X
تبلیغات
دیالوگ

دیالوگ

دیالوگ

 

جواد    آق‌فری، بیا آقایی کن و شب عیدی یه کمکی بهم بکن.

فری    ...

جواد    نوکرتم، نذار دست‌ خالی برم پیش زن‌ و‌ بچه‌م... همین‌جاست آق‌فری... بفرمایین... آق‌فری بفرما اون بالا، اونجا جا هست... غلام یه خوانسار نمدار واسه آق‌فری بیار... آق‌فری نم‌دار باشه؟

فری    ...

جواد    زود باش غلام.

غلام    بیشین، آوردم.

جواد    آق‌فری می‌دونم که دارم زر زیادی میزنم، ولی باور کن تو این دوهفته همش این‌ور و اون‌ور پی مشتری بودم. قبلاً مشتری خودش می‌اومد، ولی نمی‌دونم چی شده که دیگه خبری ازشون نیست. انگار بگیر‌و‌ببند زیاد شده، جون آق‌فری. نه اینکه بترسما، خدا شاهده نه، ولی خب خودتون می‌دونین تا تقّی به توقّی می‌شه مشتری‌ها می‌پرن می‌رن یه جای دیگه. خلاصه می‌خوام بگم به جان عزیزت تو این دو هفته بیکار ننشستم هیچ، بیشتر از قبل سگ‌دو زدم. ولی چیکار کنم؟ کساده دیگه. بازار همه کساده، نه فقط من. ساقیای دیگه هم اینجورین، فقط اِسی‌ فشنگ و مراد‌ خٌرخٌر تونستن چند بست بفروشن. بقیه بچه‌ها مثل منن. حتّی هوشنگ‌ لُغٌز هم دشت نکرده.

غلام    خوانسار نمدار...

جواد    دستت درست غلام‌جان، بذار همین‌جا... بفرما آق‌فری... قلیونای غلام حرف نداره. من زیاد میام اینجا، آخه اینجا چندتا مشتری دارم. تو این دوهفته از اونا هم خبری نشده. پرس‌و‌جو کردم، بعضیا می‌گن ترک کردن. بعضیا می‌گن از اینجا رفتن. بعضیا هم می‌گن ساقیشونو عوض کردن. به‌درک عوض کنن... می‌گم، آق‌فری موافقین یه‌خورده قیمت‌هامونو بیاریم پایین؟

فری    ...

جواد    شوخی کردم. نه، مشکل از قیمت نی... نمی‌دونم، انگار همه مشتریام ترک کردن، خدا کنه اینجوری بشه، بخیل نیستیم که. ولی خب، بالاخره مام زن‌و‌بچه داریم،اوس کریم قربونش برم باید یه نظری هم به ما بکنه یا نه؟ به‌خدا شرمنده زن‌وبچه‌مم آق‌فری. پسر کوچیکه پیله کرده لباس‌ و‌ کفش نو می‌خواد. بچه‌س دیگه، چیکارش کنم؟ دختر بزرگه هم که چندماهه مریضه، هفته‌ی پیش وقت دکتر داشت. ننه‌ش ازم پول خواست که ببرتش دکتر، نداشتم. می‌خواست بره از داشش بگیره، غیرتی شدم انداختم زیر مشت‌ و ‌لگد... آغلام سر قلیونو عوض کن... آق‌فری چطوره قلیوناش؟

فری    ...

جواد    می‌گم آق‌فری شما آقایی کن ده‌یک این چندبستو پیش‌پیش بده یه خورده از شرمندگی زن‌ و ‌بچه‌م دربیام، قول می‌دم از زیر سنگ هم که شده مشتری پیدا کنم‌ و تا قبل عید آبشون کنم. تورو‌خدا روی منو زمین ننداز. نوکرتم آق‌فری. خب، چی می‌گی؟ آق‌فری قبوله؟

فری    ...

جواد    نه قربونت قلیونی نیستم، همین سیگارش هم واسه هفت‌پشتمون بسه...اق‌فری به جون پسرم قول می‌دم تا قبل تحویل سال آبشون کنم. قبوله؟

فری    ...

