تبليغاتX
دیالوگ

دیالوگ

دیالوگ

 

شاعر  جهان چيست جز لوله‌اي دراز كه از اين سرش وارد مي‌شويم و از آن سرش خارج مي‌شويم؟ گاهي لوله اين‌وري كج مي‌شود و گاهي آن‌وري. اي جهان، اي لوله‌ي دراز، از من بگذر...

زن      عالي بود! بي‌نظير بود... اي جهان، اي لوله‌ي دراز... واي خداي من! اين تركيب بي‌نظيره!

شاعر  اغراق مي‌كنيد.

زن      نه، جدي مي‌گم. من تا به‌حال تركيب لوله‌ي درازرو هيچ‌جا نشنيده بودم.

شاعر  البته اين امضاي منه. اولين مجموعه‌شعري كه از من چاپ شد به همين اسم بود. شما نديدين؟

زن      واقعاً؟ نه، متأسفانه نديدم. آخه من مدتي خارج از كشور بودم.

شاعر  جداً؟ كجا؟

زن      خارج... كتابتون چه سالي چاپ شده؟ آلمان بودم. ممكنه مشخصاتش‌رو بگين تا بنويسم؟

شاعر حتماً البته كتاب پنج‌سال پيش دراومده و الان تو بازار نيست. خود منم متأسفانه نسخه‌اي ازش ندارم. وگرنه تقديمتون مي‌كردم.

زن      به‌هرحال من خيلي مشتاقم اونو ببينم.

شاعر  خواهش مي‌كنم. پس يادداشت بفرماييد... اسم كتاب هست «لوله‌ي دراز» نوشته‌ي سپهر نيلگون، انتشارات درازناي.

زن      سپهر نيلگون...

شاعر اسم ادبي بنده‌ست.

زن      اسم زيباييه.

شاعر  گفتين مدتي خارج از كشور بودين؟

زن      بله، بعد از مرگ شوهرم براي سروسامون دادن به وضعيت ملك و املاكش مجبور شدم مدتي به خارج برم... آلمان.

شاعر  يعني... آها... خب؟

زن      واقعاً خسته‌كننده بود. رتق‌و‌فتق امور چندتا كارخونه و پمپ‌بنزين و آپارتمان واقعاً خسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام كرد. فكر كردم يه مدت براي استراحت برگردم...

شاعر  چه كار خوبي... قهوه‌تون سرد شده... اجازه بدين يه ‌دونه ديگه براتون سفارش بدم.

زن      نه، من قهوه‌رو سرد مي‌خورم.

شاعر  اوه... واقعاً جالبه، قهوه‌ي سرد! بي‌نظيره!

زن      جدي مي‌گين؟

شاعر  پرواضحه كه جدي مي‌گم. بيخود نبود كه يه نيروي دروني من‌رو به سمت ميز شما كشوند. شما يه جذبه‌ي شاعرانه‌ي خاصي داريد كه ساحت كلام گنجايش بيانش‌رو نداره.

زن      آه...

شاعر  ناراحتتون كردم؟ باور كنيد قصدي نداشتم. فقط سعي كردم غليان احساساتم‌رو به شما بگم.

زن      نه، خواهش مي‌كنم. ياد شوهرم افتادم. اون هميشه به من مي‌گفت تو شعر مُجسمي...

شاعر  واي خداي بزرگ! اين بهترين تفسيريه كه مي‌شه از شما كرد. قسم مي‌خورم كه شما هم دستي بر آتش شعر داريد... از دور...

زن      اينك اين منم، زني تنها با خروارها ثروت و ملك و املاك، كه از شوهري مرده باقي مانده. اما آه... ثروت و ملك و املاك برايم شوهر نمي‌شود...

شاعر  نمي‌خوايد بگيد كه اين شعر‌رو خودتون گفتيد؟!

زن      اگه بشه اسمشو شعر گذاشت!

شاعر  باورنكردنيه! شما يه استعداد بي‌نظيريد. صداقت كلامتون تكون‌دهنده‌ست!

زن      نه، حتماًاز سر دلسوزي اين‌رو مي‌گيد.

شاعر  دلسوزي؟! دلسوزي براي بانوي نامكشوف شعر؟ من مقابل شما احساس نبودن مي‌كنم.

زن      اين‌رو از سر فروتني مي‌گيد. من هنوز مقهور لوله‌ي دراز شما هستم!

شاعر  مي‌دونستم بالاخره كسي‌رو پيدا مي‌كنم كه درد مشتركم باشه! كسي كه از جنس خود منه.

زن      شما با من شوخي مي‌كنيد...؟ شايدم اين يه رؤياست...

شاعر  نه شعر مجسم، اين خودِ حقيقته! حقيقت ناب!

زن      من توي تمام اين سال‌ها با همه‌ي ثروت هنگفتي كه داشتم، هميشه احساس تنهايي كردم. شما به من حس زندگي مي‌دين.

شاعر  خداي من! امشب توي اين كافه‌ي هميشه سوت‌وكور، چه هيجاني موج مي‌زنه. تو گويي همه‌جا پر از زندگي شده!

زن      من بي‌اندازه خوشحالم. ولي حيف كه بيشتر از اين نمي‌تونم از حضورتون استفاده كنم.

شاعر  چرا؟ جايي مي‌خوايد بريد؟ با كسي قرار داريد؟

زن      نه، من هيچ‌كس‌رو ندارم كه باهاش قرار بذارم. من تنهام... اما بايد به هتل برگردم. بايد چندتا تلفن به خارج بزنم! آلمان!

شاعر  چطور مي‌تونم از شما دعوت كنم به ويرانه‌ي من بياين؟ نه! اون كلبه‌ي فقيرانه لياقت حضور شمارو نداره!

زن      واي... هميشه آرزو داشتم خونه‌ي يه شاعر بزرگ‌رو ببينم؛ ولي نمي‌تونم مزاحمتون بشم. حتماً شب‌ها تا دروقت شعر مي‌نويسين...

شاعر  شما شعر مجسمين. ياوه‌هاي من در حضور شما بي‌رنگ مي‌شن!

زن      آه شما دوباره من‌رو ياد شوهرم انداختين...

شاعر  خدايا... الان يادم اومد كه من يه نسخه از لوله‌ي درازرو تو خونه دارم. اگه امشب پا به كلبه‌ي من بذاريد، تقديمتون مي‌كنم.

زن      جدي مي‌گين؟! يعني من امشب مي‌تونم لوله‌ي درازرو داشته باشم؟!

شاعر  چرا كه نه؟ لوله‌ي دراز متعلق به شماست!

زن      باورم نمي‌شه. يعني الان مي‌تونيم بريم؟

شاعر  چرا كه نه؟ بفرماييد...

زن      اي واي... من كيف پولم‌رو توي هتل جا گذاشتم. ممكنه شما حساب كنيد؟

شاعر  مگه ممكنه خودم‌رو از اين افتخار بي‌نصيب كنم؟

زن      مي‌تونم بازوتونو بگيرم؟

شاعر  امشب چقدر خوشبختي از آسمون براي من مي‌باره...!

پايان

مهدي شفيعي زرگر

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 10:6  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

         

         مرد2   الان ديگه بايد شروع بشه.

مرد1   نصفه‌شبي راديو گوش‌دادنت گرفته؟

مرد2   قصه‌ي سه‌شنبه داره!

مرد1   تكرارشو؟

مرد2   نه، خودشو!

مرد1  بگير بخواب بابا...

مرد2   تو گوش نمي‌دي؟

مرد1   گرفتي منو؟ مگه امشب سه‌شنبه‌ست؟

مرد2   فردا شبم سه‌شنبه‌ست!

مرد1  آها، از اون لحاظ...

مرد2  تازه، اين سه‌سه‌شبو و اون سه‌سه‌شب، هر سه‌سه‌شب سه‌شنبه‌ست!

مرد1  بله خوب...!

مرد2 ببين، مي‌خوام يه چيزي بهت بگم.

مرد1  بگو.

مرد2 مي‌دوني... اين لبخند احمقانه‌اي كه هروقت من يه چيزي مي‌گم رو لـبت مي‌شينه، مثل همين الان كـه نشسته، حال منـو به هـم مي‌زنه. مي‌فهمي؟ حال منو به هم مي‌زنه!

مرد1   اِ... چرا داد مي‌زني نصفه‌شبي؟

مرد2  چرا خودتو به خريّت مي‌زني؟

مرد1 اَي خدا عجب گيري افتاديم ها... آخه اين اداها چيه در‌مي‌آري؟ مي‌خـواي چرت‌و‌پرت بگي، خوب بگو. ديگـه چـرا منو وسط مي‌كشي؟

 مرد2 من چرت‌و‌پرت مي‌گم؟

مرد1  پس لابد من بودم الان داشتم سه‌شنبه بازي مي‌كردم؟!

مرد2  اينكه همه‌ي روزا سه‌شنبه‌ست، چرت‌و‌پرته؟

مرد1  نوكرتم! يه امشبو بگذر...

مرد2  خيلي گُهي! عين گاو مي‌موني، عين گاو با همه‌چي برخورد مي‌كني. اون موقع هم گاو بودي، الانم گاوي...

مرد1  بـس كن. آخـه چرا نـمي‌ذاري يه‌شـب راحـت بخوابيم؟ داشـت يـادم مي‌رفت عوضي.

مرد2  تو واقعاً مي‌توني راحت بخوابي؟

مرد1  حداقل زورمو مي‌زنم.

مرد2  تو نمي‌خواي قبول كني كه تموم شده. چپيدي تو اتاق، فكر مي‌كني مسيح مي‌آد و اون دوتا جنازه‌رو...

مرد1   خفه‌شو! تو‌روخدا خفه‌شو...

مرد2 باشه، خفه مي‌شم. ولي بالاخره چي؟ ما گير كرديم. همه‌چي تموم شده. ببين، اين ساعت چهار روزه روي پنج و نيم مونده، راديووبرنامه‌هاش تكراريه، تلوزيون الان چـهار روزه داره فيـلم سـينمايي سه‌شنبـه‌رو پخش مي‌كنـه، بوي گَند اون جنازه‌ها هم...

          مرد1   خواهش مي‌كنم...

مرد2   ما توي اون سه‌شنبه‌ي لعنتي گير كرديم...

مرد1   همش تقصير تو بود...

مرد2   مزخرف نگو. به من ربطي نداشت.

مرد1   تو اون بخاري‌رو آوردي...

مرد2   بايد از سرما يخ مي‌زديم؟

مرد1   بايد لوله‌شو چِك مي‌كردي، بايد مي‌فهميدي خرابه،    بايد...

مرد2   مي‌شه اينقد زرزر نكني؟ كاريه كه شده...

مرد1   آره كـاريه كه شده، همين! معلوم نيست تا كي بايد اينجا بمونيـم.

مرد2   شايد اگه اون جنازه‌هارو پيدا كنن و خاكشون كنن، تكليف ما هم معلوم بشه.

مرد1   كي؟ آخه كي؟

مرد2   همين روزا بايد بفهمن. تا حالا بايد بوي گندشون آپارتمانو...

مرد1   توروخدا نگو...

