تبليغاتX
دیالوگ - 4.پرتره

دیالوگ

دیالوگ

 پسر     اون دُبّ‌اكبره، مي‌بيني؟

دختر    چي؟

پسر     دُبّ‌اكبر!

دختر    آها... خُب...

پسر     مي‌بيني؟

دختر    نمي‌شنوم!

پسر     خوب اون ماسماسكو از گوشات در بيار...

دختر    خيلي خوب، داد نزن. بيا.

پسر     بده به من.

دختر    مي‌خواي چي‌كار؟

پسر     بده گفتم.

دختر    چيكار مي‌كني؟ چي بود انداختي؟

پسر     باتري... ديگه صداش در نمي‌آد!

دختر    اِ... مگه مرض داري...؟ با تو‌اَم...

پسر     مرض دارم ديگه!

دختر    خب چرا انداختيش؟

پسر     ...

دختر    اَه... خيلي‌خب بابا، ببخشيد.

پسر     ...

دختر    يه چيزي بگو ديگه...

پسر     ها؟!

دختر    تورو خدا ساكت نشو!

پسر     خيلي‌خب.

دختر    ستاره‌هه چي بود؟

پسر     دب‌اكبر.

دختر    كوش؟ كجاست؟

پسر     اوناها... رد انگشت منو بگير...

دختر    چه شكليه آخه؟

پسر     شبيه يه خرس.

دختر    خرس؟

پسر     آره... يه خرس كه رو چهار دست‌و پاش واستاده.

دختر    آها...

پسر     ديدي؟

دختر    ها؟!

پسر     هيچي. بي‌خيال...

دختر    اوم... چقد ساكته!

پسر     مي‌خواي برگرديم پايين؟

دختر    خب...

پسر     گفتم شايد از تاريكي اينجا بترسي.

دختر    نه زياد... فقط بدجوري ساكته.

پسر     آره...

دختر    اينجا جونِوَرم داره؟

پسر     آره... يكيش تو!

دختر    اِ...

پسر     يه جونور درنده، ولي قشنگ‌!

دختر    من درندم؟ پس كو دندوناي تيزم؟!

پسر     چشات...

دختر    نگفتي، اينجا شغال داره؟ يا گرگ؟ يا...

پسر     مي‌ترسي؟

دختر    آره خب... ولي تو هستي...

پسر     عين سگِ گلّه!

دختر    لابد منم گوسفندم؟!

پسر     نه... تو برّه‌اي!

دختر    يه چيزي بگم؟

پسر     آره.

دختر    چرا اومديم اينجا؟

پسر     مي‌خواي برگرديم؟

دختر    نگفتم برگرديم.

پسر     اينجا ساكته، سياهه... بدون اينكه هيچ رنگي داشته باشه، قشنگه... فقط سـيـاهي و سفيدي... مهـتـاب و ستاره‌هـا... فقـط شـبح سنـگـا و درختـا... آدمـا اون پايـيـنن، ما ايـن بـالا... فـكـر مي‌كني اون پـاييـن چـه خـبره؟ نيـگا كـن... اون خـونـه‌رو ببـيـن... اونـجـا دونـفـر دارن عـشـق‌بـازي مي‌كـنـن... اونـجـا يكي تـنـهـايي تولدشو جشن گرفته...  اونـجا يكي داره گـريه مي‌كنه... اين‌طرف يـكي خودشـو دار زده...

دختر    اَه...

پسر     مي‌خواي برگرديم پايين؟

دختر    آره... برگرديم... جا قَحط بود كه اومديم اينجا؟

پسر     مگه اينجا چشه؟

دختر    مِثِ قبرستون مي‌مونه... خيلي ساكته... هيچ‌كس نيست.

پسر     پس من چي‌ام؟

دختر    مي‌شه اينقد يكي‌به‌دو نكني؟

پسر     باشه... ديگه حرف نمي‌زنم.

دختر    اِ...

پسر     پس چي‌كار كنم؟ پاشيم بريم؟

دختر    قوزك پام درد مي‌كنه، خيلي راه اومديم.

پسر     مي خواي ماساژش بدم؟

دختر    ماساژ...؟! خيلي خب، باشه.

پسر     اينجوري خوبه؟

دختر    آره...

پسر     ...

دختر    يه چيزي بگو...

پسر     چه پاي ظريف و قشنگي...!

دختر    فقط پام؟!

پسر     نه... خودتم قشنگي!

