شاعر جهان چيست جز لولهاي دراز كه از اين سرش وارد ميشويم و از آن سرش خارج ميشويم؟ گاهي لوله اينوري كج ميشود و گاهي آنوري. اي جهان، اي لولهي دراز، از من بگذر...
زن عالي بود! بينظير بود... اي جهان، اي لولهي دراز... واي خداي من! اين تركيب بينظيره!
شاعر اغراق ميكنيد.
زن نه، جدي ميگم. من تا بهحال تركيب لولهي درازرو هيچجا نشنيده بودم.
شاعر البته اين امضاي منه. اولين مجموعهشعري كه از من چاپ شد به همين اسم بود. شما نديدين؟
زن واقعاً؟ نه، متأسفانه نديدم. آخه من مدتي خارج از كشور بودم.
شاعر جداً؟ كجا؟
زن خارج... كتابتون چه سالي چاپ شده؟ آلمان بودم. ممكنه مشخصاتشرو بگين تا بنويسم؟
شاعر حتماً البته كتاب پنجسال پيش دراومده و الان تو بازار نيست. خود منم متأسفانه نسخهاي ازش ندارم. وگرنه تقديمتون ميكردم.
زن بههرحال من خيلي مشتاقم اونو ببينم.
شاعر خواهش ميكنم. پس يادداشت بفرماييد... اسم كتاب هست «لولهي دراز» نوشتهي سپهر نيلگون، انتشارات درازناي.
زن سپهر نيلگون...
شاعر اسم ادبي بندهست.
زن اسم زيباييه.
شاعر گفتين مدتي خارج از كشور بودين؟
زن بله، بعد از مرگ شوهرم براي سروسامون دادن به وضعيت ملك و املاكش مجبور شدم مدتي به خارج برم... آلمان.
شاعر يعني... آها... خب؟
زن واقعاً خستهكننده بود. رتقوفتق امور چندتا كارخونه و پمپبنزين و آپارتمان واقعاً خستهام كرد. فكر كردم يه مدت براي استراحت برگردم...
شاعر چه كار خوبي... قهوهتون سرد شده... اجازه بدين يه دونه ديگه براتون سفارش بدم.
زن نه، من قهوهرو سرد ميخورم.
شاعر اوه... واقعاً جالبه، قهوهي سرد! بينظيره!
زن جدي ميگين؟
شاعر پرواضحه كه جدي ميگم. بيخود نبود كه يه نيروي دروني منرو به سمت ميز شما كشوند. شما يه جذبهي شاعرانهي خاصي داريد كه ساحت كلام گنجايش بيانشرو نداره.
زن آه...
شاعر ناراحتتون كردم؟ باور كنيد قصدي نداشتم. فقط سعي كردم غليان احساساتمرو به شما بگم.
زن نه، خواهش ميكنم. ياد شوهرم افتادم. اون هميشه به من ميگفت تو شعر مُجسمي...
شاعر واي خداي بزرگ! اين بهترين تفسيريه كه ميشه از شما كرد. قسم ميخورم كه شما هم دستي بر آتش شعر داريد... از دور...
زن اينك اين منم، زني تنها با خروارها ثروت و ملك و املاك، كه از شوهري مرده باقي مانده. اما آه... ثروت و ملك و املاك برايم شوهر نميشود...
شاعر نميخوايد بگيد كه اين شعررو خودتون گفتيد؟!
زن اگه بشه اسمشو شعر گذاشت!
شاعر باورنكردنيه! شما يه استعداد بينظيريد. صداقت كلامتون تكوندهندهست!
زن نه، حتماًاز سر دلسوزي اينرو ميگيد.
شاعر دلسوزي؟! دلسوزي براي بانوي نامكشوف شعر؟ من مقابل شما احساس نبودن ميكنم.
زن اينرو از سر فروتني ميگيد. من هنوز مقهور لولهي دراز شما هستم!
شاعر ميدونستم بالاخره كسيرو پيدا ميكنم كه درد مشتركم باشه! كسي كه از جنس خود منه.
زن شما با من شوخي ميكنيد...؟ شايدم اين يه رؤياست...
شاعر نه شعر مجسم، اين خودِ حقيقته! حقيقت ناب!
زن من توي تمام اين سالها با همهي ثروت هنگفتي كه داشتم، هميشه احساس تنهايي كردم. شما به من حس زندگي ميدين.
شاعر خداي من! امشب توي اين كافهي هميشه سوتوكور، چه هيجاني موج ميزنه. تو گويي همهجا پر از زندگي شده!
زن من بياندازه خوشحالم. ولي حيف كه بيشتر از اين نميتونم از حضورتون استفاده كنم.
شاعر چرا؟ جايي ميخوايد بريد؟ با كسي قرار داريد؟
زن نه، من هيچكسرو ندارم كه باهاش قرار بذارم. من تنهام... اما بايد به هتل برگردم. بايد چندتا تلفن به خارج بزنم! آلمان!
شاعر چطور ميتونم از شما دعوت كنم به ويرانهي من بياين؟ نه! اون كلبهي فقيرانه لياقت حضور شمارو نداره!
زن واي... هميشه آرزو داشتم خونهي يه شاعر بزرگرو ببينم؛ ولي نميتونم مزاحمتون بشم. حتماً شبها تا دروقت شعر مينويسين...
شاعر شما شعر مجسمين. ياوههاي من در حضور شما بيرنگ ميشن!
زن آه شما دوباره منرو ياد شوهرم انداختين...
شاعر خدايا... الان يادم اومد كه من يه نسخه از لولهي درازرو تو خونه دارم. اگه امشب پا به كلبهي من بذاريد، تقديمتون ميكنم.
زن جدي ميگين؟! يعني من امشب ميتونم لولهي درازرو داشته باشم؟!
شاعر چرا كه نه؟ لولهي دراز متعلق به شماست!
زن باورم نميشه. يعني الان ميتونيم بريم؟
شاعر چرا كه نه؟ بفرماييد...
زن اي واي... من كيف پولمرو توي هتل جا گذاشتم. ممكنه شما حساب كنيد؟
شاعر مگه ممكنه خودمرو از اين افتخار بينصيب كنم؟
زن ميتونم بازوتونو بگيرم؟
شاعر امشب چقدر خوشبختي از آسمون براي من ميباره...!
پايان
مهدي شفيعي زرگر