مرد2   بايد يه‌جوري سر خودمونو گرم كنيم.

مرد1   بعدش چي مي‌شه؟

مرد2   بعد چي؟

مرد1   وقتي جنازه‌هارو خاك كردن چي‌ ‌مي‌شه؟

مرد2   نمي‌دونم. نمي‌دونم...

مرد1   ما هم مي‌ريم زير خاك؟

مرد2   نمي‌دونم... بالاخره يه جوري مي‌شه ديگه...

مرد1   بي‌چاره مادرم...

مرد2   اگه اين شب لعنتي صـبح بشه، معنيش اينه كه سه‌شنبه بالاخره تموم مي‌شه...

         مرد1    خواهرم دق مي‌كنه از غصه...

         مرد2    دوران دبيرستان، سه‌شنبه‌هارو جيم مي‌زدم...

         مرد1    آخه چرا بايد اينجوري بشه...؟

         مرد2    چون سه‌شنبه‌ها، سه زنگ حساب داشتيم...

         مرد1    مادرم مي‌ميره...

        مرد2     هميشه فكر مي‌كردم، چي مي‌شد سه‌شنبه شبا هيچ‌وقت صبح نمي‌شد؟!

        مرد1     همش تقصير تو بود...

        مرد2     اگه اين شب لعنتي صـبح بشه، معنيش اينه كه سه‌شنبه بالاخره تموم مي‌شه...

 

پايان

مهدي شفيعي زرگر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 21:13  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

 

حبيب  پوووووف... همين پريروز بود ترك موتورش نشسته بودم...

رضا     شبش اومد پيش من... دمغ بود.

حبيب  عين چشام دوسش داشتم.

رضا     يه‌كم دمغ بود.

حبيب  سلامتي!

رضا     سلامتي!

حبيب  نوش!

رضا     نوش!

حبيب  گفتم... گفتم اكبر من يه‌ذره پول دارم. بيا بزنيم به يه‌ كاري...

رضا     چيكار مثلاً؟

حبيب  گفتم تو اوسا‌كاري، يه مغازه مي‌زنيم؛ هم تعويض روغن هم ميكانيكي.

رضا     اون‌شب مي‌گفت خسته شدم، مي‌خوام واسه خودم كار كنم...

حبيب  گفتم واسه خودت كار مي‌كني. واسه چي وايسي حمالي يكي ديگه‌رو بكني؟

رضا     تو فكر بود يه پول و پله‌اي گير بياره.

حبيب  گفتم پول از من، كار از تو. هرچي هم دراومد مي‌ريزيم وسط.

رضا     مي‌گفت اگه واسه خودم كار نكنم، تا آخرش شاگرد مي‌مونم.

حبيب  اوساكار بود واسه خودش.

رضا     سلامتي!

حبيب  سلامتي!

رضا     نوش!

حبيب  نوش!

رضا     گفتم بهش كم‌كم يه پولي پس‌انداز مي‌كني واسه خودت صاب‌مغازه مي‌شي.

حبيب  مگه چقدر درمي‌آورد؟ شندرغازو كجاشو پس‌انداز مي‌كرد؟

رضا     كارش تميز بود، كلي انعام مي‌گرفت.

حبيب  گفتم انعام گداييه، آدم باس پول زحمتشو بذاره جيبش.

رضا     مي‌گفت نمي‌خوام از كسي گدايي كنم كه خودشم از يكي ديگه گدايي كرده.

حبيب  بهش گفتم اكبرجون، من اين پولو نه دزديدم نه گدايي كردم. از باباهه رسيده. چرا نباس بزنيم به يه كاري؟

رضا     دلش نمي‌خواست محتاج كسي باشه.

حبيب  رفيقش بودم... منتي نداشتم روش. از چشام عزيزتر بود.

رضا     خيلي دمغ بود... مي‌گفت زمونه‌ي گهي شده... آدم به چشاشم نمي‌تونه اعتماد كنه.

حبيب  بهش گفتم اكبر، از بس با اون يارو صاب‌كارت سر و كله مي‌زني، دل و دماغ نمونده واست... آدم حروم‌زاده‌اي بود صاب‌كارش.

رضا     تو مجلس عين ابر بهار گريه مي‌كرد.

حبيب  اشك تمساح مي‌ريخت ديوث.

رضا     حكم پدري داشت واسش.

حبيب  واسه صنارسه‌شاهي كه به اكبر مي‌داد جونش درمي‌اومد.

رضا     خيلي هواشو داشت.

حبيب  سلامتي!

رضا     سلامتي!

حبيب  نوش!

رضا     نوش!

حبيب  گفتم يه پولي درمياري دست خونوادتم مي‌گيري.

رضا     مادرش شيرزنيه.

حبيب  سوي چشاش رفت از بس سوزن به پارچه زد.

رضا     سر درددلش وا شده بود. مي‌گفت بعد آقام ننم نذاشت آب تو دلمون تكون بخوره.

حبيب  گفتم آبجيتو مي‌فرستي درس مي‌خونه.

رضا     همه‌چيش بود آبجيش.

حبيب  يه تيكه جواهر...!

رضا     گفت چشم ناپاك زياد شده، آدم نمي‌دونه به كي باس اعتماد كنه.

حبيب  گفتم اكبر، تو هم عين داداشم. به فكر اين دختر باش...

رضا     گفت نيّره هنوز بچه‌ست. قايم كوفت رو پاش.

حبيب  اي خدا... رفتيم حاج مظفر دوتا بستني مغزپسته‌ايه گنده خورديم.

رضا     از پسته بدش مي‌اومد!

حبيب  نيّره؟!

رضا     اكبر!  

حبيب  آها... گفتم چرا نباس بتوني هرروز يه‌كيلو بستني بگيري ببري خونه؟

رضا     گفت بعضيا فكر مي‌كنن آدم خره، حاليش نيست... بهش گقتم حالا زياد نرو تو لك.

حبيب  بچه‌ي تيزي بود.

رضا     سلامتي!

حبيب  سلامتي!

رضا     نوش!

حبيب  نوش!

رضا     گفت موندم، آخه چي بگم؟

حبيب  گفتم مگه مي‌خوام خلاف شرع كنم؟

رضا     گفت باس مي‌كوبيدم تو دهنش.

حبيب  گفتم اكبرجون خودتو بذار جاي من...

رضا     گفت نيّره بچه‌ست هنوز. قايم كوفت رو پاش...

حبيب  گفتم به‌خدا خواب نداره چشام.

رضا     چشاش دوتا كاسه خون بود.

حبيب  روشو بوسيدم. دستشو بوسيدم. گفتم آقايي كن. هرچي دارم مي‌ريزم به پاش.

رضا     سلامتي!

حبيب  سلامتي!

رضا     نوش!

حبيب  نوش!

رضا     گفتم حالا يه‌خورده دندون رو جيگر بذار اكبر...

حبيب  گفتم شايد يه‌ذره دندون رو جيگر بذارم، نرم شه...

رضا     يه‌بند فحش داد. به زمين و زمون بست...

حبيب  گرفتارش شدم...

رضا     آروم و قرار نداشت. گفتم بشين يه پِك عرق بخور آروم شي...

حبيب  پركن.

رضا     سلامتي!

حبيب  سلامتي!    

رضا     نوش!

حبيب  نوش!

رضا     نبايد مي‌ذاشتم با اون حالش سوار موتور بشه...

حبيب  اووووووف... دارم بالا ميارم...

رضا     خودشم مي‌دونست اعتباري به اون لكنته نيست...

حبيب  اوووووووع...

رضا     خودشم مي‌دونست... مي‌دونست؟

حبيب  اووووووووووووع....

رضا     برو تو حياط...

حبيب  اوووووووووووووووووع...

 

پايان

مهدي شفيعي زرگر

         

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 3:4  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

 

مهدي آرمان‌گرا         ببينم، چي مي‌نويسي؟ از صبح تا حالا هي مي‌نويسي، هي خط مي‌زني...

مهدي بي‌چاره          ديالوگ مي‌نويسم. واسه‌ي وبلاگ.

مهدي آرمان‌گرا         تشريف بيارين دوستان، آقا ديالوگ مي‌نويسن!

مهدي سياسي        هه! حتماً درباره‌ي زني كه به شوهرش خيانت مي‌كند، يا بالعكس! جماعت كبك‌صفت...!

مهدي قانع               بالاخره بايد يه‌چيزي نوشت ديگه. مي‌خواين بگين خيانت موضوع بي‌اهميتيه؟

مهدي آرمان‌گرا         نخير، موضوع بي‌اهميتي نيست. اما تا كي؟ چقدر؟ پس عصيان هنرمند چي‌ مي‌شه؟ هنر بدون عصيان يعني ننگ!

مهدي شهوت‌ران       كوتاه بيا برادر. اتفاقاً به عقيده‌ي بنده تم خيانت خيلي هم خوبه. اصولاً خانوما خيلي سريع جذب اين‌جور نوشته‌ها مي‌شن! ضمناً علاقمند مي‌شن با نويسنده‌هاشون هم آشنا بشن!

مهدي سياسي        همينه ديگه! اهالي قدرت براي پيشبرد منافعشون به شماها نياز دارن. سرمايه‌داري هميشه پرولتاريارو درگير حيواني‌ترين نيازهاش مي‌كنه تا به منافع امپرياليستي خودش دست پيدا كنه!

مهدي بي‌چاره          آقايون، توروخدا يه‌جوري حرف بزنين كه منم سر دربيارم.

مهدي آرمان‌گرا         مسأله مسأله‌ي تعهده. واقعاً وظيفه‌ي تو به‌عنوان يه هنرمند چيه؟ تو بايد نيازهاي اجتماع‌رو فرياد بزني.

مهدي شهوت‌ران       حرف منم همينه. اولين نياز بشر نياز جنسيه!

مهدي قانع               خدارو شكر كه كوچه پس‌كوچه‌هاي اين مملكت پر از برطرف‌كننده‌هاي نياز جنسيه!

مهدي بي‌چاره          نه بابا، اينطورام نيست كه شما مي‌گين...

مهدي سياسي        اتفاقاً من با ايشون موافقم. چه مخدّري بهتر از اين؟ قدرت حاكمه، توده‌رو با اين‌جور چيزا مشغول مي‌كنه تا با خيال راحت به مقاصد پليدش برسه.

مهدي آرمان‌گرا         و اين هنرمنده كه بايد جامعه‌رو بيدار كنه. كي‌ بايد جلوي اون نونواي فرصت‌طلب كه نون‌رو سه‌برابر قيمت مي‌فروشه قد علم كنه؟

مهدي بي‌چاره          من چه مي‌دونم؟

مهدي آرمان‌گرا         تو بايد مردم رو تهييج كني كه اون نونوا‌رو بگيرن بندازن تو تنور.

مهدي قانع               اون‌وقت همون نونِ سه‌برابر قيمت هم گير كسي نمياد.

مهدي شهوت‌ران       و همه از گرسنگي مي‌ميرن. فكرشو بكن، گرسنگي!

مهدي سياسي        بالاخره هر حركت انقلابي قربانياني هم داره. عده‌اي فدا مي‌شن تا خلق به رستگاري برسه!

