؟

آرش     اينجا مال باباته مگه؟

بابك     بابا زشته، آبرومون رفت. همه دارن نگامون مي‌كنن...

مينا      اِ... بچه‌ها، اون سعيد‌پور نيست؟

نويد      كو؟ كجا؟

مينا      اون گوشه، پشت ستون...

بابك     فكر نكنم. ولي اون دختره انگار منشيه‌ست...

آرش     نه بابا...

مينا      آره، خودشه انگار.

بابك     كجا؟

نويد      مي‌رم ببينم خودشه يا نه.

بابك     ول كن توروخدا، بشين.

مينا      آره بابا، به ما چه؟

نويد      الان برمي‌گردم.

بابك     بالاخره يه كاري دست خودش مي‌ده.

آرش     ميناجان ديرت نشده؟

مينا      چرا، بابك‌ پاشو بريم.

بابك     آرش به نويد بگو من مينارو  مي‌رسونم برمي‌گردم.

آرش     ...!

مينا      آرش باي!

آرش     ...!

بابك     وايسين تا بيام، باشه؟

آرش     ...! جاكشا!

بابك     ها؟

آرش     خداحافظ!

پايان

مهدي شفيعي زرگر

  

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 22:56  توسط مهدی شفیعی زرگر  |