دختر    مگه قول نداده بودي منو بكشي؟

پسر     كجا بكشم؟

دختر    لوس نشو ديگه! قرار بود پُرترَمو بكشي.

پسر     بايد اول بشناسمت. همين‌جوري كه نمي‌شه.

دختر    مگه نمي‌شناسي؟

پسر     نه!

دختر    يه چيزي بپرسم؟

پسر     آره.

دختر    تو از من چي مي‌خواي؟

پسر     هيچي.

دختر    هيچي؟!

پسر     آره... هيچي. چي بايد بخوام؟ ما با هميم، كافي نيست؟

دختر    مي‌دوني... يه چيزي مي‌خوام بگم... چند روزه...

پسر     خوب بگو.

دختر    ما نمي‌تونيم با هم باشيم.

پسر     چرا؟

دختر    به هم نمي‌خوريم.

پسر     خب همش مي‌زنيم!

دختر    جدي مي‌گم. تو يه جوري هستي.

پسر     چه‌جوري؟

دختر    نمي‌دونم... يه جوري... همش ساكتي... بسه، خوب شد.

پسر     مي‌خواي پشت پاتم بمالم؟

دختر    نه!

پسر     ناراحت مي‌شي بهت دست مي‌زنم؟

دختر    نه... ولي...

پسر     ولي چي؟

دختر    ببين... گفتم كه ما نمي‌تونيم مال هم باشيم.

پسر     چه ربطي داره؟

دختر    اصلاً ولش كن... پاشو بريم... پاشو ديگه.

پسر     ...

دختر    خيلي خب، ساكت نشو.

پسر     ...

دختر    آره، تو راست مي‌گي، ربطي نداره... اصلاً بعداً درموردش حرف مي‌زنيم... پاشو بريم.

پسر     نگفتم نمي‌شناسمت...

دختر    تو كه مي‌گفتي هيچي از من نمي‌خواي؟!

پسر     حالا هم مي‌گم.

دختر    خب پس چه فرقي مي‌كنه كه به من دست بزني يا نـه؟ كه من ناراحت مي‌شم يا نه؟ تو كه فقط مي‌خواي با هم باشيم...

پسر     اونم بخشي از با هم بودنه!

دختر    خيلي خب، پاشو بريم. بعد دربارش حرف مي‌زنيم...

پسر     درباره‌ي چي؟ اينكه مـي‌تـونيم با هـم باشـيم يا نـه؟ خيلي خب، نمي‌تونيم. اما الان كه با هميم. الان چي؟!

دختر    خوب چي؟!

پسر     شايد وقتي بريم پايين، ديـگـه هيچ‌وقت همديـگر نبينيم. اما حالا كه اينجاييم، هردومون...

دختر    آره، هستيم. حرف زديم. مگه حتماً بايد اتفاقي بيافته؟

پسر     اتفاق نمي‌افته، ما به‌وجودش مي‌آريم.

دختر    من نمي‌خوام اتفاقي به‌وجود بيارم.

پسر     پس بشين ستاره‌ها رو تماشا كن و حرف نزن!

دختر    واسه چي منو كشوندي اينجا؟

پسر     واسه اينكه ببينم يه زن ترسيده، تو تاريكي چه شكليه!

دختر    همين؟ خيلي‌خب، ديدي. پاشو بريم.

پسر     ناراحت شدي؟

دختر    نبايد مي‌شدم؟ تو منو كشوندي اينجا تا فقط يه مدل واسه نقاشيت باشم. اين ناراحت‌كننده نيست؟

پسر     هركسي ممكنه يه مدل واسه نقاشي باشه!

دختر    ولي هر آدمي فقط يه مدل نيست.

پسر     گاهي اتفاق مي‌افته...!

دختر    بايد حدس مي‌زدم. خيلي‌خب، حالا مي‌شه بريم؟

پسر     مي‌خوام ببوسمت! شايد ديگه همو نبينيم...

دختر    مي‌خـواي ببيني بوسـيدن يه زن ترسيده، تو تاريـكي چه شكليه؟

پسر     اينجوري هم مي‌شه ديد!

دختر    خيلي‌خب. فقط خواهش مي‌كنم زودتر تمومش كن و بعدش هم بريم. البته اگه تو اين تاريكي گم نشيم.

پسر     گم نمي‌شيم. دب‌اكبر راهو نشونمون مي‌ده...!

«پايان»

مهدي شفيعي زرگر

 

                                              

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 0:41  توسط مهدی شفیعی زرگر  |