مهدي بي‌چاره          ولي من دلم نمي‌خواد جزو اون قربانيان باشم. من زندگي‌مو دوست دارم.

مهدي آرمان‌گرا         مرگ بهتر از اين زندگي ننگينه!

مهدي قانع               بالاخره زنده بودن هم خودش موهبتيه، بد مي‌گم؟

مهدي شهوت‌ران       درسته، مگه منِ نوعي چقدر فرصت زندگي دارم؟ تا هستم بايد لذت ببرم.

مهدي سياسي        براي همينه كه هميشه سايه‌ي سياه تفكر هژمونيك روي سر ملت باقي مي‌مونه!

مهدي بي‌چاره          ببينيد، ديگه داريد زيادي شلوغش مي‌كنيد. طبق يه سنت قراردادي، امروز نوبت منه كه توي وبلاگ يه ديالوگ كوتاه بنويسم. اين چه ربطي به عصيان و لذت و توده و اين‌جور چيزا داره آخه؟

مهدي آرمان‌گرا         يعني وظيفه‌ي تو همينه؟ كه دو هفته يه‌بار يه ديالوگ احمقانه‌ي روشنفكري توي اون وبلاگ درپيتت بنويسي و تموم؟ بعدشم چهارتا آدم از خودت منفعل‌تر بيان بنويسن: "وبلاگ خوبي داري، به منم سر بزن". اينه رسالت تو؟

مهدي بي‌چاره          هوي... به خودم هرچي مي‌خواي بگو، اما حق نداري به مخاطبين من توهين كني.

مهدي آرمان‌گرا         افراد بخندن! مخاطبين! بد نيست يه نگاهي به تعداد نظرات پست قبليت بندازي ببيني چندتان...

مهدي قانع               بالاخره اول كاره. نبايد توقع زيادي داشت.

مهدي شهوت‌ران       ضمن اينكه بايد توجه كرد چند‌تاشون دخترن...!

مهدي سياسي        اين وبلاگا هم يكي ديگه از حربه‌هاي قدرت حاكمه‌ست براي...

مهدي بي‌چاره          اَه... حالم به‌هم خورد. اگه گذاشتين اين ديالوگ كوفتي‌رو بنويسم... آخه بابا قدرت حاكمه به من چه؟ من كارم اينه كه بنويسم، همين.

مهدي آرمان‌گرا         همين؟ همين؟! چطور مي‌توني اين حرف‌رو بزني درحالي‌كه هم‌وطن تو توي شمال كشور گاز نداره و داره از سرما مي‌لرزه؟ مگه همين ديروز نبود كه اون دوستت... اسمش چي بود؟

مهدي بي‌چاره          اسمال...

مهدي آرمان‌گرا         بله... همين آقاي اسمال زنگ زد و گفت كه حتي نون براي خوردن ندارن؟ چطور مي‌توني بي‌تفاوت باشي؟

مهدي بي‌چاره          آخه من چه كاري از دستم برمياد؟

مهدي سياسي        تنوير افكار عمومي! تو بايد با نوشته‌هات ملت‌رو آگاه كني كه اين اتفاقات پيامد سياست‌هاي غلط دولت و قوه‌ي حاكمه‌ست و يكي از نشونه‌هاي تحريم‌هاي اقتصادي دنيا عليه ماست.

مهدي بي‌چاره          بابا جون، من نويسنده‌ام، نه ناطق سياسي.

مهدي قانع               ضمناً زبان سرخ، سر سبز مي‌دهد بر باد!

مهدي سياسي        سر و جانم فداي وطن!

مهدي بي‌چاره          آخه بي‌انصافا، من مي‌خواستم دو كلمه چيز بنويسم. واسه من ميتينگ راه انداختين؟

مهدي شهوت‌ران       اين كارا همش يه‌جور خودنماييه براي جذب جنس مادينه. اصلاً يه پاي همه‌ي جنگ‌هاي بشر زن بوده آقا!

مهدي سياسي        اينم از اون نظريات مزخرف راننده تاكسياست!

مهدي آرمان‌گرا         تو منو نااميد مي‌كني. پس فرق تو با يه لبو‌فروش چيه؟

مهدي بي‌چاره          اون لبو مي‌فروشه، من كلمه!

مهدي قانع               هركسي را بهر كاري ساختند!

مهدي آرمان‌گرا         احمقانه‌ست، رقّت‌آوره!

مهدي سياسي        يه همچين نويسنده‌اي‌رو بايد فرستاد سيبري!

مهدي بي‌چاره          ولم كنيد! مخمو خورديد! سرم رفت!

مهدي شهوت‌ران       پاشو يه زنگ به دوست‌دخترت بزن...!

مهدي بي‌چاره          نمي‌خوام، دست از سرم بردار. اصلاً نمي‌نويسم. آ... بفرماييد.

مهدي آرمان‌گرا         نويسنده‌اي كه قلم زمين بذاره، يعني مرده!

مهدي سياسي        نويسنده‌اي كه سوي قلمش مشخص نباشه، همون بهتر كه بميره.

مهدي قانع               هرچي خدا بخواد همون مي‌شه!

مهدي شهوت‌ران       آخرشم سرطان پروستات مي‌گيري مي‌ميري بدبخت!

مهدي بي‌چاره          اصلاً اين هفته ديالوگ بي‌ديالوگ!

پايان

مهدي شفيعي زرگر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 23:55  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

 

اينك اما اوست

خفته‌ي خوابي نه بيداريش در دنبال

و خزه‌ها و گياه هرز

غنچه‌ي جمجمه‌اش را

به سرانگشتان اطمينان

مي‌شكوفانند...

لوركا

 

به مناسبت رهايي خَرعَربده‌كشانِ اين سرزمينِ غريب، از سكوت پرهياهوي «اكبر رادي»، ديالوگ به‌مدت يك هفته سكوت خواهد كرد.    

علي پوريان ـ مهدي شفيعي زرگر   

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 2:7  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

 

مرد     واي خداي من! يعني كي مي‌تونه باشه؟! توي اين شب دلگير، درحالي‌كه من پشت ميزم توي يه اتاق اجاره‌اي كه خيلي هم به‌هم ريخته‌ست و شتر با بارش توش گم مي‌شه و يه لامپ صد وات كه نور زرد دل‌مرده‌اي داره بالاي سرم روشنه، اين شبح كه مثل نسيم بهاري كه به يه درخت خزان‌زده مي‌وزه، كي مي‌تونه باشه؟ من اسباب پذيرايي ندارم چون تنها زندگي مي‌كنم و پرده‌ي چرك و چروك آويزون به پنجره‌اي كه رو به يه كارخونه‌ي كوچيك سنگ‌بري باز مي‌شه، حسابي تو ذوق مي‌زنه.

پري     سلام. من يه پري‌ام!

مرد     پري؟ دريايي؟

پري     نه، هوايي! مگه بال‌هاي سفيد منو كه به طرفينم چسبيدن نمي‌بيني؟ و نمي‌بيني كه چقدر خوشگل هستم؟ مي‌خواي بگي متوجه نشدي كه چه مِهي فضاي اتاقت‌رو پوشونده و چه حالت روحاني و فراطبيعي به‌وجود آورده؟

مرد     آه... سلام پري! مي‌دونستم كه بالاخره يه‌روز مياي. من مدت‌هاست منتظر تو بودم. من يه جوون سرخورده و نااميد هستم و موهاي تُنُك سرم و چهره‌ي چروكيده‌ام و چشم‌هاي گود‌اُفتاده‌ام و ته‌ريشي كه دارم منو چهل‌ساله نشون مي‌ده درحالي‌كه فقط بيست‌و‌شيش‌ سالمه، بله! من مدت‌هاست منتظر تو بودم. پس بالاخره اومدي...؟

پري     اوهوم.

مرد     منو ببخش كه به‌جز همين چند استكان لب‌پر جرم‌گرفته، وسايل پذيرايي ديگه‌اي ندارم.

پري     مسأله‌اي نيست. هيچ‌كس از يه جوون كه هشت‌سال پيش يه شكست عشقي وحشتناك خورده و از اون به بعد تنها زندگي مي‌كنه و رو به شاعري آورده، ولي شعراش جز تو چندتا مجله‌ي زرد چاپ نمي‌شه، انتظار پذيرايي مفصل نداره. ضمن اينكه من براي كار ديگه‌اي اينجا اومدم.

مرد     خوشحالم كه منو درك مي‌كني، ولي اميدوارم منو ترك نكني! اين بيت‌رو في‌البداهه به مناسبت ورود تو گفتم.

پري     شعر خوبي بود. گرچه يه هوا وزنش اشكال داشت، ولي صداقتش قابل تحسينه! خوب من چيكار مي‌تونم واست بكنم؟

مرد     آه...! پس تو  اومدي كه آرزوهاي منو برآورده كني؟ من كه سرشار از آرزو هستم و سال‌هاست به‌جز متوسل شدن به روياها و آرزوهاي فروخورده‌ام دليل ديگه‌اي براي زندگي كردن ندارم، اول بايد از كجا شروع كنم؟!

پري     بهتره خودتو كنترل كني. مگه همين عجله‌ات نبود كه هشت‌سال پيش باعث شد پيامكي‌رو كه برادر معشوقه‌ات براش فرستاده بود فكر كني دوست‌پسرش فرستاده و به اون مشكوك بشي و كتكش بزني و بعد دختره ول كنه بره، بدكاره بشه و تو شكست عشقي بخوري و دانشكده‌ي تئاترو ول كني؟ ها؟!

مرد     آره، درسته. بهتره كمي صبر داشته باشم و نيازها و آرزوهامو طبقه‌بندي كنم. بهتره يه نگاهي به «هرم مِزلُو» بندازم! بايد كتاب «شناخت عوامل نمايش» نوشته‌ي «ابراهيم مكّي»‌رو كه انتشارات سروش چاپ كرده پيدا كنم... آها... ايناهاش... صفحه‌ي صد‌و‌پنج... درسته! اول بايد نيازهاي فيزيولوژيكيم‌رو برطرف كنم. گشمنه! اونقدر كه مي‌تونم يه گاو‌رو درسته قورت بدم!

پري     يعني الان يه گاو مي‌خواي؟

مرد     نه، من چون يه شاعرم؛ از تمثيل، استعاره، تشبيه و كلاً از صناعات و آرايه‌هاي ادبي براي بيان مقصودم استفاده مي‌كنم. درنتيجه منظورم اين بود كه خيلي گرسنه‌ام! دلم املت مي‌خواد!

پري     املت فرانسوي؟

مرد     نه، از همون املت‌هايي كه توي ميدون راه‌آهن با رب‌گوجه درست مي‌كنن.

پري     بگير. مواظب باش دستت نسوزه.

مرد     واي خداي من! يعني باور كنم كه اين يه پرس املت واقعيه؟!

پري     چرا كه نه؟

مرد     فكر كنم كم‌كم نيازهاي فيزيولوژيكيم داره برطرف مي‌شه!

پري     گمونم تو به يه خونه‌ي اشرافي هم احتياج داري! چراكه مدت‌هاست داري تو اين اتاق محقر با اون پيرزن بدعنق و فضول صاحب‌خونه زندگي مي‌كني.

