تبليغاتX
دیالوگ

دیالوگ

دیالوگ

 

جوان   مي‌تونم اينجا بشينم؟

پير      معلومه كه مي‌توني.

جوان   ممنون.

پير      بابت چي؟

جوان   اجازه داديد پيشتون بشينم.

پير      لازم نيست.

جوان   اختيار دارين، شما لطف كردين منم وظيفمه كه تشكر كنم.

پير      لطف؟

جوان   خب اينهمه نيمكت خالي اينجاست، ولي من درست اومدم روي نيمكت شما نشستم و جاتونو تنگ كردم.

پير      نه اصلاً. شما جاي كسي‌رو تنگ نكردين.

جوان   چرا، قبول كنيد كه جاتونو تنگ كردم. من خلوتتونو به‌هم زدم. اصلاً...اصلاً پا‌مي‌شم مي‌رم اون‌ور تا هم خيال شمارو راحت كنم و هم...

پير      صبر كن. كجا مي‌ري؟

جوان   جاي دوري نمي‌رم. همين روبرو مي‌شينم.

پير      هرجور راحتيد، فقط بدونيد كه مزاحم نيستيد.

جوان   شما لطف داريد. ولي اينجا بهتر مي‌شه ديد.

پير      چي‌رو؟

جوان   شمارو.

پير      ...؟

جوان   مي‌خوام نگاتون كنم. اشكالي نداره؟

پير      نه... ولي چرا؟

جوان   شما دوست نداريد منو نگاه كنيد؟

پير      ...؟!

جوان   خب؟

پير      خب چي؟

جوان   چطورم؟

پير      جوون!

جوان   همين؟!

پير      چرا رفتي اونجا؟

جوان   عجله نكن، ميام پيشت. به‌موقعش...

پير      ديرت نشه.

جوان   ...

پير      چرا مي‌خندي؟

جوان   از روشت خوشم اومد.

پير      ...؟

جوان   مي‌خواي به پشت برگردم؟

پير      چند سالته؟

جوان   اونم مي‌گم، ولي به‌وقتش.

پير      وقتش كيه؟

جوان   ...      

پير      من خنده‌دارم؟       

جوان   خودت نه، شيوه‌ات.

پير      چيم؟

جوان   خوشحالم كه خوشت اومده.

پير      چي داري مي‌گي؟

جوان   مي‌خواي به پشت برگردم؟

پير      براي چي؟ نمي‌دونم، هرجور راحتي.

جوان   هرجور تو راحتي.

پير      من مشكلي ندارم.

جوان   جدي؟ پس براي چي اينجايي؟

پير      منتظرم.

جوان   ...

پير      بازم براي شيوه‌ام داري مي‌خندي؟

جوان   اين ديگه خيلي كليشه شده. منتظرم!

پير      من واقعاً منتظرم.

جوان   آره جون عمه‌ات...

پير      اين چه حرفيه؟

جوان   دو نصفه‌شب منتظري؟ منتظر كي؟ منتظر چي؟ اونم تو اين پارك؟

پير      منتظر پسرمم.

جوان   ...؟

پير      بهم گفتن شبا مياد اينجا.

جوان   كي گفته؟

پير      چند نفر ديدنش.

جوان   دروغ گفتن.

پير      مشخصاتي كه دادن درست بوده.

جوان   مشخصاتش چيه؟

پير      جوونه، مثل تو.

جوان   مارو سياه نكن جون عمه‌ات.

پير      تو چند سالته؟

جوان   جوونم، عين پسرت!

پير      فكر كنم اون الان چهل‌سال‌رو بايد داشته باشه.

جوان   ...

پير      چرا مي‌خندي؟

جوان   من همش بيست‌و‌دوسالمه.

پير      خوب اونم وقتي رفت بيست‌و‌دو‌سالش بود.

جوان   ...

پير      داري عصبيم مي‌كن، نخند.

جوان   ...

پير      گفتم نخند.

جوان   ...

پير      كجا؟

جوان   آدم جالبي هستي، ولي به درد من نمي‌خوري.

پير      كجا مي‌ري؟

جوان   مي‌رم پيش اون آقاهه كه اون گوشه نشسته.

پير      از من خسته شدي؟ وايسا.

جوان   اگه نظرت عوض شد بيا اونجا. دلم مي‌خواد امشب با تو باشم.

پير      نكنه اون پسرمه؟

جوان   نه، اون ايمانه، مشتري ثابتم. باي...

پير      گفتي كي؟

جوان   همون آقاهه.