جواد    اصلاً می‌خوای بیا یه چیزی گرویی بردار، اگه فروختم برمی‌گردونی، اگر هم نفروختم بردار به‌جای پولی که بهم می‌دی. قبول؟

فری    ...

جواد    تلویزیون رنگیمو بذارم پیشت؟

غلام    خوانسار نمدار...

جواد    دستت درد نکنه.

غلام    اق‌جواد کم‌پیدایی...؟

جواد    ما که همیشه پلاسیم اینجا.

غلام    یکی دو هفته‌س خبری ازت نیست، نکنه پاتوقتو عوض کردی و ما خبر نداریم؟

جواد    قلیونتو دادی؟ برو دیگه...

غلام    عیدی ما یادت نره.

جواد    عوضی کی یادم رفته که این دفعه‌ی دومم باشه؟ خل‌مشنگ...! آق‌فری من با اجازه‌ت می‌رم پی مشتری، کاری نداری؟

فری    ...

جواد    تا قبل تحویل سال نامردم اگه آبشون نکنم. حالا، داشته‌باش آق‌فری، داشته‌باش!

 

پایان

علی پوریان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 16:9  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

 

شاعر  جهان چيست جز لوله‌اي دراز كه از اين سرش وارد مي‌شويم و از آن سرش خارج مي‌شويم؟ گاهي لوله اين‌وري كج مي‌شود و گاهي آن‌وري. اي جهان، اي لوله‌ي دراز، از من بگذر...

زن      عالي بود! بي‌نظير بود... اي جهان، اي لوله‌ي دراز... واي خداي من! اين تركيب بي‌نظيره!

شاعر  اغراق مي‌كنيد.

زن      نه، جدي مي‌گم. من تا به‌حال تركيب لوله‌ي درازرو هيچ‌جا نشنيده بودم.

شاعر  البته اين امضاي منه. اولين مجموعه‌شعري كه از من چاپ شد به همين اسم بود. شما نديدين؟

زن      واقعاً؟ نه، متأسفانه نديدم. آخه من مدتي خارج از كشور بودم.

شاعر  جداً؟ كجا؟

زن      خارج... كتابتون چه سالي چاپ شده؟ آلمان بودم. ممكنه مشخصاتش‌رو بگين تا بنويسم؟

شاعر حتماً البته كتاب پنج‌سال پيش دراومده و الان تو بازار نيست. خود منم متأسفانه نسخه‌اي ازش ندارم. وگرنه تقديمتون مي‌كردم.

زن      به‌هرحال من خيلي مشتاقم اونو ببينم.

شاعر  خواهش مي‌كنم. پس يادداشت بفرماييد... اسم كتاب هست «لوله‌ي دراز» نوشته‌ي سپهر نيلگون، انتشارات درازناي.

زن      سپهر نيلگون...

شاعر اسم ادبي بنده‌ست.

زن      اسم زيباييه.

شاعر  گفتين مدتي خارج از كشور بودين؟

زن      بله، بعد از مرگ شوهرم براي سروسامون دادن به وضعيت ملك و املاكش مجبور شدم مدتي به خارج برم... آلمان.

شاعر  يعني... آها... خب؟

زن      واقعاً خسته‌كننده بود. رتق‌و‌فتق امور چندتا كارخونه و پمپ‌بنزين و آپارتمان واقعاً خسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام كرد. فكر كردم يه مدت براي استراحت برگردم...

شاعر  چه كار خوبي... قهوه‌تون سرد شده... اجازه بدين يه ‌دونه ديگه براتون سفارش بدم.

زن      نه، من قهوه‌رو سرد مي‌خورم.

شاعر  اوه... واقعاً جالبه، قهوه‌ي سرد! بي‌نظيره!

زن      جدي مي‌گين؟

شاعر  پرواضحه كه جدي مي‌گم. بيخود نبود كه يه نيروي دروني من‌رو به سمت ميز شما كشوند. شما يه جذبه‌ي شاعرانه‌ي خاصي داريد كه ساحت كلام گنجايش بيانش‌رو نداره.

زن      آه...

شاعر  ناراحتتون كردم؟ باور كنيد قصدي نداشتم. فقط سعي كردم غليان احساساتم‌رو به شما بگم.