مرد     درسته! يه خونه با مبل‌هاي اشرافي و پرده‌هاي گرون‌قيمت و يه تختخواب با تشك خوشخواب...

پري     اين چطوره؟

مرد     واي خداي من! عاليه! هيچ‌وقت خونه‌اي به اين زيبايي نديده بودم. چون ما خانواده‌ي فقيري داشتيم و پدرم يه كارگر ساده‌ي راه‌آهن بود و همواره اجاره‌نشين بوديم، حتي تصور همچين خونه‌اي‌ برام يه روياي بعيد بود.

پري     خب فكر كنم كم‌كم نيازهاي فيزيولوژيكيت برطرف شده باشه.

مرد     خب... آره... ولي راستش... انگار هنوز يه‌نَمه فيزيولوژيكم درد مي‌كنه!

پري     هرچي هست بگو.

مرد     احساس مي‌كنم مهم‌ترين نياز فيزيولوژيكي من نياز جنسي باشه!

پري     اوه...! به‌كلي فراموش كرده بودم كه تو هشت‌ساله كه ارتباط جنسي نداري. بگو چه‌جور دختري مي‌خواي؟

مرد     يه دختر سكسي، داغ و قدبلند و ...مثلاً مثل... مثل... خودت! آره، مثل خودت!

پري     يعني خودم؟

مرد     اگه بي‌ادبي نباشه.

پري     نه... اصلاً! اجازه بده لباسمو دربيارم...

پيرزن   آهاي... پاشو... لنگ ظهره هنوز خوابي... پاشو درو باز كن... الان چندماهه اجاره‌ت عقب افتاده...

مرد     آه... فرشته‌ي مهربون كجا رفتي؟ پيرزن لعنتي! يعني اينا همش خوابي بيش نبود و من درست مثل «جك نيكلسون» تو فيلم «شاينينگ»، آيا دچار پاره‌اي توهّمات شده‌ام؟!  آيا به‌راستي كه من توي خواب اين‌همه خوشبخت بودم و دوباره به زندگي مسكنت‌بار گذشته برگشته‌ام؟ آخه چرا؟!

پيرزن   بيا درو باز كن... اين چرت‌و‌پرتا چيه مي‌گي؟ امروز اجاره‌تو دادي دادي، ندادي وسايلت تو خيابونه...

مرد     اي پيرزن ملعون!

پايان

مهدي شفيعي زرگر

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 16:12  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

 

نگين    از كي سيگار مي‌كشي؟

ساناز   مگه تو ترك كردي؟

نگين    شرايط من فرق مي‌كنه.

ساناز   مي‌خواي بگي افسرده‌اي؟

نگين    تو چته؟

ساناز   فندك داري؟

نگين    بازم مي‌خواي بكشي؟

ساناز   نداري؟

نگين    مي‌شه به حرفام گوش بدي؟

ساناز   تموم نشد مگه؟

نگين    فكر مي‌كني خيلي روشنفكري؟

ساناز   از اينا كشيدي؟

نگين    چرا وانمود مي‌كني كه هيچي برات مهم نيست؟

ساناز   عذاب وجدان گرفتي؟

نگين    چرا بايد عذاب وجدان بگيرم؟ از اولشم مي‌دونستم كه مي‌دوني. اما ديگه نمي‌تونم به اين وضعيت ادامه بدم. اگه حوصله‌اش‌رو داري مي‌خوام...

ساناز   مي‌خواي براي منم تصميم بگيري؟

نگين    نه، مي‌خوام تكليف خودم‌رو بدونم. اين حق‌رو دارم يا نه؟

ساناز   من شكايتي ندارم، دوست دارم همين‌جوري ادامه بدم.

         اين حق‌رو دارم يا نه؟

نگين    نه، نداري! امير يا مال توئه يا مال من.

ساناز   امير مال تو.

نگين    دروغ مي‌گي!

ساناز   پووووووففففف...

نگين    تو مزاحمي.

ساناز   اِ...؟ من فكر مي‌كردم تو وارد زندگي من شدي.

نگين    به‌هرحال امير منو بيشتر از تو دوست داره.

ساناز   شكي نيست. واسه همينم هفته‌اي پنج روز با توئه.

نگين    من همه‌ي اميررو مي‌خوام.

ساناز   بخواه، كسي جلوتو گرفته؟

نگين    آره، تو!

ساناز   تو اعصابت خرابه، بهتره يه سيگار روشن كني.

نگين    دارم باهات جدي حرف مي‌زنم.

ساناز   ...

نگين    من با امير صحبت كردم. گفت اگه تو بخواي طلاق بگيري حاضره مهريه‌تو تمام و كمال پرداخت كنه.

ساناز   ...

نگين    خُب؟ چي مي‌گي؟

ساناز   ها؟

نگين    گوشت با منه؟

ساناز   يه پك بزن، واسه اعصابت خوبه.

نگين    الاغ دارم باهات جدي حرف مي‌زنم!

ساناز   چي‌ گفتي؟ يه بار ديگه تكرار كن.

نگين    امير مي‌گه اگه تو حاضر باشي طلاق بگيري مهريه‌تو ...

ساناز   نه... الان چي گفتي؟

نگين    كي؟

ساناز   همين الان... گفتي چي‌چي دارم باهات جدي حرف مي‌زنم؟

نگين    ديوونه نشو ساناز. من زندگيم‌رو دوست دارم، اميررو دوست دارم، مي‌خوام زندگيم فقط و فقط مال خودم باشه... زهرمار! اينقد نخند... ساناز با توام. بي‌شعور مگه تو حاليت نيست امير محل سگم بهت نمي‌ذاره؟ هنوزم مي‌خواي به پاش بسوزي...؟ گفتم نخند...

ساناز   عصباني‌ كه مي‌شي خوشگل‌تر مي‌شي. منم جاي امير بودم، تورو به خودم ترجيح مي‌دادم.

نگين    ساناز من ديگه نمي‌تونم اين وضعيت‌رو ادامه بدم. چرا حاليت نيست؟

ساناز   تو دقيقاً مشكلت چيه؟ مگه نمي‌خواي امير فقط و فقط مال تو باشه؟

نگين    چرا.

ساناز   خب تلاشت‌رو بكن، به دستش بيار. چرا انتظار داري من از حقّم بگذرم؟

نگين    ...

ساناز   من هيچ مشكلي با اينكه امير مال تو باشه ندارم، فقط طلاق نمي‌گيرم. اين‌رو آويزه‌ي گوشت كن.

نگين    نه، تو مثل اينكه زبون خوش حاليت نمي‌شه. نذار كاري بكنم به گُه خوردن بيفتي.

ساناز   تو بايد سيگار بكشي، حالت خوب نيست.

نگين    كاري مي‌كنم دمبتو بذاري رو كولت و درري.

ساناز   ...

نگين    من نمي‌خواستم كار به اينجا بكشه. خودت خواستي...

ساناز   ...

نگين    ها؟ لالموني گرفتي

ساناز   ...

نگين    داري لگد به بختت مي‌زني بدبخت! خيلي راحت مي‌توني مهريه‌تو تمام و كمال بگيري و واسه خودت حال كني. من نمي‌دونم چي تو امير ديدي كه حاضري هر خفّتي‌رو تحمل كني.

ساناز   ...

نگين    با اين سكوتت ديوونم كردي.يه چيزي بگو احمق.

ساناز   دوسش داري؟

نگين    ...

ساناز   گريه نكن، فهميدم‌.

نگين    دست خودم نيست.

ساناز   خري ديگه... چي تو امير ديدي كه حاضري به خاطرش گريه كني؟

نگين    ...

ساناز   از زندگيت مي‌رم بيرون، درواقع از زندگي خودم...

نگين    ها؟!

ساناز   به يه شرط.

نگين    هرشرطي باشه قبول مي‌كنم.

ساناز   بابا عاشق دل‌سوخته!

نگين    شرطت‌رو بگو.

ساناز   مهريه‌مو مي‌بخشم، در ازاش مهريه‌ي ‌تورو مي‌خوام.

نگين    چي؟!

ساناز   آره.

نگين    مي‌خواي اميررو به خاك سياه بنشوني؟

ساناز   مگه چقدره مهريه‌ات؟

نگين    همه‌ي دارايي امير.

ساناز   بشينين فكراتون‌رو بريزين روهم، اگه معامله‌رو قبول كردين من حاضرم برم كنار.

نگين    براي من مقدور نيست.

ساناز   چرا؟

نگين    يه جورايي... بهش بخشيدم.

ساناز   اين ديگه مشكل خودته.

نگين    ...

ساناز   ...

نگين    امير‌رو چند مي‌فروشي؟

ساناز   گفتم كه...

نگين    مبلغ بگو.

ساناز   خريداري؟

نگين    پول نقد مي‌دم. بگو.

ساناز   ويلا، خونه و ماشينت.

نگين    تو گلوت گير مي‌كنه!

ساناز   تو نگران نباش. عادت دارم به لقمه‌هاي بزرگ!

نگين    ...

ساناز   منم جاي تو بودم قبول نمي‌كردم.اون اينقد نمي‌ارزه.

نگين    براي من بيشتر از اين مي‌ارزه، ولي...

ساناز   ولي چي؟

نگين    تو عملاً همه‌ي زندگي‌مو مي‌خواي.

ساناز   مگه تو همه‌ي زندگي امير‌رو نخواستي؟

نگين    فقط خواستم، نگرفتم كه.

ساناز   خريت كردي، مي‌تونستي بگيري.

نگين    خود امير برام بس بود.

ساناز   الان كه داريش. ترديدت واسه چيه؟

نگين    تخفيف نمي‌دي؟

ساناز   قيمتامون مقطوعه!

نگين    ...

ساناز   هيچ اجباري تو معامله نيست. مي‌توني...

نگين    اگه چيز ديگه‌اي هم واسه فروختن داري، من مشتري‌شو دارم!

ساناز   تو مشتري خودتو بچسب!

نگين    مشتري نيست، شوهرمه. بفهم چي‌ مي‌گي.

ساناز   چه فرقي مي‌كنه؟! زياد جوش نيار. معامله‌رو بچسب.

نگين    ويلارو خط بزن.

ساناز   گفتم كه، مقطوعه!

نگين    ...

ساناز   امير بيشتر از اينا مي‌ارزه.

نگين    ...

ساناز   خوب فكراتو بكن. يه هفته هم بهت فرصت مي‌دم. مي‌توني تو اين يه هفته مهريه‌تو زنده كني، بعد بياي پاي معامله.

نگين    من عاشق امير شدم، باهاش معامله نكردم.

ساناز   من ديگه هيچ حرفي ندارم. فكراتو بكن و بهم خبر بده.

نگين    ...

ساناز   قرارمون هفته‌ي ديگه، همين‌جا. مياي؟

نگين    آره. 

پايان

علي پوريان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:42  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

 

بازجو1  جات تنگ نيست؟

مرد       نه، خوبه.

بازجو1  خوبه؟!

مرد       بالاخره اينجام جاييه واسه خودش...