پير      اسمش...؟ اسمش چي بود؟ آهاي با توام... گفتي اسمش... آهاي جوون... نظرم عوض شد، يه دقيقه بيا...

جوان   داد نزن، اومدم.

پير      مطمئني اسمش آرمانه؟

جوان   آرمان نه، ايمان. پاشو بريم.

پير      كجا؟

جوان   كجا...؟! خب خونه‌ات، تو ماشينت، چه مي‌دونم... هرجا كه خودت راحتي.

پير      نه... اسم پسر من آرمانه... اينو ديگه مطمئنم...

جوان   برو بابا... تو زده به سرت...

پير      اِ... صبر كن... صبر كن... آهاي جوون با توام...

پايان

علي پوريان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 19:53  توسط علی پوریان  | 

         

         مرد2   الان ديگه بايد شروع بشه.

مرد1   نصفه‌شبي راديو گوش‌دادنت گرفته؟

مرد2   قصه‌ي سه‌شنبه داره!

مرد1   تكرارشو؟

مرد2   نه، خودشو!

مرد1  بگير بخواب بابا...

مرد2   تو گوش نمي‌دي؟

مرد1   گرفتي منو؟ مگه امشب سه‌شنبه‌ست؟

مرد2   فردا شبم سه‌شنبه‌ست!

مرد1  آها، از اون لحاظ...

مرد2  تازه، اين سه‌سه‌شبو و اون سه‌سه‌شب، هر سه‌سه‌شب سه‌شنبه‌ست!

مرد1  بله خوب...!

مرد2 ببين، مي‌خوام يه چيزي بهت بگم.

مرد1  بگو.

مرد2 مي‌دوني... اين لبخند احمقانه‌اي كه هروقت من يه چيزي مي‌گم رو لـبت مي‌شينه، مثل همين الان كـه نشسته، حال منـو به هـم مي‌زنه. مي‌فهمي؟ حال منو به هم مي‌زنه!

مرد1   اِ... چرا داد مي‌زني نصفه‌شبي؟

مرد2  چرا خودتو به خريّت مي‌زني؟

مرد1 اَي خدا عجب گيري افتاديم ها... آخه اين اداها چيه در‌مي‌آري؟ مي‌خـواي چرت‌و‌پرت بگي، خوب بگو. ديگـه چـرا منو وسط مي‌كشي؟

 مرد2 من چرت‌و‌پرت مي‌گم؟

مرد1  پس لابد من بودم الان داشتم سه‌شنبه بازي مي‌كردم؟!

مرد2  اينكه همه‌ي روزا سه‌شنبه‌ست، چرت‌و‌پرته؟

مرد1  نوكرتم! يه امشبو بگذر...

مرد2  خيلي گُهي! عين گاو مي‌موني، عين گاو با همه‌چي برخورد مي‌كني. اون موقع هم گاو بودي، الانم گاوي...

مرد1  بـس كن. آخـه چرا نـمي‌ذاري يه‌شـب راحـت بخوابيم؟ داشـت يـادم مي‌رفت عوضي.

مرد2  تو واقعاً مي‌توني راحت بخوابي؟

مرد1  حداقل زورمو مي‌زنم.

مرد2  تو نمي‌خواي قبول كني كه تموم شده. چپيدي تو اتاق، فكر مي‌كني مسيح مي‌آد و اون دوتا جنازه‌رو...

مرد1   خفه‌شو! تو‌روخدا خفه‌شو...

مرد2 باشه، خفه مي‌شم. ولي بالاخره چي؟ ما گير كرديم. همه‌چي تموم شده. ببين، اين ساعت چهار روزه روي پنج و نيم مونده، راديووبرنامه‌هاش تكراريه، تلوزيون الان چـهار روزه داره فيـلم سـينمايي سه‌شنبـه‌رو پخش مي‌كنـه، بوي گَند اون جنازه‌ها هم...

          مرد1   خواهش مي‌كنم...

مرد2   ما توي اون سه‌شنبه‌ي لعنتي گير كرديم...

مرد1   همش تقصير تو بود...

مرد2   مزخرف نگو. به من ربطي نداشت.

مرد1   تو اون بخاري‌رو آوردي...

مرد2   بايد از سرما يخ مي‌زديم؟

مرد1   بايد لوله‌شو چِك مي‌كردي، بايد مي‌فهميدي خرابه،    بايد...

مرد2   مي‌شه اينقد زرزر نكني؟ كاريه كه شده...

مرد1   آره كـاريه كه شده، همين! معلوم نيست تا كي بايد اينجا بمونيـم.

