تبليغاتX
دیالوگ - 10.مرخصی

دیالوگ

دیالوگ

 

بازجو1  جات تنگ نيست؟

مرد       نه، خوبه.

بازجو1  خوبه؟!

مرد       بالاخره اينجام جاييه واسه خودش...

بازجو1  عجب! آماده‌اي؟

مرد       اگه بگم نه، چي مي‌شه؟

بازجو1  هيچي... راستش زياد مهم نيست. آماده بودنتو مي‌گم.

مرد       پس آره، آماده‌ام.

بازجو1  لابد مي‌دوني كه اين بازپرسي واسه تشكيل پرونده‌ست. بعدش مي‌ري دادگاه و ماجراهايي كه حتماً شنيدي. پس خوب حواستو جمع كن. اون فُرمارو بده به آقا.

بازجو2  فُرما... آره... وايسا ببينم كجا گذاشتم... آها... ببين تو كيف تو نيست؟

بازجو1  نه، همش پيش خودته.

بازجو2  حالا يه نيگا بكن...

بازجو1  گير دادي ها...!

بازجو2  نيست. بايد كپي بگيريم.

بازجو1  حوصله‌مو سر مي‌بري... حالمو به‌هم مي‌زني... گاوي، گاو!

مرد       حالا زيادم مهم...

بازجو1  شما دخالت نكن آقا! كاغذ سفيد داري؟

بازجو2  آره.

بازجو1  بردار بنويس. بعداً منتقل مي‌كنيم تو فُرما... گُه بزنن به اين كار... خوب... رئيست كيه؟

مرد       جان؟ با من بودين؟

بازجو1  آقا تورو خدا سربه‌سرم نذار. زود جواب بده، بايد بريم، هزارتا بدبختي داريم...

مرد       قصد جسارت نداشتم. مي‌شه سؤالتونو...

بازجو2  رئيست كيه؟

مرد       رئيسم؟

بازجو2  آدمه، سنگه، گاوه، ستاره‌ست...؟

مرد       من رئيس ندارم.

بازجو1  جونت بالا بياد، خوب همون اول بگو. هرروز بايد از صدنفر سؤال بپرسيم. كاقيه دوتاشون مثل تو بدقلق باشن... به‌خدا همين‌روزا مي‌زنم زير همه‌چي ول مي‌كنم مي‌رم... هرغلطي مي‌خوان بكنن... گور پدر همشون...

مرد       خيلي‌خب داداش چرا عصباني مي‌شي؟ خب رئيس ندارم ديگه...

بازجو2  كي از رئيست واست دستور مي‌آره؟

مرد       گفتم كه من رئيس ندارم، پس كسي هم واسم دستور نمي‌آره.

بازجو2  واسه رئيست چاپلوسي مي‌كردي؟

مرد       عجب گيري افتادم ها... آقاجون من رييس... اصلاً ولش كن... آره... بله... كردم!

بازجو1  دروغ مي‌گي. ما مي‌دونيم نكردي...

مرد       خوب پس واسه چي‌ مي‌پرسين؟

بازجو1  قاعده‌ا‌ش اينه كه بپرسيم...

مرد       تو زحمت مي‌افتين بابا...

بازجو1  ببين تخم‌سگ، مزه بريزي همچين با كلّه مي‌زنم تو...

مرد       يقه‌رو ول كن...

بازجو2  تو چه مرگت شده؟ ولش كن...

بازجو1  همچين كه بردنت ناكجاآباد و ارّه كردن تو ماتحتت مي‌فهمي مسجد جاي...

بازجو2  ولش كن... زده به سرت؟ مي‌خواي اين يه لقمه نون كوفتي هم ديگه گيرمون نياد؟

بازجو1  به‌درك! سگ تو اين نون خوردن! آخه اينم شد كار؟ شب تا صبح با يه مشت الدنگ سر و كّله بزن، آخرشم هشتت گرو نُهته...

بازجو2  تو يه طوريت مي‌شه. همين روزاس كه ارّه‌هه نصيب تو هم مي‌شه...

بازجو1  تو خفه! چهارتا برگه عرضه نداري كپي كني...

بازجو2  بدو، بدو بذار كف دست رييس!