زن      نه، خواهش مي‌كنم. ياد شوهرم افتادم. اون هميشه به من مي‌گفت تو شعر مُجسمي...

شاعر  واي خداي بزرگ! اين بهترين تفسيريه كه مي‌شه از شما كرد. قسم مي‌خورم كه شما هم دستي بر آتش شعر داريد... از دور...

زن      اينك اين منم، زني تنها با خروارها ثروت و ملك و املاك، كه از شوهري مرده باقي مانده. اما آه... ثروت و ملك و املاك برايم شوهر نمي‌شود...

شاعر  نمي‌خوايد بگيد كه اين شعر‌رو خودتون گفتيد؟!

زن      اگه بشه اسمشو شعر گذاشت!

شاعر  باورنكردنيه! شما يه استعداد بي‌نظيريد. صداقت كلامتون تكون‌دهنده‌ست!

زن      نه، حتماًاز سر دلسوزي اين‌رو مي‌گيد.

شاعر  دلسوزي؟! دلسوزي براي بانوي نامكشوف شعر؟ من مقابل شما احساس نبودن مي‌كنم.

زن      اين‌رو از سر فروتني مي‌گيد. من هنوز مقهور لوله‌ي دراز شما هستم!

شاعر  مي‌دونستم بالاخره كسي‌رو پيدا مي‌كنم كه درد مشتركم باشه! كسي كه از جنس خود منه.

زن      شما با من شوخي مي‌كنيد...؟ شايدم اين يه رؤياست...

شاعر  نه شعر مجسم، اين خودِ حقيقته! حقيقت ناب!

زن      من توي تمام اين سال‌ها با همه‌ي ثروت هنگفتي كه داشتم، هميشه احساس تنهايي كردم. شما به من حس زندگي مي‌دين.

شاعر  خداي من! امشب توي اين كافه‌ي هميشه سوت‌وكور، چه هيجاني موج مي‌زنه. تو گويي همه‌جا پر از زندگي شده!

زن      من بي‌اندازه خوشحالم. ولي حيف كه بيشتر از اين نمي‌تونم از حضورتون استفاده كنم.

شاعر  چرا؟ جايي مي‌خوايد بريد؟ با كسي قرار داريد؟

زن      نه، من هيچ‌كس‌رو ندارم كه باهاش قرار بذارم. من تنهام... اما بايد به هتل برگردم. بايد چندتا تلفن به خارج بزنم! آلمان!

شاعر  چطور مي‌تونم از شما دعوت كنم به ويرانه‌ي من بياين؟ نه! اون كلبه‌ي فقيرانه لياقت حضور شمارو نداره!

زن      واي... هميشه آرزو داشتم خونه‌ي يه شاعر بزرگ‌رو ببينم؛ ولي نمي‌تونم مزاحمتون بشم. حتماً شب‌ها تا دروقت شعر مي‌نويسين...

شاعر  شما شعر مجسمين. ياوه‌هاي من در حضور شما بي‌رنگ مي‌شن!

زن      آه شما دوباره من‌رو ياد شوهرم انداختين...

شاعر  خدايا... الان يادم اومد كه من يه نسخه از لوله‌ي درازرو تو خونه دارم. اگه امشب پا به كلبه‌ي من بذاريد، تقديمتون مي‌كنم.

زن      جدي مي‌گين؟! يعني من امشب مي‌تونم لوله‌ي درازرو داشته باشم؟!

شاعر  چرا كه نه؟ لوله‌ي دراز متعلق به شماست!

زن      باورم نمي‌شه. يعني الان مي‌تونيم بريم؟

شاعر  چرا كه نه؟ بفرماييد...

زن      اي واي... من كيف پولم‌رو توي هتل جا گذاشتم. ممكنه شما حساب كنيد؟

شاعر  مگه ممكنه خودم‌رو از اين افتخار بي‌نصيب كنم؟

زن      مي‌تونم بازوتونو بگيرم؟

شاعر  امشب چقدر خوشبختي از آسمون براي من مي‌باره...!

پايان

مهدي شفيعي زرگر

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 10:6  توسط مهدی شفیعی زرگر  |