مرد2   شايد اگه اون جنازه‌هارو پيدا كنن و خاكشون كنن، تكليف ما هم معلوم بشه.

مرد1   كي؟ آخه كي؟

مرد2   همين روزا بايد بفهمن. تا حالا بايد بوي گندشون آپارتمانو...

مرد1   توروخدا نگو...

مرد2   بايد يه‌جوري سر خودمونو گرم كنيم.

مرد1   بعدش چي مي‌شه؟

مرد2   بعد چي؟

مرد1   وقتي جنازه‌هارو خاك كردن چي‌ ‌مي‌شه؟

مرد2   نمي‌دونم. نمي‌دونم...

مرد1   ما هم مي‌ريم زير خاك؟

مرد2   نمي‌دونم... بالاخره يه جوري مي‌شه ديگه...

مرد1   بي‌چاره مادرم...

مرد2   اگه اين شب لعنتي صـبح بشه، معنيش اينه كه سه‌شنبه بالاخره تموم مي‌شه...

         مرد1    خواهرم دق مي‌كنه از غصه...

         مرد2    دوران دبيرستان، سه‌شنبه‌هارو جيم مي‌زدم...

         مرد1    آخه چرا بايد اينجوري بشه...؟

         مرد2    چون سه‌شنبه‌ها، سه زنگ حساب داشتيم...

         مرد1    مادرم مي‌ميره...

        مرد2     هميشه فكر مي‌كردم، چي مي‌شد سه‌شنبه شبا هيچ‌وقت صبح نمي‌شد؟!

        مرد1     همش تقصير تو بود...

        مرد2     اگه اين شب لعنتي صـبح بشه، معنيش اينه كه سه‌شنبه بالاخره تموم مي‌شه...

 

پايان

مهدي شفيعي زرگر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 21:13  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

 

مرد     ساعت چنده؟

زن      هرجا باشه ديگه پيداش مي‌شه. تو زياد نگران نباش.

مرد     اين‌جوري نمي‌شه. بايد يه  فكر اساسي كرد، وگرنه دستي‌دستي خودشو نابود مي‌كنه.

زن      ...

مرد     ساعت چنده؟

زن      توروخدا اينقد راه نرو. سرم داره گيج مي‌ره.

مرد     همش تقصير منه، نبايد اينقد آزاد مي‌ذاشتمش كه هركاري دلش خواست بكنه.

زن      ...

مرد     ساعت چنده گفتم؟

زن      داد نزن عزيزم. ساعت جلو چشته، نمي‌بيني رو ديوار؟

مرد     اون هنوز خامه، كله‌ش باد داره، فكر مي‌كنه اولين كسيه كه مي‌خواد مردمو نجات بده.

زن      توروخدا بگير بشين. خونه دور سرم مي‌چرخه.

مرد     نمي‌تونم خانوم، نمي‌تونم! نگرانشم...

زن      هرجا باشه الان ديگه بايد پيداش بشه.

مرد     تلفني چيزي از دوستاش نداري؟

زن      از دوستاي جديدش نه.

مرد     به مسعود زنگ زدي؟

زن      از وقتي رفته تو اين گروه، ديگه دوستاي قديمي‌شو ول كرده. مسعود گفت يه ماه مي‌شه كه ازش خبري نداره.

مرد     پووووووف... نمي‌تونم يه‌جا بشينم. ساعت دوازده‌ونيمه خانوم، تا حالا سابقه نداشته اينقد دير كنه.

زن      بگير بشين يه چايي برات بيارم.

مرد     نمي‌خوام خانوم، نمي‌خوام! من پسرمو مي‌خوام، چايي نمي‌خوام! آرمانمو مي‌خوام، چايي برام نمي‌شه آرمان!

زن      توروخدا داد نزن. من بيشتر از اون نگران توام. اين‌جوري خودتو از بين مي‌بري.

مرد     نبايد مي‌ذاشتي بره، نبايد... گول ماشينشونو خوردي، آره؟

زن      تو خودتم موافق بودي، نبودي؟

مرد     من اشتباه كردم خانوم، اشتباه كردم. يه عمره دارم اشتباه مي‌كنم. فكر مي‌كردم كاري‌رو كه خودم نتونستم انجام بدم، اين داره ادامه مي‌ده.

زن      خيلي‌خب حالا. سعي كن يه‌خورده خودتو كنترل كني. من نگران قلبتم به‌خدا.

مرد     چايي داري؟

زن      الان مي‌آرم.