بازجو1  عجب! آماده‌اي؟

مرد       اگه بگم نه، چي مي‌شه؟

بازجو1  هيچي... راستش زياد مهم نيست. آماده بودنتو مي‌گم.

مرد       پس آره، آماده‌ام.

بازجو1  لابد مي‌دوني كه اين بازپرسي واسه تشكيل پرونده‌ست. بعدش مي‌ري دادگاه و ماجراهايي كه حتماً شنيدي. پس خوب حواستو جمع كن. اون فُرمارو بده به آقا.

بازجو2  فُرما... آره... وايسا ببينم كجا گذاشتم... آها... ببين تو كيف تو نيست؟

بازجو1  نه، همش پيش خودته.

بازجو2  حالا يه نيگا بكن...

بازجو1  گير دادي ها...!

بازجو2  نيست. بايد كپي بگيريم.

بازجو1  حوصله‌مو سر مي‌بري... حالمو به‌هم مي‌زني... گاوي، گاو!

مرد       حالا زيادم مهم...

بازجو1  شما دخالت نكن آقا! كاغذ سفيد داري؟

بازجو2  آره.

بازجو1  بردار بنويس. بعداً منتقل مي‌كنيم تو فُرما... گُه بزنن به اين كار... خوب... رئيست كيه؟

مرد       جان؟ با من بودين؟

بازجو1  آقا تورو خدا سربه‌سرم نذار. زود جواب بده، بايد بريم، هزارتا بدبختي داريم...

مرد       قصد جسارت نداشتم. مي‌شه سؤالتونو...

بازجو2  رئيست كيه؟

مرد       رئيسم؟

بازجو2  آدمه، سنگه، گاوه، ستاره‌ست...؟

مرد       من رئيس ندارم.

بازجو1  جونت بالا بياد، خوب همون اول بگو. هرروز بايد از صدنفر سؤال بپرسيم. كاقيه دوتاشون مثل تو بدقلق باشن... به‌خدا همين‌روزا مي‌زنم زير همه‌چي ول مي‌كنم مي‌رم... هرغلطي مي‌خوان بكنن... گور پدر همشون...

مرد       خيلي‌خب داداش چرا عصباني مي‌شي؟ خب رئيس ندارم ديگه...

بازجو2  كي از رئيست واست دستور مي‌آره؟

مرد       گفتم كه من رئيس ندارم، پس كسي هم واسم دستور نمي‌آره.

بازجو2  واسه رئيست چاپلوسي مي‌كردي؟

مرد       عجب گيري افتادم ها... آقاجون من رييس... اصلاً ولش كن... آره... بله... كردم!

بازجو1  دروغ مي‌گي. ما مي‌دونيم نكردي...

مرد       خوب پس واسه چي‌ مي‌پرسين؟

بازجو1  قاعده‌ا‌ش اينه كه بپرسيم...

مرد       تو زحمت مي‌افتين بابا...

بازجو1  ببين تخم‌سگ، مزه بريزي همچين با كلّه مي‌زنم تو...

مرد       يقه‌رو ول كن...

بازجو2  تو چه مرگت شده؟ ولش كن...

بازجو1  همچين كه بردنت ناكجاآباد و ارّه كردن تو ماتحتت مي‌فهمي مسجد جاي...

بازجو2  ولش كن... زده به سرت؟ مي‌خواي اين يه لقمه نون كوفتي هم ديگه گيرمون نياد؟

بازجو1  به‌درك! سگ تو اين نون خوردن! آخه اينم شد كار؟ شب تا صبح با يه مشت الدنگ سر و كّله بزن، آخرشم هشتت گرو نُهته...

بازجو2  تو يه طوريت مي‌شه. همين روزاس كه ارّه‌هه نصيب تو هم مي‌شه...

بازجو1  تو خفه! چهارتا برگه عرضه نداري كپي كني...

بازجو2  بدو، بدو بذار كف دست رييس!

بازجو1  آها... دست پيشو گرفتي كه پس نيفتي. فكر كردي حاليم نيست هركاري من مي‌كنم آمارش نعل به نعل پيش رييسه؟

بازجو2  لابد مي‌خواي بگب من آنتنم؟!

بازجو1  نه بابا... زبونم لال... حتماً ايشون مي‌ره مي‌گه.

مرد       آقايون خواهش مي‌كنم. در شأن شما نيست كه مثل سگ و گربه به هم بپرين!

بازجو2  به اين بگو. همين چند لحظه پيش داشت با كلّه مي‌زد تو دماغ شما...

مرد       اشكالي نداره. من كه فراموش كردم. بالاخره آدم گاهي كنترل اعصابشو از دست مي‌ده.

بازجو1  خوردي؟

بازجو2  خاك تو سرت كه نفهميدي چي بارت كرد!

مرد       اي آقا شمام دنبال دردسر مي‌گردي ها... بار كدومه؟

بازجو1  من ديگه با تو كار نمي‌كنم. رييس هم هر غلطي دلش مي‌خواد بكنه.

بازجو2  نه عزيزجان... اين منم كه ديگه با تو كار نمي‌كنم!

مرد       آقايون يه‌ذره آروم باشين... يعني چي كه ديگه با هم كار نمي‌كنين؟! اين‌همه سال همه شمارو با هم مي‌شناسن. هيچ فكر كردين اگه اين كارو بكنين اون بيرون چه بلوايي مي‌شه؟ هنوزم خيليا هستن كه از شما مي‌ترسن...

بازجو2  به من چه كه اون بيرون چي مي‌شه؟ ديگه نمي‌تونم ، نمي‌كشم... آخه اين چه كاريه؟ هرشب سؤالاي تكراري، جواباي تكراري... منم مي‌خوام زندگي كنم. بگردم، بچرخم، برم مسافرت... آخه اين چه‌جور كاريه كه مرخصي نداره؟

بازجو1  به‌هرحال اين وظيفه‌ايه كه به عهده‌ي ما گذاشتن.

بازجو2  كدوم وظيفه؟ اين حماليه! حماليه مُفت!

مرد       رسم روزگار همينه. منم قبل از اينكه بيام اينجا يه عمر مثل سگ جون كندم. آخرش چي شد؟ هيچي! مي‌بينيد كه در خدمت شمام... همينه ديگه، بايد ساخت...

بازجو2  آقاي عزيز تو هرچي هم جون كنده باشي، بالاخره يه اول و آخري داشته. من نه يادم مي‌آد كي اين كار نكبتي‌رو شروع كردم، نه اصولاً مي‌دونم تا كي بايد ادامه بدم. بابا من به كي بگم دلم مي‌خواد نيم‌ساعت واسه خودم باشم؟

مرد       ببين عزيز من، شما لطف كن اون برگه‌رو بده به من، خودم هرچي لازمه توش مي‌نويسم. شما هم بريد با هم همين دور و برا يه قدمي بزنيد، يه‌ذره اعصابتون آروم بشه...

بازجو2  آخه نمي...

مرد       ديگه آخه نداره. طوري نمي‌شه كه. شمام زيادي سخت مي‌گيرين...

بازجو1  آخه اين برگه...

مرد       چشم، همه‌شو پر مي‌كنم.

بازجو1  يعني واقعاً مي‌شه...

مرد       آره كه مي‌شه. شما اگه با هم خوب باشيد خيلي كاراي ديگه هم مي‌شه كرد!

بازجو2  پس اون برگه‌رو...

مرد       اي بابا... گفتم كه همه‌شو پر مي‌كنم... چشم، چشم! بريد به

           سلامت...

بازجو1  ببين...

مرد       چي شد باز؟ چرا برگشتي؟

بازجو1  اگه دروغم نوشتي، نوشتي! ما صداشو درنمي‌آريم!

مرد       دستتون درد نكنه. من كاري نكردم كه ازش بترسم. حالا برين كه زود برگردين... برين به سلامت...

پایان

مهدی شفیعی زرگر

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 20:23  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

 

بابك     من مي‌گم تو بي‌خود باهاش جر‌وبحث كردي...

نويد      بازم مي‌گه جروبحث... آخه بابا...

بابك     مي‌دونم چي مي‌گي، ولي خوب كه چي؟ آخرش كه چي؟

نويد      هيچ غلطي نمي‌تونه بكنه...

مينا      ميندازدت، بايد ترم ديگه دوباره بشيني سر همين كلاس مزخرف. تازه ممكنه ترم  بعد هم درسو بدن به همين.

آرش     يه ضرب‌المثل هست كه مي‌گه: ريشت تو، ببخشيد ميناجان، كون خر گِرو، وقتي درش آوردي با يه دست آب‌صابون پاك مي‌شه!

نويد      خوب كه چي؟

آرش     يعني يه جاهايي آدم يه چيزايي مي‌شنوه كه خوشش نمي‌آد، ولي نباس به روي خودش بياره. مگه من چيكار مي‌كنم؟ اصلاً...

نويد      توروخدا تو يكي ديگه بس كن. اون روزي كه من بخوام مثل تو باشم، سرمو مي‌ذارم مي‌ميرم!

آرش     به‌درك! اصلاً به، ببخشيد ميناجان، فلانم!

بابك     حالا بس كنين شمام، دوباره شروع شد؟

مينا      بچه‌ها چي مي‌خورين من برم سفارش بدم؟

آرش     نه‌بابا، تو چرا؟ بشين من مي‌رم. چي مي‌خورين؟

نويد      من يه ميلك‌شك مي‌خورم.

بابك     يه قهوه‌تركم واسه من بگو.

مينا      منم شير‌قهوه مي‌خورم.

آرش     پس شد دوتا شير‌قهوه، يه قهوه‌ترك، يه شيلك‌مك...

نويد      ميلك‌شك!

آرش     همچينم خنده نداشت مينا خانوم، زبونم نچرخيد! 

مينا      به شما نخنديدم... ببخشيد.

بابك     قاطي كرد ها!

نويد      شيلك‌مك! احمق...

بابك     انقد سربه‌سرش نذار. نمي‌بيني نمي‌تونه جلوي دهنشو بگيره؟

نويد      جدي نگير بابا...

بابك     مي‌خواي من و چندتا از بچه‌ها بريم باهاش صحبت كنيم؟

نويد      باكي؟

بابك     سعيد‌پور ديگه...

نويد      نه‌بابا، ولش كن. فوقش ميندازتم ديگه...

مينا      آخه نمي‌ارزه...

بابك     راست مي‌گه، ارزششو نداره.

نويد      اصلاً من خودم ديگه سر كلاس اين مردك نمي‌آم. معلوم نيست چيكاره‌س...

مينا      يعني چي؟

آرش     ميناجان شير‌قهوه نداشت، واسه شما و خودم نسكافه سفارش دادم.

مينا      مرسي.

نويد      فكر كنم اطلاعاتيه.

آرش     كي؟

بابك     بعيدم نيست.

مينا      چطور؟

آرش     كي؟

نويد      آخه هرچي دلش مي‌خواد مي‌گه، راحت فحش مي‌ده. ديدين هفته‌ي پيش درباره‌ي انتخابات چي‌ مي‌گفت؟

آرش     آقا ما، ببخشيد ميناجان، دسته‌خريم اينجا؟!

بابك     صحبتِ سعيد‌پوره ...