بازجو1  آها... دست پيشو گرفتي كه پس نيفتي. فكر كردي حاليم نيست هركاري من مي‌كنم آمارش نعل به نعل پيش رييسه؟

بازجو2  لابد مي‌خواي بگب من آنتنم؟!

بازجو1  نه بابا... زبونم لال... حتماً ايشون مي‌ره مي‌گه.

مرد       آقايون خواهش مي‌كنم. در شأن شما نيست كه مثل سگ و گربه به هم بپرين!

بازجو2  به اين بگو. همين چند لحظه پيش داشت با كلّه مي‌زد تو دماغ شما...

مرد       اشكالي نداره. من كه فراموش كردم. بالاخره آدم گاهي كنترل اعصابشو از دست مي‌ده.

بازجو1  خوردي؟

بازجو2  خاك تو سرت كه نفهميدي چي بارت كرد!

مرد       اي آقا شمام دنبال دردسر مي‌گردي ها... بار كدومه؟

بازجو1  من ديگه با تو كار نمي‌كنم. رييس هم هر غلطي دلش مي‌خواد بكنه.

بازجو2  نه عزيزجان... اين منم كه ديگه با تو كار نمي‌كنم!

مرد       آقايون يه‌ذره آروم باشين... يعني چي كه ديگه با هم كار نمي‌كنين؟! اين‌همه سال همه شمارو با هم مي‌شناسن. هيچ فكر كردين اگه اين كارو بكنين اون بيرون چه بلوايي مي‌شه؟ هنوزم خيليا هستن كه از شما مي‌ترسن...

بازجو2  به من چه كه اون بيرون چي مي‌شه؟ ديگه نمي‌تونم ، نمي‌كشم... آخه اين چه كاريه؟ هرشب سؤالاي تكراري، جواباي تكراري... منم مي‌خوام زندگي كنم. بگردم، بچرخم، برم مسافرت... آخه اين چه‌جور كاريه كه مرخصي نداره؟

بازجو1  به‌هرحال اين وظيفه‌ايه كه به عهده‌ي ما گذاشتن.

بازجو2  كدوم وظيفه؟ اين حماليه! حماليه مُفت!

مرد       رسم روزگار همينه. منم قبل از اينكه بيام اينجا يه عمر مثل سگ جون كندم. آخرش چي شد؟ هيچي! مي‌بينيد كه در خدمت شمام... همينه ديگه، بايد ساخت...

بازجو2  آقاي عزيز تو هرچي هم جون كنده باشي، بالاخره يه اول و آخري داشته. من نه يادم مي‌آد كي اين كار نكبتي‌رو شروع كردم، نه اصولاً مي‌دونم تا كي بايد ادامه بدم. بابا من به كي بگم دلم مي‌خواد نيم‌ساعت واسه خودم باشم؟

مرد       ببين عزيز من، شما لطف كن اون برگه‌رو بده به من، خودم هرچي لازمه توش مي‌نويسم. شما هم بريد با هم همين دور و برا يه قدمي بزنيد، يه‌ذره اعصابتون آروم بشه...

بازجو2  آخه نمي...

مرد       ديگه آخه نداره. طوري نمي‌شه كه. شمام زيادي سخت مي‌گيرين...

بازجو1  آخه اين برگه...

مرد       چشم، همه‌شو پر مي‌كنم.

بازجو1  يعني واقعاً مي‌شه...

مرد       آره كه مي‌شه. شما اگه با هم خوب باشيد خيلي كاراي ديگه هم مي‌شه كرد!

بازجو2  پس اون برگه‌رو...

مرد       اي بابا... گفتم كه همه‌شو پر مي‌كنم... چشم، چشم! بريد به

           سلامت...

بازجو1  ببين...

مرد       چي شد باز؟ چرا برگشتي؟

بازجو1  اگه دروغم نوشتي، نوشتي! ما صداشو درنمي‌آريم!

مرد       دستتون درد نكنه. من كاري نكردم كه ازش بترسم. حالا برين كه زود برگردين... برين به سلامت...

پایان

مهدی شفیعی زرگر

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 20:23  توسط مهدی شفیعی زرگر  |