مرد     سيگارمم بيار.

زن      سيگار؟!

مرد     دارم ديوونه مي‌شم... گول ماشينشونو خورديم... آره...

زن      الان مي‌آرم.

مرد     ...

زن      ...

مرد     تو صدايي شنيدي؟

زن      ها؟!

مرد     زنگ ما بود؟

زن      زنگ نزدن.

مرد     چرا زدن، گوش كن... ديدي؟

زن      توروخدا...

مرد     صبر كن الان مي‌آم.

زن      پالتوتو بنداز رو دوشت. مي‌چايي...

مرد     ...

زن      ...

مرد     خبري نبود.

زن      چاييت يخ كرد.

مرد     با چي رفت؟

زن      اومدن دنبالش، خودت كه بودي...

مرد     تا من رسيدم دم در، ماشين حركت كرد.

زن      كي؟

مرد     همين الان. همون ماشين بود.

زن      ...

مرد     آرمانم توش بود.

زن      سيگارتو روشن كنم؟

مرد     انگار ازم خجالت كشيد، پياده نشد.

زن      ...

مرد     داري گريه مي‌كني؟

زن      نه، سرما خوردم، چشام مي‌سوزه.

مرد     فصل گرما تو سرما خوردي؟!

زن      ...

مرد     گريه نكن، من گرممه.

زن      بخاري‌رو كمش كنم؟

مرد     نه، چاييم‌رو فوت كن.

زن      چاييت سرد شده، بخور... بخور عزيزم...

مرد     ...

زن      همه‌شو بخور.

مرد     تهش تلخه، مزه‌ي قرص مي‌ده... آرمان كي‌مياد؟

زن      شايد فردا...

مرد     مطمئني؟

زن      فردام نشد... پس‌فردا...

مرد     پس به‌هرحال مي‌آد.

زن      آره، مي‌آد.

مرد     اگه اومد اين‌دفعه تو برو درو باز كن. آخه بچم از من خجالت مي‌كشه نمي‌آد تو. باشه؟

زن      ياشه، من مي‌رم.

مرد     ساعت چنده؟

زن      وقت خوابه عزيزم.

مرد     خوابم نمي‌آد.

زن      كم‌كم خوابت مي‌گيره.

مرد     اين‌دفعه اگه اومدن آرمانو ببرن، منم سوار ماشينشون مي‌شم. اما... فعلاً... خوابم... مياد...

زن      شب‌به‌خير... شب‌به‌خير، مَرد...

پايان

علي پوريان

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 17:35  توسط علی پوریان  | 

 

حبيب  پوووووف... همين پريروز بود ترك موتورش نشسته بودم...

رضا     شبش اومد پيش من... دمغ بود.

حبيب  عين چشام دوسش داشتم.

رضا     يه‌كم دمغ بود.

حبيب  سلامتي!

رضا     سلامتي!

حبيب  نوش!

رضا     نوش!

حبيب  گفتم... گفتم اكبر من يه‌ذره پول دارم. بيا بزنيم به يه‌ كاري...

رضا     چيكار مثلاً؟

حبيب  گفتم تو اوسا‌كاري، يه مغازه مي‌زنيم؛ هم تعويض روغن هم ميكانيكي.

رضا     اون‌شب مي‌گفت خسته شدم، مي‌خوام واسه خودم كار كنم...

حبيب  گفتم واسه خودت كار مي‌كني. واسه چي وايسي حمالي يكي ديگه‌رو بكني؟

رضا     تو فكر بود يه پول و پله‌اي گير بياره.

حبيب  گفتم پول از من، كار از تو. هرچي هم دراومد مي‌ريزيم وسط.

رضا     مي‌گفت اگه واسه خودم كار نكنم، تا آخرش شاگرد مي‌مونم.

حبيب  اوساكار بود واسه خودش.

رضا     سلامتي!

حبيب  سلامتي!

رضا     نوش!

حبيب  نوش!

رضا     گفتم بهش كم‌كم يه پولي پس‌انداز مي‌كني واسه خودت صاب‌مغازه مي‌شي.

حبيب  مگه چقدر درمي‌آورد؟ شندرغازو كجاشو پس‌انداز مي‌كرد؟

رضا     كارش تميز بود، كلي انعام مي‌گرفت.

حبيب  گفتم انعام گداييه، آدم باس پول زحمتشو بذاره جيبش.

رضا     مي‌گفت نمي‌خوام از كسي گدايي كنم كه خودشم از يكي ديگه گدايي كرده.