آرش     كي گفته اطلاعاتيه؟

نويد      داد نزن بابا!

مينا      هرچي كه مي‌خواد باشه، يه نمره بگير بره...

آرش     راست مي‌گه ميناجان!

بابك     با اين حساب اصلاً نبايد باهاش جروبحث مي‌كردي.

نويد      چيزي نگفتم كه...

مينا      يه‌كم تند رفتي.

آرش     صندلياش چرا اينجوريه؟!

نويد      غلط مي‌كنه سر كلاس فلسفه، حديث مي‌گه. كلاس معارف كه نيست.

مينا      تو نبايد مي‌گفتي مزخرفات...

آرش     ميناجان درست مي‌گه، منم يه‌ذره بهم برخورد.

نويد      تو چرا؟

آرش     بالاخره هركسي يه اعتقاداتي داره...

نويد      بفرما... مملكت پر از سعيد‌پوره!

آرش     اوني كه به ما نريده بود، كلاغ، ببخشيد ميناجان، كون‌دريده بود! تو فكر مي‌كني خيلي آدمي مثلاً؟!

نويد      حرف دهنتو بفهم ها...

بابك     باز شروع شد. بس كنين تورو‌خدا...

مينا      بچه‌ها من برم كم‌كم...

آرش     كجا مينا‌جان؟

بابك     نسكافه‌تو بخور خودم مي‌رسونمت. داره مياره...

آرش     آره، خودم مي‌رسونمت مينا‌جان!

نويد      دست شما درد نكنه آقا. قهوه مال كي بود؟

بابك     مال منه... چطوره بريم با ثابتي حرف بزنيم.

نويد      ثابتي كيه؟

بابك     مدير گروه جديد...

مينا      آره، آدم خوبيه.

آرش     خيلي مرد نازنينيه! تا حالا باهاش صحبت كردي مينا جان؟! اينقد...

نويد      كه چي بشه؟

بابك     بالاخره يه طوري مي‌شه ديگه. مي‌ترسم واست پاپوش درست كنه.

مينا      منم موافقم. تو اين اوضاع و احوال بي‌ريخت دانشگاه بهتره بهونه دست كسي ندي.

آرش     خيلي بي‌ريخته...!

نويد      اگه قرار به صحبت باشه، خودم مي‌رم.

بابك     اي ناكس! به‌خاطر منشيه؟!

آرش     ايول، راهش همينه، من خودم منشيه‌رو مي‌پزم!

نويد      ها چيه؟ چِشتو گرفته؟!

آرش     اصلاً من، ببخشيد ميناجان، يه جاييم خُله كه به فكر توام!

بابك     حالا جدي چيزي ازش شنيدين؟

مينا      دخترا يه چيزايي مي‌گن، اما فكر نكنم...

بابك     اصلاً باشه، به ما چه؟

آرش     بيخودم پشت‌سرش حرف زديد...

نويد      چيه؟ معصيت داره؟

آرش     تو حرف نزني مي‌گن لالي؟

بابك     حالا دخترا چي مي‌گن؟

مينا      دخترا پشت سر همه يه چيزي مي‌گن!

بابك     آخه حتماً يه چيزي مي‌دونن...

آرش     راستي دخترا در مورد من چي مي‌گن؟!

نويد      دخترا يا ميناجان؟!

آرش     پا مي‌شم دهنتو... ببخشيد ميناجان!

نويد      ببينم كي‌گفت تو با ما بياي؟

آرش     اينجا مال باباته مگه؟

بابك     بابا زشته، آبرومون رفت. همه دارن نگامون مي‌كنن...

مينا      اِ... بچه‌ها، اون سعيد‌پور نيست؟

نويد      كو؟ كجا؟

مينا      اون گوشه، پشت ستون...

بابك     فكر نكنم. ولي اون دختره انگار منشيه‌ست...

آرش     نه بابا...

مينا      آره، خودشه انگار.

بابك     كجا؟

نويد      مي‌رم ببينم خودشه يا نه.

بابك     ول كن توروخدا، بشين.

مينا      آره بابا، به ما چه؟

نويد      الان برمي‌گردم.

بابك     بالاخره يه كاري دست خودش مي‌ده.

آرش     ميناجان ديرت نشده؟

مينا      چرا، بابك‌ پاشو بريم.

بابك     آرش به نويد بگو من مينارو  مي‌رسونم برمي‌گردم.

آرش     ...!

مينا      آرش باي!

آرش     ...!

بابك     وايسين تا بيام، باشه؟

آرش     ...! جاكشا!

بابك     ها؟

آرش     خداحافظ!

پايان

مهدي شفيعي زرگر

  

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 22:56  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

مرد      سيما... سيما...

زن        چته؟ چرا داد مي‌زني؟

مرد      جدي داري مي‌ري بخوابي؟

زن        چيكار كنم؟ نخوابم؟

مرد      خيلي بي‌انصافي. چطور مي‌توني بخوابي؟

زن        خب باز نمي‌شه ديگه. يه‌كم دندون رو جيگر بذار تا صب يه فكري

                بکنیم.

مرد      تا صب من اين تو مي‌ميرم از بوي گُه!

زن        تا حالا هيشكي از بوي گه نمرده!

مرد      ولي از خوردن گه مرده!

زن        منظورت چيه؟

مرد      گفتم كه مواظب خودت باشي.

زن        تو... به من... خاك تو سرت فرهاد! تقصير منه كه وايسادم با تو حرف مي‌زنم. وايسا همون‌جا تا از بوي گه بميري!

مرد      تو كه گفتي هيشكي از بوي گه نمرده...!

زن        ...

مرد      اِ... سيما... داري گريه مي‌كني؟ چت شد يهو؟ سيما... جون من داري گريه مي‌كني؟ سيما... سيما‌جونم، عزيزم، قربونت برم...

زن        هان!

مرد      چي شد آخه؟ شوخي كردم بابا. تو كه اينقد نازنازي نبودي...

زن        واسه همين گريه مي‌كنم. به حال خودم گريه مي‌كنم كه هرچي دلتون خواست بهم مي‌گين و منم هيچي نمي‌گم.

مرد      اي واي... شلوغش نكن توروخدا. گفتم كه شوخي كردم. بهم مي‌گين يعني چي؟ همچين حرف مي‌زني انگار...

زن        امروز سهيلا زنگ زد.

مرد      آها... اينو بگو. بازم دهن به دهنش گذاشتي؟

زن        من دهن به دهن كسي نمي‌ذارم. تو همش طرف اونارو مي‌گيري.

مرد      خيلي‌خب، داد نزن. نصفه‌شبه ها! من كي طرف اونارو گرفتم؟ من مي‌گم تو بي‌خود باهاشون جر و بحث مي‌كني...

زن        بازم گفت. من جرو بحث نمي‌كنم. اون زنگ مي‌زنه هرچي دلش مي‌خواد مي‌گه بعد...

مرد      اون گه مي‌خوره! غلط مي‌كنه! خوب شد؟

زن        ...

مرد      آدم كه نبايد واسه هر حرفي كه ديگرون مي‌زنن اعصابشو گه‌مرغي كنه!

زن        حرف داريم تا حرف.

مرد      من كه مي‌دونم چي گفته، همون مزخرفات هميشگي...

زن        فرهاد...

مرد      جونم؟

زن        اگه تو دلت بچه مي‌خواد...

مرد      اي واي... اي واي... توروخدا سيما شروع نكن باز! ما تا ابد بايد اين بحث مزخرفو با هم بكنيم؟ كي دلش بچه مي‌خواد؟ گُه به گور پدر هرچي بچه‌ست! اصلاً الان زنگ مي‌زنم هرچي از دهنم در مياد بار خودش و اون... اَه... اين در چه مرگش شد آخه...؟!

زن        اونا فكر مي‌كنن من نمي‌ذارم...

مرد      بابا اونا چيكار به زندگي من دارن آخه؟ تو بي‌خود به حرفاشون گوش مي‌دي. هزار بار بهت گفتم يه گوشت در باشه و يه گوشت دروازه. مگه من بهشون محل مي‌ذارم؟

زن        اون بيچاره‌ها هم گناهي ندارن. دلشون مي‌خواد...

مرد      دِ غلط مي‌كنن دِ! مگه من زن گرفتم كه واسه اونا بچه بياره؟ فرق بُز با آدم همينه، بُز زن مي‌گيره كه بچه‌دار شه، آدم زن مي‌گيره چون دوسش داره!

زن        فرهاد من خيلي دوست دارم!

مرد      منم دوست دارم عزيزم. هرجا مي‌رم تورو مي‌بينم. همه‌جا بوي تورو مي‌شنوم. همين الان همه‌ي اين فضاي روحاني‌رو بوي تو پر كرده!

زن        اَه... خيلي لوسي!

مرد      آره عزيزم بخند... بخند... من توي گه‌دوني گير افتادم و تو بخند... هِرهِرهِر...

زن        چقد مي‌گي گُه فرهاد! حالم به هم خورد!

مرد      ببين سيما... چندتا لگد قايم بزن تو در شايد باز شد.

زن        مي‌خواي نصفه‌شبي همسايه‌هارو بريزي دم در؟ همين مونده زناي همسايه بفهمن تو توالت گير كردي. خدا مي‌دونه تا چند وقت سوژه‌شون جوره!

مرد      اي بابا مستراح رفتن من به زناي همسايه چه دخلي داره آخه؟!

زن        من گَزَك دست اينا نمي‌دم.

مرد      كوتاه بيا سيما...

زن        پريروز لاله‌خانم منو دم در ديده، خوبه چي بهم بگه؟

مرد      لاله‌خانم كدوم خريه ديگه؟

زن        يواش... همين پيرزن طبقه پايينيه.

مرد      اُه اُه.. همين كه هروقت منو مي‌بينه دوساعت از درد بواسيلش مي‌ناله؟!

زن        اِ...

مرد      بهت گفتم ايندفه كه ديدمش مي‌خوام يه درمون خوب بهش پيشنهاد كنم؟!

زن        خيلي بي‌تربيتي فرهاد!

مرد      نخند... جدي مي‌گم جون تو... گفتم بهت؟!

زن        آره... گفتي...

مرد      واسه تو هم از بواسيلش حرف زد؟!

زن        اِ... حالا ول نمي‌كنه ها! نخير!

مرد      يعني بواسيلش خوب شده؟!

زن        اصلاً نمي‌گم.

مرد      خيلي‌خب. بيا اصلاً در مورد بواسيل ليلا‌خانم حرف نزنيم!

زن        فرهاد توروخدا بس كن. مي‌شنوه ها...

مرد      چشم. چي گفت؟

زن        گفت: ايشالا مي‌خواين بچه‌دار شين؟ گفتم: نه، چطور؟ گفت: آخه چندشبه صداتون تا پايين مياد!

مرد      جدي؟! پس لازم شد حتماً درمون‌رو بهش بگم! شايدم خودم عملاً...

زن        حالمو به‌هم نزن فرهاد!

مرد      ...

زن        ...

مرد      ساعت چنده؟

زن        چهار و ربع.

مرد      اينم از امشبمون.