حبيب  بهش گفتم اكبرجون، من اين پولو نه دزديدم نه گدايي كردم. از باباهه رسيده. چرا نباس بزنيم به يه كاري؟

رضا     دلش نمي‌خواست محتاج كسي باشه.

حبيب  رفيقش بودم... منتي نداشتم روش. از چشام عزيزتر بود.

رضا     خيلي دمغ بود... مي‌گفت زمونه‌ي گهي شده... آدم به چشاشم نمي‌تونه اعتماد كنه.

حبيب  بهش گفتم اكبر، از بس با اون يارو صاب‌كارت سر و كله مي‌زني، دل و دماغ نمونده واست... آدم حروم‌زاده‌اي بود صاب‌كارش.

رضا     تو مجلس عين ابر بهار گريه مي‌كرد.

حبيب  اشك تمساح مي‌ريخت ديوث.

رضا     حكم پدري داشت واسش.

حبيب  واسه صنارسه‌شاهي كه به اكبر مي‌داد جونش درمي‌اومد.

رضا     خيلي هواشو داشت.

حبيب  سلامتي!

رضا     سلامتي!

حبيب  نوش!

رضا     نوش!

حبيب  گفتم يه پولي درمياري دست خونوادتم مي‌گيري.

رضا     مادرش شيرزنيه.

حبيب  سوي چشاش رفت از بس سوزن به پارچه زد.

رضا     سر درددلش وا شده بود. مي‌گفت بعد آقام ننم نذاشت آب تو دلمون تكون بخوره.

حبيب  گفتم آبجيتو مي‌فرستي درس مي‌خونه.

رضا     همه‌چيش بود آبجيش.

حبيب  يه تيكه جواهر...!

رضا     گفت چشم ناپاك زياد شده، آدم نمي‌دونه به كي باس اعتماد كنه.

حبيب  گفتم اكبر، تو هم عين داداشم. به فكر اين دختر باش...

رضا     گفت نيّره هنوز بچه‌ست. قايم كوفت رو پاش.

حبيب  اي خدا... رفتيم حاج مظفر دوتا بستني مغزپسته‌ايه گنده خورديم.

رضا     از پسته بدش مي‌اومد!

حبيب  نيّره؟!

رضا     اكبر!  

حبيب  آها... گفتم چرا نباس بتوني هرروز يه‌كيلو بستني بگيري ببري خونه؟

رضا     گفت بعضيا فكر مي‌كنن آدم خره، حاليش نيست... بهش گقتم حالا زياد نرو تو لك.

حبيب  بچه‌ي تيزي بود.

رضا     سلامتي!

حبيب  سلامتي!

رضا     نوش!

حبيب  نوش!

رضا     گفت موندم، آخه چي بگم؟

حبيب  گفتم مگه مي‌خوام خلاف شرع كنم؟

رضا     گفت باس مي‌كوبيدم تو دهنش.

حبيب  گفتم اكبرجون خودتو بذار جاي من...

رضا     گفت نيّره بچه‌ست هنوز. قايم كوفت رو پاش...

حبيب  گفتم به‌خدا خواب نداره چشام.

رضا     چشاش دوتا كاسه خون بود.

حبيب  روشو بوسيدم. دستشو بوسيدم. گفتم آقايي كن. هرچي دارم مي‌ريزم به پاش.

رضا     سلامتي!

حبيب  سلامتي!

رضا     نوش!

حبيب  نوش!

رضا     گفتم حالا يه‌خورده دندون رو جيگر بذار اكبر...

حبيب  گفتم شايد يه‌ذره دندون رو جيگر بذارم، نرم شه...

رضا     يه‌بند فحش داد. به زمين و زمون بست...

حبيب  گرفتارش شدم...

رضا     آروم و قرار نداشت. گفتم بشين يه پِك عرق بخور آروم شي...

حبيب  پركن.

رضا     سلامتي!

حبيب  سلامتي!    

رضا     نوش!

حبيب  نوش!

رضا     نبايد مي‌ذاشتم با اون حالش سوار موتور بشه...

حبيب  اووووووف... دارم بالا ميارم...

رضا     خودشم مي‌دونست اعتباري به اون لكنته نيست...

حبيب  اوووووووع...

رضا     خودشم مي‌دونست... مي‌دونست؟

حبيب  اووووووووووووع....

رضا     برو تو حياط...

حبيب  اوووووووووووووووووع...

 

پايان

مهدي شفيعي زرگر

         

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 3:4  توسط مهدی شفیعی زرگر  |