زن        حالا چيكار كنيم؟

مرد      هيچي عزيزم. كم‌كم دارم عادت مي‌كنم. همچينم جاي بدي نيست! بيچاره اسمش بد دررفته!

زن        خيلي بي‌مزه‌اي...

مرد      جدي مي‌گم. اصلاً ازين به بعد دوتايي باهم ميايم توالت، كه اگه درش بسته شد لااقل با هم باشيم!

زن        اَه... حالم به‌هم خورد!

مرد      ...       

زن        ...

مرد      سيما...

زن        ها؟

مرد      اون لالايي‌رو مي‌خوني؟

زن        كدوم؟

مرد      بخون ديگه...

زن        آخه الان؟ نصفه‌شب؟

مرد      خب آروم بخون. مرگ من بخون، جون من، من بميرم...

زن        خيلي‌خب بسه... باشه...

مرد      ...

زن        ...

مرد      ...

زن        لالا لالا گـل رازونـــه‌ي مـــن    بكن كفش و بيا در خونه‌ي من

            اگه حرف بدي از من شنيدي   بكش خنجر بزن بر سينه‌ي من

  گـل سرخ و سفيد كـم‌محبت    مرا ول كردي و رفتي به غربت...

پايان

مهدي شفيعي زرگر

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 20:16  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

 پسر     اون دُبّ‌اكبره، مي‌بيني؟

دختر    چي؟

پسر     دُبّ‌اكبر!

دختر    آها... خُب...

پسر     مي‌بيني؟

دختر    نمي‌شنوم!

پسر     خوب اون ماسماسكو از گوشات در بيار...

دختر    خيلي خوب، داد نزن. بيا.

پسر     بده به من.

دختر    مي‌خواي چي‌كار؟

پسر     بده گفتم.

دختر    چيكار مي‌كني؟ چي بود انداختي؟

پسر     باتري... ديگه صداش در نمي‌آد!

دختر    اِ... مگه مرض داري...؟ با تو‌اَم...

پسر     مرض دارم ديگه!

دختر    خب چرا انداختيش؟

پسر     ...

دختر    اَه... خيلي‌خب بابا، ببخشيد.

پسر     ...

دختر    يه چيزي بگو ديگه...

پسر     ها؟!

دختر    تورو خدا ساكت نشو!

پسر     خيلي‌خب.

دختر    ستاره‌هه چي بود؟

پسر     دب‌اكبر.

دختر    كوش؟ كجاست؟

پسر     اوناها... رد انگشت منو بگير...

دختر    چه شكليه آخه؟

پسر     شبيه يه خرس.

دختر    خرس؟

پسر     آره... يه خرس كه رو چهار دست‌و پاش واستاده.

دختر    آها...

پسر     ديدي؟

دختر    ها؟!

پسر     هيچي. بي‌خيال...

دختر    اوم... چقد ساكته!

پسر     مي‌خواي برگرديم پايين؟

دختر    خب...

پسر     گفتم شايد از تاريكي اينجا بترسي.

دختر    نه زياد... فقط بدجوري ساكته.

پسر     آره...

دختر    اينجا جونِوَرم داره؟

پسر     آره... يكيش تو!

دختر    اِ...

پسر     يه جونور درنده، ولي قشنگ‌!

دختر    من درندم؟ پس كو دندوناي تيزم؟!

پسر     چشات...

دختر    نگفتي، اينجا شغال داره؟ يا گرگ؟ يا...

پسر     مي‌ترسي؟

دختر    آره خب... ولي تو هستي...

پسر     عين سگِ گلّه!

دختر    لابد منم گوسفندم؟!

پسر     نه... تو برّه‌اي!

دختر    يه چيزي بگم؟

پسر     آره.

دختر    چرا اومديم اينجا؟

پسر     مي‌خواي برگرديم؟

دختر    نگفتم برگرديم.

پسر     اينجا ساكته، سياهه... بدون اينكه هيچ رنگي داشته باشه، قشنگه... فقط سـيـاهي و سفيدي... مهـتـاب و ستاره‌هـا... فقـط شـبح سنـگـا و درختـا... آدمـا اون پايـيـنن، ما ايـن بـالا... فـكـر مي‌كني اون پـاييـن چـه خـبره؟ نيـگا كـن... اون خـونـه‌رو ببـيـن... اونـجـا دونـفـر دارن عـشـق‌بـازي مي‌كـنـن... اونـجـا يكي تـنـهـايي تولدشو جشن گرفته...  اونـجا يكي داره گـريه مي‌كنه... اين‌طرف يـكي خودشـو دار زده...

دختر    اَه...

پسر     مي‌خواي برگرديم پايين؟

دختر    آره... برگرديم... جا قَحط بود كه اومديم اينجا؟

پسر     مگه اينجا چشه؟

دختر    مِثِ قبرستون مي‌مونه... خيلي ساكته... هيچ‌كس نيست.

پسر     پس من چي‌ام؟

دختر    مي‌شه اينقد يكي‌به‌دو نكني؟

پسر     باشه... ديگه حرف نمي‌زنم.

دختر    اِ...

پسر     پس چي‌كار كنم؟ پاشيم بريم؟

دختر    قوزك پام درد مي‌كنه، خيلي راه اومديم.

پسر     مي خواي ماساژش بدم؟

دختر    ماساژ...؟! خيلي خب، باشه.

پسر     اينجوري خوبه؟

دختر    آره...

پسر     ...

دختر    يه چيزي بگو...

پسر     چه پاي ظريف و قشنگي...!

دختر    فقط پام؟!

پسر     نه... خودتم قشنگي!

دختر    مگه قول نداده بودي منو بكشي؟

پسر     كجا بكشم؟

دختر    لوس نشو ديگه! قرار بود پُرترَمو بكشي.

پسر     بايد اول بشناسمت. همين‌جوري كه نمي‌شه.

دختر    مگه نمي‌شناسي؟

پسر     نه!

دختر    يه چيزي بپرسم؟

پسر     آره.

دختر    تو از من چي مي‌خواي؟

پسر     هيچي.

دختر    هيچي؟!

پسر     آره... هيچي. چي بايد بخوام؟ ما با هميم، كافي نيست؟

دختر    مي‌دوني... يه چيزي مي‌خوام بگم... چند روزه...

پسر     خوب بگو.

دختر    ما نمي‌تونيم با هم باشيم.

پسر     چرا؟

دختر    به هم نمي‌خوريم.

پسر     خب همش مي‌زنيم!

دختر    جدي مي‌گم. تو يه جوري هستي.

پسر     چه‌جوري؟

دختر    نمي‌دونم... يه جوري... همش ساكتي... بسه، خوب شد.

پسر     مي‌خواي پشت پاتم بمالم؟

دختر    نه!

پسر     ناراحت مي‌شي بهت دست مي‌زنم؟

دختر    نه... ولي...

پسر     ولي چي؟

دختر    ببين... گفتم كه ما نمي‌تونيم مال هم باشيم.

پسر     چه ربطي داره؟

دختر    اصلاً ولش كن... پاشو بريم... پاشو ديگه.

پسر     ...

دختر    خيلي خب، ساكت نشو.

پسر     ...

دختر    آره، تو راست مي‌گي، ربطي نداره... اصلاً بعداً درموردش حرف مي‌زنيم... پاشو بريم.

پسر     نگفتم نمي‌شناسمت...

دختر    تو كه مي‌گفتي هيچي از من نمي‌خواي؟!

پسر     حالا هم مي‌گم.

دختر    خب پس چه فرقي مي‌كنه كه به من دست بزني يا نـه؟ كه من ناراحت مي‌شم يا نه؟ تو كه فقط مي‌خواي با هم باشيم...

پسر     اونم بخشي از با هم بودنه!

دختر    خيلي خب، پاشو بريم. بعد دربارش حرف مي‌زنيم...

پسر     درباره‌ي چي؟ اينكه مـي‌تـونيم با هـم باشـيم يا نـه؟ خيلي خب، نمي‌تونيم. اما الان كه با هميم. الان چي؟!

دختر    خوب چي؟!

پسر     شايد وقتي بريم پايين، ديـگـه هيچ‌وقت همديـگر نبينيم. اما حالا كه اينجاييم، هردومون...

دختر    آره، هستيم. حرف زديم. مگه حتماً بايد اتفاقي بيافته؟

پسر     اتفاق نمي‌افته، ما به‌وجودش مي‌آريم.

دختر    من نمي‌خوام اتفاقي به‌وجود بيارم.

پسر     پس بشين ستاره‌ها رو تماشا كن و حرف نزن!

دختر    واسه چي منو كشوندي اينجا؟

پسر     واسه اينكه ببينم يه زن ترسيده، تو تاريكي چه شكليه!

دختر    همين؟ خيلي‌خب، ديدي. پاشو بريم.

پسر     ناراحت شدي؟

دختر    نبايد مي‌شدم؟ تو منو كشوندي اينجا تا فقط يه مدل واسه نقاشيت باشم. اين ناراحت‌كننده نيست؟

پسر     هركسي ممكنه يه مدل واسه نقاشي باشه!

دختر    ولي هر آدمي فقط يه مدل نيست.

پسر     گاهي اتفاق مي‌افته...!

دختر    بايد حدس مي‌زدم. خيلي‌خب، حالا مي‌شه بريم؟

پسر     مي‌خوام ببوسمت! شايد ديگه همو نبينيم...

دختر    مي‌خـواي ببيني بوسـيدن يه زن ترسيده، تو تاريـكي چه شكليه؟

پسر     اينجوري هم مي‌شه ديد!

دختر    خيلي‌خب. فقط خواهش مي‌كنم زودتر تمومش كن و بعدش هم بريم. البته اگه تو اين تاريكي گم نشيم.

پسر     گم نمي‌شيم. دب‌اكبر راهو نشونمون مي‌ده...!

«پايان»

مهدي شفيعي زرگر

 

                                              

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 0:41  توسط مهدی شفیعی زرگر  | 

مرد 1  اي واي... اي واي... بازم كه سر و كلّت پيدا شد. آخه من چه خاكي به سرم بريزم از دست تو؟ باباجون من كار دارم. مي‌فهمي؟ كار! حاليت مي‌شه؟ كار! چرا دست از سر كچل من بر‌نمي‌داري آخه؟

مرد 2  آقا فرامرز...

مرد 1   آقا فرامرز و زهرمار... برو بيرون باباجون. برو بذار به كارم برسم. اصلاً كي تورو راه داد؟ چرا حاليت نمي‌شه؟ اينجا اداره‌ست. مي‌فهمي؟ اداره! حاليت مي‌شه؟ اداره! من كار دارم. چندبار بهت بگم؟ نمي‌تونم كارمو ول كنم بشينم پاي مزخرفات تو...

مرد 2 باور كنيد عرض دارم خدمتتون...

مرد 1  اي لعنت به هرچي عرض! اين عرضاي تو منو... استغفرالله... هي مي‌گم خره، تو مي‌گي بدوش! چندبار بهت بگم به من مربوط نيست؟ مي‌فهمي؟ مربوط نيست! حاليت مي‌شه؟ مربوط نيست! حالا تو هي موي دماغ من شو. عجب گيري كرديم ها...

مرد 2  قصد مزاحمت ندارم فقط...

مرد 1 اگه قصد داشتي چيكار مي‌كردي؟ هرروز هرروز پامي‌شي مياي اينجا، يه فصل مخ منو مي‌ذاري تو هونگ هي مي‌كوبي، هي مي‌كوبي، هي مي‌كوبي، هي‌ مي‌كوبي...

مرد 2   شما فقط چنددقيقه به حرف من گوش بدين...

مرد 1  مگه ندادم؟ مگه يه هفته هرروز نيومدي اينجا مِنبرتو علم كردي كه من دوسش دارم، بدون اون نمي‌تونم زندگي كنم و يه مشت مزخرف ديگه؟ منم كه جوابتو دادم. گفتم نمي‌خواد. مي‌فهمي؟ نمي‌خواد! حاليت مي‌شه؟ نمي‌خواد! تازه اصلاً به من چه ربطي داره؟ ولي مگه تو مخت فرو مي‌ره؟ والله نمي‌‌‌‌‌‌ره! آخه پدر من، برادر من، عزيز من، من كه نمي‌تونم تا ابد بشينم و تو واسم ننه‌من‌غريبم دربياري و سوز عاشقانه سر بدي...

مرد 2   ببينيد آقافرامرز، من رفتم دكتر...

مرد 1  بله، رفتي دكتر اونم گفته خوب مي‌شي ايشالا...

مرد 2  نه...

مرد 1   پس چي؟

مرد 2   آخه شما اجازه نمي‌دين كه... من رفتم پيش يه دكتر ديگه... دكتر متخصّص... آزمايش دادم. ايناها، ببينين. دكتر گفت كه من هيچ مشكلي ندارم. فقط يه مشكل عصبيه، مثل سردرد! يه مدت مي‌گيره، بعد خودش ول مي‌كنه...

مرد 1   بعد خودش ول مي‌كنه! اومديم ول نكرد! شوخي نيست كه. ببين عزيز من، نه اينكه حالا اون قراره زن من بشه و من بخوام پشتش دربيام، اينو قبلاً هم بهت گفتم، ولي زن دلش به همين لامصًب خوشه! اگه يه ذره بلنگه، پريده رفته رو بوم يكي ديگه! مخصوصاً اگه شوهرش مث تو مفلس هم باشه! تازه من كه صدبار بهت گفتم، اون مي‌گه تورو دوست نداره. نمي‌تونه باهات زندگي كنه. مي‌فهمي؟ نمي‌تونه! حاليت مي‌شه؟ نمي‌تونه! زور كه نيست آخه! اين همه زن و شوهر جدا مي‌شن، شما هم روش. از همه‌ي اين حرفا گذشته اصلاً به من چه دخلي داره؟ به من چه؟ من چي‌كارَم؟

مرد 2   منم حرفي ندارم. شما راست مي‌گين، حتما ديگه دلش نمي‌خواد با من زندگي كنه. زور كه نيست!

مرد 1   خدا پدرتو بيامرزه! منم كه مي‌بيني، دلم واسش مي‌سوزه. مي‌گم زن جوونيه، بالاخره اونم دلش مي‌خواد كيف دنيارو ببره! وگرنه من اگه به فكر اينجور چيزا بودم، همون شيش‌ماه پيش كه زنم مرد مي‌رفتم زن مي‌گرفتم. ولي نگرفتم! حالا هم فقط مي‌خوام كمك كنم به اين زن بيچاره...

مرد 2   دستتون درد نكنه! ولي راستش من امروز اومدم خدمتتون تا چيزايي ديگه بهتون بگم...

مرد 1   خيالت راحت باشه باباجون. خودم حسابي هواشو دارم كه بهش بد نگذره! بالاخره من يكي‌دوتا پيرهن از تو بيشتر جر دادم. مي‌دونم... دوسش داري، به فكرشي... ولي چاره چيه؟ روزگاره ديگه. باز خدارو شكر كن بدنت سالمه!

مرد 2   بله، من هميشه خدارو شكر مي‌كنم!

مرد 1   آفرين! ناشكري از هرگناه ديگه‌اي بدتره! آدم بايد هميشه شكرگزار باشه...

مرد 2   بله، ولي من مي‌خواستم چيز ديگه‌اي به شما بگم...

مرد 1   آها... لابد پول مي‌خواي؟ چرا از همون اول...

مرد 2   نه آقا فرامرز. شما نمي‌ذاريد من حرف بزنم. دكتر چيزايي ديگه هم بهم گفت.

مرد 1   چيزايي ديگه؟

مرد 2   بله.

مرد 1   چي مثلاً؟

مرد 2   گفت مشكل من يه علتي داره كه بايد پيداش كنم...

مرد 1   حالا اومدي كه من علتشو بهت بگم؟ آخه من از كجا بايد بدونم؟!

مرد 2   نه... مي‌دونين آقافرامرز... من همه‌چي‌رو واسه دكتر تعريف كردم.

مرد 1   همه‌ي چي‌رو؟

مرد 2   همه‌ي روابط خودم و زنم‌رو... يا بهتره بگم زن شما!

مرد 1   الان پا‌مي‌شم دَهن‌مَهنتو خورد مي‌كنم ها...

مرد 2   سوءتفاهم نشه، من مي‌خوام كمكتون كنم.

مرد 1   لازم نكرده. تو اگه چيزي داشتي به خودت كمك مي‌كردي كه زنت... استغفرالله!

مرد 2   ولي يه چيزايي هست كه شما نمي‌دونيد.

مرد 1   درباره‌ي چي؟ زنت؟

مرد 2   زنتون!

مرد 1   بازم گفت... همچي مي‌كوبم تو سرت...

مرد 2   منظوري نداشتم آقا فرامرز، فقط مي‌خواستم...

مرد 1   خيلي خب، چي مي‌خواي بگي؟ بگو و دست از سرم بردار.

مرد 2   اون به شما نظر داشت!

مرد 1   كي؟

مرد 2   زنتو... ببخشيد، زنم!

مرد 1   به من؟!

مرد 2   بله، قبل از اينكه از هم جدا بشيم.

مرد 1   اشتباه مي‌كني.

مرد 2   باور كنيد راست مي‌گم. با چشماي خودم ديدم.

مرد 1   با چشماي خودت؟ چي ديدي؟

مرد 2   همون اوايلي كه خونه‌رو از شما اجاره كرديم. همون روز مي‌ديدم كه چه‌جوري به شما نگاه مي‌كنه...

مرد 1   زده به سرت باباجون! قاطي كردي، داري همه‌چي‌رو به هم ربط مي‌دي! مي‌دونم بهت سخت مي‌گذره ولي...

مرد 2   نه آقا فرامرز، چيزاي ديگه‌اي هم هست.

مرد 1   ...

مرد 2   مثلاً چندبار شنيدم كه پشت تلفن به شما گفت عزيزم مواظب خودت باش! يه‌بارم ديدم ماچتون كرد!

مرد 1   ماچ؟! مطمئني؟!

مرد 2   بله... خودم ديدم. يه روز كه اومده بودين خونه‌ي ما، موقع رفتن تا تو حياط باتون اومد. من از تو پنجره ديدم...

مرد 1   حتماً اشتباه مي‌كني يا...

مرد 2   نه... دوسه‌بار ديگه هم ديدم...

مرد 1   دوسه‌بار ديگه؟!

مرد 2   شايدم بيشتر... مي‌دونيد آقا فرامرز... دكتر گفت به خاطر همين من نمي‌تونستم باهاش... يعني تا مي‌خواستم... همش ياد شما مي‌افتادم و... نمي‌تونستم...

مرد 1   ببين تو يه كمي بدبين شدي. اينم طبيعيه! چون...

مرد 2   اون زن خوبي نيست آقا فرامرز... اگه با شما ازدواج كنه، بازم چشش دنبال يكي ديگه‌ست! اون‌وقت شما هم مثل من مي‌شين! آبروتون همه‌جا مي‌ره. همه بهتون مي‌خندن. تو محل پيچيده كه من مرد نيستم، زنا و دخترا يه جوري نيگام مي‌كنن. شما مرد خوبي هستين، حيفين. نبايد بذارين اون زن آبروتونو ببره...

مرد 1   عجب...! حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم راست مي‌گي. بايد ازت تشكر كنم. ولي خوب بود همون موقع كه متوجه شدي به من مي‌گفتي!

مرد 2   راستش روم نشد آقافرامرز. شما مث برادر بزرگ من مي‌مونيد. در حق من خيلي لطف كرديد. خونه‌تون‌رو به ما اجاره داديد، ازمون اجاره كم گرفتين. من آدم نمك‌به‌حرومي نيستم آقافرامرز. چطور مي‌تونستم وايسم تو روتون بگم زنم بهتون نظر داره؟! اونم زني كه اونهمه دوسش داشتم؟! اون‌وقت شما درمورد من چه فكري مي‌كردين؟!

مرد 1   عجب...!

مرد 2   هزاربار بهش گفتم آقافرامرز مرد خوبيه، به ما لطف داره، اگه بفهمه بهش نظر داري ناراحت مي‌شه...!

مرد 1   تو واقعاً منو متأثر كردي! من در موردت اشتباه مي‌كردم!

مرد 2   من همش مي‌خواستم يه‌جوري به شما بگم كه با اون عروسي نكنيد. مي‌خواستم بگم اون به خاطر مريضي من طلاق نگرفت... اون زن خوبي نيست...

مرد 1   من به تو مديونم! تو آدم پاك و خوبي هستي! خدا حفظت كنه! ممنونم از اينكه منو متوجه مسايلي كردي كه روحمم ازشون خبر نداشت!

مرد 2   وظيفه‌ام بود آقا فرامرز...

مرد 1   خيلي خب... من واقعاً ازت ممنونم... حالا ديگه برو، برو تا من يه‌ذره فكر كنم! برو به سلامت...

مرد 2   آقا فرامرز...

مرد 1   ديگه چيه؟

مرد 2   خواهش مي‌كنم بهش بگيد برگرده...

مرد 1   يعني چه... مگه الان نمي‌گفتي زن خوبي نيست؟!

مرد 2   آخه من دوسش دارم  آقافرامرز... بدون اون نمي‌تونم زندگي‌كنم... مي‌ميرم...

مرد 1   اي بابا چرا گريه مي‌كني؟ لااله‌الي‌الله! خيلي خب... من باهاش حرف مي‌زنم. گريه نكن عزيزم...!

مرد 2   شما خيلي به من لطف دارين... بدارين دستتونو ببوسم!

مرد 1   اِ... اين‌ چه كاريه... ول كن آقاجون...

مرد 2   نمي‌دونم چطوري از شما تشكر كنم...

مرد 1   تشكر لازم نيست... برو... برو خيالت راحت باشه. برو به سلامت. برو عزيزم... برو...

مرد 2   جبران مي‌كنم آقا فرامرز...

مرد 1   دِبرو ديگه!

مرد 2  يااجازه... خداحافظ...

مرد 1   خدا به همرات!

پايان

مهدي شفيعي زرگر           

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 17:30  توسط مهدی شفیعی زرگر  |